آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Friday, July 3, 2026 بین کافههای مانت پلزنت، قهوهی پارالل رو از بقیه بیشتر دوست دارم. یه قهوهی سفت و سخت و جدیه و وقتایی که واقعاً احتیاج دارم یه چوب بالا سرم باشه که لود شم، میام اینجا. امروز واقعاً به یه چوب احتیاج داشتم بالا سرم، که حتی بتونم از تخت بیام بیرون. اما سهی جولای بود و من الردی دو روز از ددلاینی که واسه خودم گذاشتهم عقب بودم و اگه میموندم تو تخت، و اگه کار میکشید به روز سوم، ممکن بود روحیهمو از دست بدم و ول کنم تا آگست. بله، سندروم سر هفته و سر ماه دارم من. این بود که علیرغم بیخوابی دیشب و علیرغم پریود بودنم، از تخت اومدم بیرون. از تخت اومدم بیرون و قبل از اینکه بخوام برم سراغ ایمیل و اینستاگرام، لباس ورزش پوشیدم زدم بیرون. بیرون داشت بارون میومد، اما نه در اون حد که بخواد منصرفم کنه از پیادهروی یا حتی بخواد وادارم کنه به چتر برداشتن. یه جَکِت ضد آب -اومدم بنویسم ژاکت، بعد دیدم دلم نمیاد ژاکت به این قشنگی که توی خود کلمهش یه پشم و یه راحتی و یه نرمای خاصی مستتره رو خرج این جَکِتهای تنگ و چسبون و ضد آب لولولمون کنم- روی تاپام پوشیدم و فکر کردم هر چی نباشه داری ونکوور زندگی میکنی هانی. این دیگه نیو نرمال توئه. ابر و بارون و سرما، حتی در چلهی تابستون. ماههای اولی که اومده بودم کانادا، مدام از بدلباسی کاناداییها حیرت میکردم و هنوز عادت داشتم به لباسای خودم، تا روزی که عاقبت متوجه شدم وقتایی که با بلوزشلوار و پالتوی پشمی میرم بیرون، بعد از چند دقیقه بارون، بوی گوسفند میگیرم. و متوجه شدم اینجا معیار خرید، زیبایی نیست. اینجا سرزمین واترپروفها و واتر رزیستنتهاست. بدرود لباسهای زیبا و سلام کاپشن و بارونی. بدرود موهای مجعد و حالتدار و سلام موهای وز نامجویی. ورزش و پیادهروی و هر چیز اراده-خواهانهای ده دقیقهی اولش سخته، بعدش اما خودش خودش رو کاور میکنه و یه هو میبینی عوض یه ساعت، یک ساعت و نیمه داری با دور تند راه میری. برگشتنه انداختم ته برادوی، که از جلوی کافه ایرانیه رد شم و یه قهوه بگیرم. ولی هم خیلی شلوغ بود و هم دیدم دلم نمیخواد حین راه رفتن قهوه بخورم. من هنوز آدم کافه و کتابم. چرا وقتی عجله نداری باید حین راه رفتن قهوه بخوری؟ برگشتم خونه و موبایلمو زدم به شارژ و تا یه دستی به سر و روی خونه بکشم و تا یه فنجون اوتمیل و بلوبری بخورم، کتاب جدیدمو ورق زدم. جدیدنا کتابهای قطور بهم استرس میدن. یعنی به زبان انگلیسی که باشن استرس میگیرم. بسکه خوندنم کند پیش میره. برخلاف فارسی که میمردم واسه رمان قطور. بماند که این نه تنها فارسی نیست، که رمان هم نیست و کی خوشش میاد کتاب درسی قطور بخونه به زبون انگلیسی؟ من دلم لباس پشمی میخواد، پشم واقعنی، کشمیر. و دلم رمان قطور خوندن میخواد به فارسی، تو رانشه یا هر کافهی دیگهای تو مرکز شهر. پوریا میگه یه کافهی کنج و کوزی دارم راه میندازم دم خونهی قدیمت، بیا بگردونش دیگه. من اما هنوز نمیدونم در آینده میخوام چیکاره بشم. یعنی میدونما، ولی جایی با صدای بلند به زبون نیاوردمش هنوز. موبایلم که شارژ شد و خونه که مرتب شد و پنجرهها که به قدر کافی باز موند و هوای خونه که عوض شد، گلهای پژمرده رو که از روی میزها جمع کردم و گلدونها رو که شستم، یه کیف پارچهای برداشتم لپتاپ و کاغذام و مداد خودکارم و ماگ قرمزمو گذاشتم توش و پادکست به گوش راه افتادم اومدم پارالل. عکسشو هم تو اینستاگرام استوری کردم. یعنی اگه همون استوری رو میدیدی، لازم نبود سه تا پاراگراف بخونی بیای پایین. ظرف دو ثانیه تا بره استوری یه آدم دیگه، میفهمیدی هوا چهجوریه و من کجام و ماگم چه رنگیه. به معنی کلمهی استوری که توجه کنی، واقعاً مصرفش همینه که در لحظه، یه تیکه از قصهی زندگیتو ثبت کنی. نشون بدی. خوشم میاد از این خصلتش. از ثبت در لحظه خوشم میاد و از اینکه آدم میبینه پارسال این موقع یا پنج سال پیش این موقع حال و هواش چی بوده خوشم میادتر. از اینکه آدما اینقدر گارد دارن در برابر شخصینویسی و روی تایملاین زندگی کردن هم مدام تعجب میکنم. کاناداییها که اوووف. تا اسم اینستاگرام میاد همه از دم میگن متنفرن از اینستا، چون آدما اونجا همه فیکان و همه شوآفان و فلان. من اما معتقدم خب اگه خودت آدم فیکه رو فالو نکنی، همهی آدمای تایملاینت دیگه فیک نیستن! اینو که میگم بهشون برمیخوره. خیلی وقتا تو توییتر هم همینه. آدما از بلاگرهای کلهپوک و فلان اینفلوئنسر و بهمان هنرپیشه شاکیان که مزخرف میگه. خب اگه الگوریتم اینستاگرامت اون مطلب رو پیشنهاد نکنه یا اگه خودت طرفو فالو نکنی که نمیاد تو تایملاینت که. تو از اون آدمه شاکیای، در حالی که خودتی که داری اون محتوا رو دنبال میکنی. وگرنه چرا تایملاین من یه مشت فیلم صامت و سیاهسفید و ژاپن دههی ۶۰ و در بهترین حالت بلاتار و کیارستمیه؟ چون هر چیز که در جستنِ آنی، آنی. حالا البته از وقتی سریال دوستها و همسایهها رو دیدم، تصمیم گرفتهم شبی یه کلاسیک ببینم. فعلاً تایملاینم یکیدرمیون کیارستمی و جنگ ستارگانه. داشتم میگفتم. پریشبا مایک ازم پرسید کارت چیه؟ گفتم فلان. گفت خوشحالی ازش؟ گفتم آره، ولی دریمجابم نیست. گفت دریمجابت چیه؟ بیکه مکث کنم گفتم نویسندگی. ادامه دادم ولی ازش پول در نمیاد و نمیتونم باهاش اجارهمو بدم، لذا مجبورم کار کنم در کنارش به ننویسندگیم هم ادامه بدم. گفت خب چرا نمینویسی؟ گفتم چون دلم یه اسپانسر میخواد که سه سال تقبلم کنه، که بشینم به نوشتن. گفت آهان! بعد شروع کردیم راجع به شراب حرف زدن. داشت دربارهی کلکسیون شرابش حرف میزد و باغ انگورش و فکر کرده بود من خیلی سرم میشه، که متوجهش کردم دوود، من از سرزمین عرقسگی میام. هر بار میخوام شراب بخرم هم باید عکس بگیرم بفرستم واسه ژپتو (مخفف چت جیپیتی)، موقعیت رو براش توصیف کنم، که بگه چی بخرم. خندید گفت آهان. ایران و عرق و شاتزدن رو خوب بلد بود. یه کم هم فارسی بلد بود حتی. در حد نوش جان و اینا. خیلی بامزهست که اغلب آدما فکر میکنن من خیلی اهل شرابم. در حالی که من اهل عرق و جین و ویسکیام. اونم نه که برند بشناسما. فوقش چارتا اسم و طعم بلدم همیشه همونا رو میخرم. و در حالی که اصولاً علاقهی اصلیم کوکتلهای سنگین و خوشمزهست. و در حالیتر که سنگینترین کوکتلهای کانادا، الکلش از پنبهی آمپولزنی کمتره. اینجا هم که اینقدر دوز الکل اطرافیانم پایینه که دیگه عملاً