آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Friday, July 31, 2026 میخواستم کلاس که تمام شد، در لپتاپ را ببندم و همان را بلند شوم بروم بیرون. یک پتوی زیرانداز دارم که ترکیبی از سبز تیره و نارنجی و قهوهای و زرد است، که لوله میشود و یک دستهی کنفیطور هم دارد. از این ترکیبهای پینترستی. میخواستم یک تاپ لینن آجری بپوشم با یک شلوارک لینن خیلی کوتاه، که توش تاشهای زرد دارد و اُکر و سرمهای و کمی هم آجری، خیلی کم. با صندل خاکی و لاکهای قرمز تیرهام قشنگ میشود. میخواستم بند زیرانداز را بندازم روی دوشم کتاب آنی اِرنو را بگیرم دستم بروم بالای خیابان دهم، غذاخوری فابِل، یک صُبهار آمریکایی مفصل بخورم. اسم غذای مورد علاقهام صبحانهی مخصوص کامیوندارهاست. خود غذاخوری هم شبیه رستورانهای بین راهیست، شبیه پاتوق راننده اتوبوسها و راننده کامیونها. دم در توالتش دوتا پوستر از ادوارد هاپر زده و یکی هم از شاگال. از فضایش خوشم میآید. از بشقاب مخصوص کامیوندارهایش هم همینطور. یک بشقاب بزرگ شامل دوتا تخم مرغ -که میتوانی انتخاب کنی نیمرو باشد یا همزده یا تویآبنیمبندشده (قصد کردهام توی این پست هیچ کلمهای را به فینگلیسی ننویسم، با ما باشید!)- و قدری سیبزمینی مخصوص تُرد، یک تکهی ضخیم از شکم خوک که میتوانی به جایش سه ورقهی نازک راستهی دودی هم انتخاب کنی، و دوتا نان تابهای نرم و پفدار همراه با شیرهی درخت افرا، که جای اینهم میتوانی یک برش نان تست سرخشده در مایهی تخممرغ و شیر سفارش بدهی، با عسل یا با مالیدنیِ توت بنفش. و صد البته یک لیوان دستهدار اغلب لبپَر قهوهی سیاه، که هرازگاهی یک دختر یا پسر لبخند به لب میآید تویش را نگاه میکند و دوباره با قهوهی داغ پرش میکند -مجانی-. از آن صبهارها که تا خود شام سیر نگهت میدارد. میخواستم کلاسم که تمام شد، بروم غذاخوری فابل صبحانهی مخصوص کامیوندارها را بخورم و بعد بروم پارک دم خانه -پارک کوه دلپذیر- روی تپهی کوچک زیر درخت بزرگه پتوی سنجاقَلاقهایام را پهن کنم روی چمنها، دراز بکشم و دو سه ساعتی کتاب بخوانم. در واقع لازم داشتم از لوازم الکترونیکیام فاصله بگیرم. لذا کلاس که تمام شد، طبق نقشه در رایانهی روی دامنیام را بستم و بلند شدم که بروم بیرون. نرفتم اما. یعنی رفتمها، ولی نه با پای خودم. اینقدر نشد با پای خودم بروم بیرون که با برانکارد بُردندم بیرون. از این صحنهها که هزاربار توی گِری'ز آناتومی نشان داده. آدم را میپیچند لای پتو و با دو تا کمربند میبندندش به تخت و الخ. بعد سؤالهای بیپایان خانم و آقای آمبولانسی شروع شد. خانمه میپرسید و آقاهه یادداشت برمیداشت. سؤالهای بخش آلرژی که تمام شد، خانمه شروع کرد به پیدا کردن رگ و مایع تزریقی زدن و آقاهه هم رفت آمبولانس را آورد جلوی راه شیبدار خانه. یک قرص ضد تهوع هم دادند بخورم و فشارم را برای بار سوم اندازه گرفتند و تخت را بردند تو، توی آمبولانس. آنتو دوباره یک سلسله سؤالهای جدید و بیپایان شروع شد. اینبار خود خانمه جوابها را با صفحهکلید میچید توی رایانَک. آن وسطها، وسط سابقهی بیماریهای خانوادگی، پرسید هنرمندی؟ فکر کردم دارم اشتباه میشنوم. سریع خودم را سرزنش کردم که هنوز زبانِخارجیِرایجِدنیایت دستانداز دارد. چشمهایم را تنگ کردم و سرم را یک کمی تکان دادم که چی؟ یکبار دیگر بپرس. پرسید پرسیدم اهل هنری؟ چشمهایم تنگتر و مردد شدند. ادامه داد کلی نقاشی به در و دیوار خانهات بود، نقاشای؟ فکر کردم ببین چه زود قضاوت میکنی؟ ببین سر هر چیزی چه زود خودت را سرزنش میکنی؟ درست فهمیده بودی، ولی مغزت نتوانسته وسط آمبولانس به یک شاخهی دیگر بپرد. آمدم بگویم اهل هنر نیستم، اما اهل هنرها را دوست دارم و هنر-نمایش-دِه و هنر-فروشام، که اما دیدم نه میداند خمینی کیست، و یحتمل نمیداند هنر-فروشی دقیقاً چیست، و دیدم درد و ضعف نمیگذارد بیشتر توضیح بدهم. لذا لبخند زدم که اوهوم. گفت از قیافهات معلوم است. قیافهی رنگپریدهام را تجسم کردم. یاد حرف عین افتادم که دوستش بهش گفته بود فلانی هم از آن دختر هنریهای بیآرایش رنگپریده است که تو عاشقشان میشوی. قرص و مایع تزریقی شروع کرده بودند به اثر کردن. نبض و فشارم را گرفت و پرسید خوبی؟ بهتر را حس میکنی؟ داشتم بهتر را حس میکردم. گفتم اوهوم. خم شد دستش را کرد زیر تخت، کیفم را نشانم داد که تلفنت دارد زنگ میخورد. گفتم گوشیام را بدهد بهم. داد. زنگ قطع شده بود. آمدم اسم زنگزننده را ببینم که دوباره شروع کرد به زنگ زدن. دستم خورد روی جواب دادن. جواب دادم. الف آن طرف خط بود و پرسید چطورم و چرا جواب نمیدهم. گفتم نمیتونم جواب بدم آخه. پرسید کجایم. مردد ماندم که بگویم کجایم. مکث کردم و گفتم تو آمبولانسم. گفت لوس نکن خودتو. گفتم بهخدا، تو آمبولانسم، ولی خوبم، چیزیم نیست. وقتی توی آمبولانس باشی، سخت میشود که بخواهی آدم آن طرف خط را متقاعد کنی که چیز مهمی نیست. آدمی که چیز مهمیاش نباشد زنگ میزند دوستش بیاید ببردش بیمارستان، یا نهایتاً خودش با اوبر میرود بیمارستان، نه که زنگ بزند آمبولانس بیاید ببردش بیمارستان. منطقی. دارن کدوم بیمارستان میبرنت؟ از خانم آمبولانسی پرسیدم داریم کدوم بیمارستان میریم؟ شروع کرد به توضیح دادن که بیمارستان امامزاده یوسف به تو نزدیکتر بود، اما داریم میرویم بیمارستان عمومی ونکوور. چون بیمارستان امامزاده یوسف ساعت پنج میبندد، این یکی اما مجهزتر و بازتر است. به آن طرف خطی گفتم بیمارستان واو جیم ه. گفت خب، میام اونجا. گفتم نمیخواد، واقعاً لازم نیست بیای، چیزیم نیست. ولی اسم آمبولانس یکجوری است که هر کس آن ور خط باشد سخت باور میکند چیزیات نباشد. تلفن را که قطع کردم، آمبولانس راه افتاده بود. بفهمینفهمی باران میبارید و چشمانداز بیرون از جایی که خوابیده بودم خیلی قشنگ بود. دلم خواست یک قصه بگیرم. اما دیدم خانمه همان را دور میزند برم میگرداَند خانه. بیخیال قصهگرفتن شدم و تلفنم را پس دادم بهش. خانمه دوباره سرش را کرد توی رایانکاش. داشت اطلاعاتم را تکمیل میکرد. گفت شماره تلفنِ آدمِ مخصوصِ مواقعِ اضطراریات را بگو. مکث کردم. نمیدانستم آن آدمم دقیقاً چه کسیست. مغزم قفل بود و کسی به ذهنم نمیرسید. نگاهش کردم. انگار که سؤالش را نفهمیده باشم، دوباره شماره تلفن آدم مخصوص مواقع اضطراریام را خواست. گفتم دخترم، ولی تلفناش را حفظ نیستم. گوشیام را دوباره بهم پس داد. گشتم تلفن دخترک را پیدا کنم. صدتا شماره تلفن دارم ازش. گشتم ببینم کدام یکی پیششمارهی ژاپن را دارد. همان را خواندم برای خانمه. تعجب کرده بود چهطور شمارهی دخترم را حفظ نیستم. آمبولانس جایی نبود که بخواهم برایش توصیح بدهم آن شمارهای که حفظ بودم، از مهر ۱۴۰۱ دیگر روشن نشد که نشد. تلفن ژاپن را برایش خواندم. گفت اینکه تلفن کانادا نیست که. گفتم نه، نیست. گفت که یک شماره تلفن آدم مخصوصام را لازم دارد که در کانادا باشد. گفتم یک دوست نزدیک دارم که اما الان دیگر نزدیک نیست، کانادا نیست، اروپاست. بدهم؟ مرجان را میگفتم. یکجور بدی نگاهم کرد. گفت یکیو بگو که الان ونکوور باشه. مکث کردم باز. واقعاً در آن لحظه هیچ اسمی به ذهنم نمی رسید. باز هم فکر کردم. نمیدانستم به کی ممکن است زنگ بزنم اینجور وقتها. یاد غروب ۲۶ مهر افتادم. ۲۶ مهر ۱۴۰۱. غروب بود. تازه از نشر چشمهی مرکزی -از پیش محسن- برگشته بودم خانه. یک دسته کتابی که تازه خریده بودم را گذاشته بودم روی میز گِرده. میخواستم چای دم کنم. میخواستم تا چای دم بکشد بروم از پراگ، شیرینی مورد علاقهام را بخرم برگردم خانه، لباسهایم را عوض کنم، با چای تازهدم چارزانو بشینم روی مبل بزرگه و شروع کنم ورق زدن کتابها. عیش تکنفره. هنوز جلوی میز بودم که تلفنم زنگ خورد. دخترخالهام پشت خط بود، نگین. پرسید کجایم؟ خانه بودم. گفت بچهها رو بردن. پرسیدم چی؟ گفت بچهها رو بردن. ریختن خونه گرفتنشون بردن. مکث کردم. مغزم پردازش نمیکرد. هیچچی به ذهنم نمیرسید. نمیدانستم باید چه جوابی بدهم. شروع کرد به زبان خارجی رایج در دنیا حرف زدن. گفت احتمالاً تلفنت شنوده. خندیدم گفتم یعنی آقاهای شنودی زبان خارجی رایج در دنیا رو بلد نیستن؟ سکوت شد. وقت خوبی برای خندیدن و شوخی کردن با آقاهای پشت خط نبود. هیچ جملهی غیرمسخرهای به ذهنم نمیرسید. پرسیدم کجا بردنشون؟ کی گرفتتشون؟ طی چند جملهی خبری کوتاه، چیزهایی که میدانست را گفت و قطع کرد. گفت سعی میکند ته و تویش را دربیاورد و گفت اگر میتوانم نمانم خانه. قطع کرد. بیفکر شمارهی حامد را گرفتم. خانهاش نزدیک من بود. پرسید چه خبر؟ گفتم حامد میای دنبالم بیام خونهی تو؟ پرسید چی شده؟ گفتم بیا، میگم برات. گفت بپوش، اومدم. قطع کردم و زنگ زدم به مهرداد. شروع کردم به خارجی طی چند جملهی کوتاه برایش توضیح دادن. نمیدانم چرا خارجی. شاید چون فقط جملههای نگین را شنیده بودم و مغزم هنوز فرصت نکرده بود به فارسی پردازششان کند. توضیح بیشتری نخواست. مهرداد هیچوقت توضیح بیشتری نمیخواهد. هر قدر از هر چی را برایش تعریف کنی، همان کافیست. به مهرداد گفتم اگر من را هم گرفتند، در جریان باش. انگار که خواسته باشم بخش خبررسانی مجازی را اینجوری پوشش داده باشم. بعد همانجوری که داشتم دو تکه لباس و مدارک برمیداشتم و یک چیزی که بشود جلوی برادران پوشید، به مو زنگ زدم و به کیوان. اینجوری خیالم از چهار جهت راحت شد. حالا اگر مرا هم میگرفتند طوری نبود. به سارا زنگ نزدم اما، اگر نگین خبر را داشته، حتما سارا و مامانبابا هم در جریانند. حامد زنگ زد که رسیده. کولهام را برداشتم چراغها را خاموش کردم رفتم بیرون... چراغها تا سه ماه خاموش ماند. (میخواستم این متن را یکنفس بنویسم. بدون پاراگرافبندی. عین همان چند دقیقهای که اتفاق افتاده. اما اینجا نفس لازم دارم. میروم پاراگراف بعد، یک هوایی به سرم بخورد.) خانم آمبولانسی گفت یکیو بگو که الان ونکوور باشه. مکث کردم باز. واقعاً در آن لحظه هیچ اسمی به ذهنم نمیرسید. باز هم فکر کردم. نمیدانستم به کی ممکن است زنگ بزنم اینجور وقتها. حس بدی بود. حس بدی بود که برای شماره تلفن یک آدم نزدیک، مجبور باشی اینهمه فکر کنی. برای اینکه موقعیت را رفع و رجوع کرده باشم، گفتم نه که حالم بده، اصلاً مغزم کار نمیکنه. گفت طبیعیه. نمیدانست طبیعی نیست. نمیدانست این حسی که یکهو هجوم آورده بود توی آمبولانس، اصلاً طبیعی نبود. گفت نگاه کن به چندتا تلفن