آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Saturday, July 6, 2002
از دور برق می زنه . برقش چشم ها رو خيره می کنه . بعد يادش می ره که الماس بوده ، يا کوه يخ ، يا خورشيد ! بعد چون نمی خواد بدونه خورشيد با کوه يخ و الماس فرق داره ، می ره قايم می شه پشت همه چی ، در ها رو هم می بنده ، پنجره ها رو هم قفل می کنه ، تا کسی نفهمه خورشيده . خبر نداره که بابا ، اون همه نور و حرارت رو که نمی تونی با چند تا قفل قايم کنی ! حالا هی برو پشت دورترين کوه های دنيا قايم شو . شعاع های نور رو که نمی تونی زندونی کنی ! حالا هی برو برفای دنيا رو بريز تو دلت ، برف که با يه گوشهء کوچيک خورشيد هم آب می شه ! اگه راست می گی ، پاشو راه بيفت دور دنيا ، همهء تيکه آينه های نورانيتو که انداختی اينور اونور ، جمع کن ، جوريکه حتی يه تيکهء کوچيکش هم تو دل کسی باقی نمونه ، بعد برو پشت هر چی که دوست داری قايم شو ، گم و گور شو . اين جوری مردونه تره .
|
|
Comments:
Post a Comment
|