سوبر محسوب میشم. داشتم میگفتم. شغل مورد علاقهم نویسندگیه. همیشه توی پسوردهای مهم، وقتی صدتا سؤال ازم بپرسن، دریم جاب تنها سؤالیه که هیچوقت غلط جواب نمیدم. تهران که بودم، برنامهی زندگیمو داشتم جوری پیش میبردم که دستیارهامو جوری تربیت کنم که بدون حضور من هم هیتو بتونه روی پای خودش وایسته و من بتونم از راه دور هم هدایتش کنم. و بشینم پای نوشتن. بعد اما زندگیم ترکید و هیتو و زندگی و همهچیم رفت رو هوا. اینجا که اومدم، بعد از اینکه عادت کردم به زندگی بیریشه، دلم خواست بتونم در حدی از دورههای آنلاین پول در بیارم که نگران هزینههای زندگی نباشم و بشینم سر نوشتن، هر جای دنیا که باشم. حتی نزدیک بود شیش ماه برم مکزیکوسیتی زندگی کنم. همهچیز داشت کمکم میفتاد رو غلتک که اما وقایع ایران پیش اومد و اینترنت ترکید و منم ترکیدم و دیگه هیچی مثل قبل نشد. هنوزم اما فکر میکنم این شبیهترین چیزه به دریم جابم، به شغلی که بتونه منو خوشحال نگه داره در زندگی. الانم دارم دو سه تا لایسنس میگیرم واسه خودم، که نمیدونم کجا قراره مصرفشون کنم. حتی فکر کردم نکنه دچار ایدیاچدی شدم با این همه از این شاخه به اون شاخهای که میپرم. در نهایت اما دیدم ته همهی اینجوبها داره به یه رودخونه منتهی میشه. و فکر کردم صبر داشته باشم و به غریزهم اعتماد کنم. هر روز اما همزمان که اعتماد میکنم، روزی ده بار هم به غریزههه شک میکنم. داشتم میگفتم. کل دیروز پریروز رو سر کار بودم و بدم خسته بودم و پریود هم بودم و کاملاً مجاز بودم تا ظهر تو تخت بمونم. اما سهی جولای بود و من الردی دو روز از ددلاینی که واسه خودم گذاشته بودم عقب بودم و اگه میموندم تو تخت، و اگه کار میکشید به روز سوم، ممکن بود روحیهمو از دست بدم و ول کنم تا آگست.
|
|
Thursday, July 2, 2026 ونکوور نیستم و لپتاپ ندارم همراهم. بنابراین با وبلاگ قدیمیم فال میگیرم و میرم سراغ جولای ۲۰۱۰ ببینم چی نوشتهم. نوشتهم: داییجان میگوید برای قدم اول از چیزهایی که بلدید بنویسید. مثلن؟ مثلن من زندگیِ خودم را بلدم، پس از آن مینویسم. داییجان میگوید برای قدمِ اول از آدمها، اتفاقها، چیزهای دور و بر خودتان وام بگیرید. شما زندگیِ خودتان را، آدمهای خودتان را خوب بلدید، پس احتمال غلطنویسیتان کم میشود. من شروع میکنم به نوشتن. خودم را نمینویسم. زندگیام را نمینویسم. اصلن چیز بهدردبخوری نمینویسم حتا. اما توی تمام نوشتههام، جا به جا، پر است از رد پای آدمهای مختلف زندگیم. پر است از اتفاقها نشانهها اشیاء کتابها فیلمها. ترتیبشان واقعی نیست. تاریخ و چیدمانشان هم. اما هر کدامشان کولاژیست از جایی، کسی، چیزی، یک گوشهای از زندگیم. بعد؟ بعد میبینی یکهو این کولاژهای بینظام چهطور میشوند ساختار و اساس یک اتفاق، یک جای دیگر، یک گوشهی دیگرِ دنیا. که چهطور گاهی یک لیوان و یک بشقاب و یک شعر بارِ تمامِ رابطه را به دوش میگیرند. گاهی میرسند به مقصد، گاهی اما کمر خم میکنند زیر این بار. من؟ گاهی فقط بلدم بنشینم تماشا کنم چهطور کلمهها راهشان را از من جدا میکنند، راه میافتند میروند یک سرنوشتِ عجیبِ دیگری برای خودشان رقم میزنند. بعداً که برگردم شهر، تاریخشو درست میکنم به دوم جولای.