آخر توی همین روزهای اخیر، یکی از همونها رو بگو. مغزم عین یک ربات دستورش را پردازش و اجرا کرد. رفتم سراغ آخرین تلفنها. بالای سرم بود و داشت میدید. گفت همین آراش رو بگو. مکث کردم. آرش را یک هفته بیشتر نبود که میشناختم. آخرین و غریبهترین شمارهی تلفن توی گوشیام بود. دو بار زنگ زده بود و من نشنیده بودم و بار سوم تلفن را جواب داده بودم. پرسیده بود کجایم و بعد پرسیده بود کدام بیمارستان و گفته بودم لازم نیست بیاید و گفته بود راه افتادم. اسمش تکرار شده بود توی آخرین تماسها و حالا یکهو شده بود آدم مخصوص مواقع اضطراری. روحش هم خبر نداشت. وقتی توی آمبولانسی، بعضی چیزها را نمیتوانی توضیح بدهی. درواقع بیشترِ چیزها را نمیتوانی توضیح بدهی. باید هر چه را که دستت میرسد، هر چیزی که جلوی چشمت است، همانها را بچسبی. وقت فرضیه و ایده و اما و اگر نیست. تلفن را گرفتم جلوی صورتش که خودش بخواند. انگار رویم نمیشد توی چشم تلفن آرش نگاه کنم. خانمه فامیلی آرش را پرسید. هاها. من هم مثل شما خانم آمبولانسی، از کجا بدانم؟ ایندفعه او بود که مکث کرد. خندهدار نبود؟ سلام آقای میلان کوندرا.
|
|
Thursday, July 23, 2026 لازمهی سودایی بودن اینه که آسیبدیدن و رنج بردن رو هم به جان بخری. شور زندگی داشتن، چیزی از بار رنج کم نمیکنه. جادهی کفی و سبک زندگی ساده و کامل، امنتره. جادهی پر پیچ و خم رو که انتخاب کنی اما، خطر تصادف و سقوطهای گاهبهگاه رو بیشتر میکنه. من؟ من خطر سقوطهای گاهبهگاه رو پذیرفتهم. |
|
Tuesday, July 21, 2026 چه حس عجیبیه اینجا. عادت ندارم بیام یه عالمه پست نخونم. انگار خونه در حال خونهتکونی یا اسبابکشی باشه، هیچی سر و سامون نداره. الان یه فیدبک فرستادم به تیم پشتیبانی بلاگر، ببینم چی میگن. شماها هم اگه تونستین، از بالای داشبورد بلاگر، رو اون علامت سؤاله کلیک کنین، یه سِند فیدبک بفرستین براشون. واکنش شماها هم جالب بود. انگار که داره نمازهاتون قضا میشه، دنبال یه راهی واسه نوشتنید. این یعنی دیگه عادت روزانه شده که بیاین اینجا دور هم بنویسین. بنویسیم. این باگ بلاگر این خوبی رو داشت که اینو نشونمون داد. -نیمهی پر لیوان!ـ پ.ن. نیلی نوشته بود عمداً از جنگ نمینویسم. میخوام عمداً از جنگ بنویسم. طبق مشاهداتم، اغلب کسانی که سری قبل جزو نه-به-جنگایهای سفت و سخت نبودن، الان دیگه دلشون جنگ نمیخواد. چهقدر خسته شدهن. از این فرسایش. چهقدر خستهن آدمام. Your question has been posted to the Blogger Community. |
|
Monday, July 20, 2026 این را من ننوشته ام. دوستی نوشته در ستایش خودش، در ستایش یک «ابله». خواندنش را پیشنهاد میکنم: ماشینم خراب شده بود. تا راه میافتادیم میلرزید. گفتند گیربکسش خراب است، سرعت گردش چرخها با هم تنظیم نیست. گفتم مطمئنید؟ گفتند بله. گیربکس را عوض کردند، ماشین را تحویل دادند. تمام. رابطهی من با آن ماشین از بسیاری از روابط انسانیام سالمتر بود. هیچوقت از خودم نپرسیدم آیا «این لرزش، شکل سوماتیک یک تعارضِ حلنشده میان میل به حرکت و وحشت از رسیدن است» یا نه. نپرسیدم، چون صرفاً گیربکسش خراب بود. وقتی پای ماشین میان باشد دیگر ابله نیستم. ماشینها خوبیشان این است که وقتی میلرزند، میلرزند. نمیگویند مثلا از خاطرهی برف پارسال سردشان شده، یا چون دیروز باید میلرزیدم و نلرزیدم حالا الان میخواهم بلرزم. از لرزیدنشان فلسفه نمیسازند و اگر نمیتوانند حرکت کنند، دستکم سعی نمیکنند متقاعدت کنند که مشکل از دگم بودن و درک محدود تو از مفهوم حرکت است. ... من میدیدم چیزی دارد از دست میرود و نمیتوانستم دست از نگهداشتناش بردارم. مثل آدمی که بر بالین بیماری در حال احتضار است، اما هنوز بالشش را مرتب میکند. نه چون فکر میکند مرتب کردن بالش نجاتش میدهد یا چیزی را عوض میکند، فقط چون نمیداند با دستهای نوازشگرش چه کار دیگری بکند. |
|
Sunday, July 19, 2026 نور خانه کم بود و هیأت مرد را نمیشد دید. میشد از پشت شعلهی شمع تصورش کرد اما چشمهاش را و رد نگاهش را نمیشد دید. دراز کشیده بودم به موازات دیواری که رویش داشت فیلم پخش میشد. مرد، نشسته بود آن ته، در دورترین نقطه به من. نمیدانستم دارد دیوار را تماشا میکند یا من را. نور خانه کم بود و فیلمی داشت روی دیوار پخش میشد. غلت کوچکی زدم و کش آمدم. مرد پاهایم را گرفت گذاشت توی بغلش. ادامهی کشآمدن منتفی بود. نمیدانستم تمام وزن پاهایم را بگذارم به عهدهی بغل مرد، یا نوک انگشتی چیزی را برسانم به دستهی مبل و نصف وزن را از بغل مرد کسر کنم. پایم به دستهی مبل نرسید. کسر نصف وزن منتفی بود. هیأت مرد، تمام فضای منتهاالیه مبل را اشغال کرده بود و پاهایم -کشآمده- توی بغلش بود. سعی کردم چشمتوچشم نشویم با هم. از فیلم چشم برنداشتم. دفعهی ششمی بود که داشتم این فیلم را توی چندماه اخیر میدیدم. ولی آنقدر با دقت خیره شده بودم به دیوار که انگار همین حالا از تنور آمده بیرون. از پشت شعلهی شمع، دست مرد را میدیدم که دارد روی ساق پایم خطهای یواش و کمرنگ میکشد. نور خانه کم بود و رد نگاه مرد را نمیشد دید. اما حدس میزدم با دقت به دیوار چشم دوخته و پاهام را -انگار که بدیهیترین چیز دنیا باشد- توی بغلش گرفته و ساق پای چپم را نوازش میکند. اینجور وقتها آدم نمیتواند تکان بخورد. یا اصولاً نمیداند تکان بخورد یا نخورد. مرد، برای اینکه پاهایم توی بغلش باشد کمی غریبه بود. اولین بار بود که می نشست روی مبل این خانه و نمیدانستم تا کی قرار بود نشسته بماند. از پشت شعلهی شمع از دستهاش خوشم میآمد. از دستهای باطمأنینه و مصمم و بیعجلهاش خوشم میآمد و از اینکه هنوز دو ساعت از فیلم مانده هم خوشم میآمد. |
|
Saturday, July 18, 2026 ۱. یک هفتهست از دنیا بیخبرم. بدی هم نبود، ولی دلم برای روتین تنگ شده. سلام روتین. ۲. امروز داشتم با اکس قشنگم حرف میزدم. اون وسطا گفت من هر وقت حرف تو میشه میگم هر مردی باید از خداش هم باشه که با آیدا باشه. از مردهای زبونبازِ زنلوسکن خوشم میاد. از اینکه اکس آدم هم باشن و بعد از یه قرن هنوز این حرفو بزنن خوشم میادتر. ۳. بدنم یه جور مرض جدید گرفته. تب داره همهش. نه تب واقعنیها، نه؛ تب روحی. مغزم عین پوست آفتابسوخته ملتهبه و روش که دست میکشی حساس شده و با کوچکترین لمسی برانگیخته میشه. تب پِتروف. ۴. یه کورسی برای منوپاز برداشتهم که دربارهی کوچینگ و مراقبت بدنی و روحی و کلامی از زنانه، از پریمنوپاز تا سپس و سپستر. حین این کورس مدام دارم میبینم چه اطلاعات عمومی کمه در اینباره و چه زنان هم حتی بلد نیستن با دامنهی واژگان مناسب مواجه شن با این موضوع. هی منتظرم اون وسط درسمون به یه جایی برسه که بگن اینکه در این چند ماه اخیر مدام ترنآنام از علائم شروع پریمنوپازه، ولی نمیگن. در این چند ماه اخیر مدام ترنآنام و لیترالی خستهم کرده این ماجرا. از اون طرف با هر بار پریود شدن هم، کل اون روتین سلامت و اینام دود میشه میره هوا. چون فقط به سکس فکر میکنم و به غذاهای آلوده. پریروزا دیگه زنگ زدم یه وقت از دکترم گرفتم برم ببینم چی میگه. منشیش پرسید موضوع اپوینتمنتتون چیه؟ گفتم حدس میزنم اختلال هورمونیای چیزی دارم. گفت چیه علائمتون؟ گفتم همهش ترنآنام و خاموش نمیشم. صدای مکث اومد و صدای تایپ اومد و دوباره صدای مکث اومد. ۵. درست وقتی فکر میکنی زندگیت بورینگ و یکنواخت شده و دیگه چیز جدیدی نیست که تجربه کنی، یه چیز جدید از آسمون صاف میفته پایین که بیا، اگه راست میگی اینو تجربه کن. الان یه چیز جدید از آسمون افتاده پایین و منتظره برم تجربهش کنم. به طرز غریبی، چیزیه که خیلی وقتها ته ذهنم بود. اما شدنش اونقدر سخت بود که دیگه بیخیالش شده بودم و حتی ته ذهنم هم بهش فکر نمیکردم. تا اینکه یه آدمی سر و کلهش پیدا شد اومد گفت آیدا دلت میخواد اینو تجربه کنی؟ یادم اومد خیلی وقتا بوده که دلم چیزی رو خواسته، روش پافشاری کردهم و نشده. نشده که نشده. اما وقتی دیگه رهاش کردم که بره، اتفاق افتاده. شرطش میدونی چیه؟ اینکه واقعاً اون آبسشن رو رها کنی. واقعاً بذاری بره. یونیورس این یه قلم رو خیلی خوب تشخیص میده. که کجاها رها کردی، کجاها داری ادای رها کردن رو درمیاری. خیلی وقتا به این فکر میکنم که یعنی اگه واقعاً از ته دل آقای الف رو رها کرده بودم، آیا برمیگشت؟ مطمئن نیستم. چیزی که مطمئنم اینه که اون توهم عشقی که به آقای الف داشتم، برام توهم نیست هنوز. یه واقعیته. میدونم یه جایی یه گوشهی دور از منی، مردی هست که میتونستم خیلی عاشقش باشم. عاشق واقعی. از اون عشقهای مریض که حاضری هر کاری برای اون آدم بکنی تا خوشحال باشه. عشق متقابل هم نهها، عشق یکطرفه. کاملاً یکطرفه. اون آدم رو رها کردم رفت. از اون آبسشن خودم اومدم بیرون. اما با هر تلنگر کوچیکی، یههو متوجه میشم که ته دلم دارن پروانهها مثل روز اول بالبال میزنن. متوجه میشم این علائم رو خیلی سال پیش، حوالی ۲۵سالگی تجربه کرده بودم، ولاغیر. عشقه به نظرم خیلی ناییو و بچگانه میادها، ولی از شدتش کاسته نمیشه. صرفاً گذاشتهمش تو یه قابلمه درشو هم بستهم گذاشتهمش تو فریزر. اگه قابلمههه رو انداخته بودم دور، درست میشد همهچی؟ نمیدونم. چون هر بار که درِ بستهی فریزر رو میبینم یادش میفتم، حتی اگه دیگه قابلمههه تو فریزر نباشه. |
|
Friday, July 17, 2026 این چند روز حسابی خسته شدم. یه وقفهی ناگهانی در پخش برنامههام ایجاد شد. از وقفهی ناگهانی خوشم نمیاد، زیرا آدم برنامهریزی و کنترل و پیشبینیام. ولی وقتی پیش میاد هم سعی میکنم خیلی نرم بگنجونمش تو برنامهی روزانهم. قبلنا برمیآشفتم، الانا ولی مدیریت میکنم. مدیریت به این معنی که حالا خیلی هم برنمیآشوبم. دل میدم به لحظه و جوری رفتار میکنم که اصلاً انگار برنامه از اول همین بوده. این چند روز حسابی خسته شدم. مدام کافه و بار و رستوران و دریا و دریاچه. حالا هر کی ندونه میگه اینم خوشی زده زیر دلش. ولی خوشی نزده. نمیتونم ثابت کنم، ولی نزده. میدونی چی بیشتر از همه خستهم میکنه؟ این که مجبور باشم برنامهریزی کنم و نقشه بچینم و رتق و فتق کنم. این از هزار سال مامانبودنام میاد. گذشته از این که سالها تنهایی و یهنفره دو تا بچه رو بزرگ کردم، ماجرای زندانشون یههو خیلی بهم فشار آورد. واقعیترین و ترسناکترین مسئولیتی بود که یههو گذاشته شد رو دوشم. تنها بودم و یهتنه باید در مقابل خیلی چیزها میایستادم و باید در لحظه تصمیمهای متعدد حیاتی میگرفتم که هیچ ایدهای از درست یا غلطبودنشون نداشتم و این خیلی فرسودهم کرد. فرسوده به معنای واقعی. روانم مندرس شد و با کوچکترین چیزی به هم میریخت دیگه. یادمه اون روزا دلم میخواست یکی بیاد بگه آیدا، خسته نباشی، بیا یک ماه به هیچی فکر نکن بذار من مواظبت باشم. چنین کسی نبود اما و من مجبور بودم همچنان مسئول باشم و مراقب. مراقب همهچی. شاید واسه همین بود که وقتی اومدم ونکوور، طی یک تصمیم عجیب و ایمپالسیو همهچی رو رها کردم تو تهران. فرسوده بودم. دیگه ازم برنمیومد. حتی الان هم حوصله ندارم این نوشته رو تموم کنم. هر چی بخوام بنویسم میشه غر. اخبار ایران دوباره بههمم ریخته. این ناامنیهای بیرون مدام اضافه میشن به خستگیهای درونیم. تنها چیزی که دلم میخواد اینه که یکی واقعی بگه بیا بغلم. فکر هیچیو نکن. درست میشه. دلم میخواد یکی بهم بگه همهچی درست میشه و واقعی باشه حرفش. |
|
Thursday, July 16, 2026
خوشبختی يعنی توانايیِ شناختنِ خود، بدونِ ترسيدن.
خيابان يکطرفه -- والتر بنيامين
|
|
Wednesday, July 15, 2026 اومدم اینجا یه اسکرول سریع کردم و کلی انرژی گرفتم. پریروزا یه مهمون ناخونده برام رسید و یه هفته پیشمه و نه تنها اتاقی از آن خود ندارم، که تمام خونه و تمام وقتم در اشغال بیگانهست. دارم دوباره شهر رو از اول گز میکنم. فصل قشنگ شهره و فصل دریاچه و استخره و از صبح تا شب بیرونیم. این وسط که دورهی اتاقی از آن خود شروع شده، بابت اون هم کلی کار نوشتن دارم و عملاً اینقدر در جاهای مختلف مینویسم که انگار زخم معده داشته باشم، مدام دارم با هر وعده نوشتن کلمه از دست میدم. حالا از جمعه اوقاتم رو پس میگیرم. تا اون موقع اما همین که یه اسکرول میکنم احساس میکنم دوستام وظیفهی میزبانی رو به عهده گرفتن در نبود من. دمتون گرم:* |
|
Tuesday, July 14, 2026 تنها راه شناختن يک نفر، دوستداشتن او بدون هيچ اميدی است. خيابان يکطرفه -- والتر بنيامين |
|
Monday, July 13, 2026 من عاشق وبلاگ نوشتن و عاشق وبلاگ خوندنم، چون لحظههای کوچیک قشنگی دارن که طعم داره، طعم واقعی. امروز اینا رو که خوندم همون حسو داشتم: بلند میشم برای خودم شراب میریزم. دو شبه وقتی میخوام وبلاگ بنویسم، دوست دارم یه لیوان شراب کنار دستم باشه. خوشم میاد. حس آسودگی بهم میده. حس اینکه دارم بدوبدو و برای تیکخوردن نمینویسم. مینویسم برای نوشتن، چون انتخابمه که تو این لحظه بشینم و وبلاگ بنویسم. یه خورده هم فکر میکنم شبیه آیدا میشم. . این روزا خوبیش اینه که تمرین میکنم حواسم باشه که همهی زندگی این نیست. اون بخشهای نزیسته رو بیشتر مراقبم. مثل همینجا نوشتن ، مثل جلسههای هفتگیمون که امروز راجع به آلیس بود و ادبیات کودک، مثل اینکه الان میخوام برم توتفرنگیهای شستهشده رو بذارم روی گاز که شروع کنه نرم شدن برای مربا شدن. . احساس میکنم الان وظیفه دارم بیام با چاقو بزنم به گیلاس شامپاین و تُست بگم: امروز شد چهل روز که داریم هر روز وبلاگ مینویسیم. امروز که داشتم وبلاگ میخوندم میرفتم پایین، یه جاهایی -خیلی جاها- قبل از رسیدن به اسم نویسنده دیگه میدونستم کی نوشته اون پست رو. حتی یه جا سر یه پستی، وسطاش پست رو ول کردم اومدم پایین ببینم کی نوشته، که دیدم رضاست. تعجب کردم که ا، چه این یکی با بقیهی پستاش فرق داشت. حالا دیگه هر بار کتی یا عاطفه پست میذارن، تو دلم بهشون افتخار میکنم(شما از پیگیریهای