|
|
Wednesday, July 1, 2026 ونکوور نیستم و لپتاپ ندارم همراهم. بنابراین با وبلاگ قدیمیم فال میگیرم و میرم سراغ جولای ۲۰۱۰ ببینم چی نوشتهم. نوشتهم: دیوید لینچ میگوید: اگر به کسی بیش از حد نزدیک شوی، از او متنفر میشوی. دوربین در فیلم «پسر» برادران داردن، به پس گردن اولیویه چسبیده است. آنقدر به او نزدیک است که گاهی دلمان میخواهد سرک بکشیم از پشت او، تا بتوانیم دور و بر را نگاه کنیم. «پسر» یکی از فیلمهای مورد علاقهی منه. از اون فیلمهایی که قطعن هر دو سه سال یه بار میشینم دوباره نگاش میکنم. از اول تا آخر. چرا؟ من عاشق تماشای «پروسهها»م. عاشقِ تماشای روندی که لزومن کاری به گذشته و آینده نداره، تماشای همون قطعهای که بریده شده و گذاشته شده جلوی ما. همونجور که زویاگیتسنف توی «بازگشت» پروسهی بلوغ رو به تصویر میکشید، و طی اون پروسه ما شروع میکردیم به شناختن پدر و دو تا پسرهاش، تو فیلم «پسر» هم با پروسهی «نفرت» طرفیم. هرچند من اسمش رو نمیذارم نفرت، یا حتا انتقام. اولیویه به زعم من دچارِ سوگواریِ شخصیِ خودشه، و حین این سوگواری داره تکلیف خودش رو با اطرافش روشن میکنه. دنبال راهیه برای قانع کردن خودش، مهم نیست انتقام باشه یا بخشش. اولیویه داره تلاش میکنه با بزرگترین اتفاق زندگیش به صلح و آرامش برسه. تلاش میکنه شیوهی خودش رو برای کنار اومدن با این فقدان پیدا کنه. دوربین میچسبه به اولیویه، و ما تقریبن دنیای فیلم رو از دریچهی چشمهای او تماشا میکنیم. و حینِ تماشای فیلم، شروع میکنیم به شناختنِ اولیویه. دوربین بیش از حد به اولیویه نزدیکه. بیش از اونی که دلمون میخواد خُردههای زندگیش رو به تصویر میکشه. و ما شروع میکنیم به دوست نداشتنِ اولیویه. عینِ زندگی. وقتی زیادی به پرسوناژها نزدیک میشی، انتظارت از اونها به کل عوض میشه. انگار یه استحاله شکل میگیره. آدمها از پرسپکتیو خارج میشن، درست جلوی چشمان ما آگراندیسمان میشن. عین وقتایی که دوربین رو میچرخونیم طرف خودمون و یه دستی از خودمون عکس میگیریم. کیه که دماغشو تو این مدل عکسا دوست داشته باشه؟ دوربین لحظهای اولیویه رو رها نمیکنه. همهجا در تعقیب اونه. حوصلهمون از دستش سر میره. خیلی کارای روزمرهش دیگه برامون جذابیتی نداره. دنبال ماجرا میگردیم. زندگیِ روزمرهی اولیویه ماجرایی نداره. برای همینه که خیلیها بعد از تماشای «پسر» میپرسن خب که چی؟ برای همینه که آدم خیلی وقتا بعد از نزدیک شدن به «طرف مقابل»، بعد از خیلی نزدیک شدن به «طرف مقابل»، بعد از تماشای روزمره و مدامش از خودش میپرسه خب که چی؟ بعداً که برگردم شهر، تاریخشو درست میکنم به یکم جولای.
|