پشت صحنه و مجبور کردن این دو نفر به نوشتن خبر ندارین:|). حالا پست تکتکتون رو که میخونم، عین یه سریال دارم هم روال نوشتن و هم روال زندگیتون رو دنبال میکنم. انگار واقعاً داریم تو یه محله زندگی میگنیم. تو یه ده کوچیک. و به این فکر کن هر کدوم از ما که ممکن بود به سادگی این رو هم مثل هزار چیز دیگه رها کنیم -حالا نه که رها، ولی بپیچونیم- واقعاً چهل روز هر روز پشت سر هم نوشتیم. یه وقتایی نمیرسیدم هر روز بنویسم یا ساعتی که پست میکردم با تایمزون تهران فرق داشت، اما قبل یا بعدش دو تا پست مینوشتم که جبران کرده باشم. فقط برای اینکه به خودم ثابت کنم اگه بخوام، میتونم. راستش همین باعث شد دو هفته پیش یه چلنج چهلروزهی دیگه رو هم شروع کنم. اونو تنهایی شروع کردم، ولی اتفاقا دارم دنبال یه راه ساده میگردم با هاتون شر کنمش. ازین هلثی لایفاستایلهاست، که در عین حال میتونیم تا یه حد خوبی مجرم باشیم توش. در واقع هلثی لایفاستایل یکیه که عاشق کافه و باره، فقط برای اینکه بازم به خودم ثابت کنم میتونم، میشه. لذا بیاین گیلاسهامونو به سلامتی خودمون و همدیگه بالا ببریم. -معین تو هم یه شات دیگه بزن- که چهل روز گذشت و ما هنوز اینجاییم. که یعنی اگه اراده بکنیم، میتونیم. میشه. به سلامتی 🍶🍷🍸🍹🍺 پینوشت: طبق آرای واصله تو در پست رأیگیری، نظر جمع بر اینه که وبلاگ رو پرایوت نکنیم و خودمون رو در معرض تماشا قرار بدیم و ببینیم آیا میتونیم بدون ترس از نگاه مخاطب، بدون ترس از قضاوت مخاطب بنویسیم؟ البته که این خودش قرار نیست بار قضاوتگونه داشته باشهها. من خودم تا سالها -تا وقتی طلاق گرفتم و خیالم راحت شد دیگه کسی به جز من حقی در مورد من نداره- با اسم مستعار مینوشتم که بتونم رها بنویسم و تو زندگی واقعی برام دردسر نشه. ولی در عین حال به عنوان زنی که در خاورمیانه و در ایران به دنیا اومده و از بدو تولد مدام در معرض سرکوب و سانسور بوده و همه به خودشون اجازه دادهن برای خودش و برای بدنش و برای طرز زندگیش و حتی برای طرز فکرش مدام تعیین تکلیف کنن، اینکه خود-آگاه هم بخوام تن به سانسور بدم دیگه خیلی اضافهکاریه. از روزی که تونستم، علیه خانواده و همسر و دوست و آشنا و همه ایستادم، بسیاری از طرد شدنها رو به جون خریدم ولی دیگه حاضر نشدم اجازه بدم کسی جز خودم برام تصمیم بگیره. برای همینه که هر چیز کوچیکی که نشان کمرنگی از انقیاد داشته باشه، اینقدر بهش واکنش حاد نشون میدم. همین الان که اینو هم دارم مینویسم ملتهبم. هنوز برام عادی نشده اینکه کسی دیگه حق نداره بهم بگه چیکار بکنم یا نکنم. واقعی. لذا؟ لذا وبلاگ رو پرایوت نمیکنیم و همینجوری باز نگه میداریم. ولی خب طبعاً این آپشن هم همیشه براتون هست که با هر ایمیل و آیدی ناشناس جدید بیاین و وارد شین. فقط من ایمیلها رو میبینم و راستش رو بخواین به خاطر همین مقولهی پرایوسی حتی سعی میکنم یادم بره کی کدوم ایمیل و آیدی بوده، مگر اینکه خودتون بهم پیغام داده باشین یا مگر به خاطر مسائل فنی. این از این. لذاتر اینکه از فردا، یه چهل روز دیگه رو هم امتحان میکنیم. نوشتن؛ همین و تمام: دورهی دوم، چلهی دوم. (از اسم چله خوشم اومده، بیاین تا شب جله ادامهش بدیم.) بیاین برای شروع دوره یه بازی جدید بکنیم. اغلب یه پستی داریم که دربارهی کس دیگه، یا در مکالمه با کس دیگهای نوشته شده. یکی از طولانیترین پستهای این شکلیت رو انتخاب کن. همون رو به جای اینکه از زبان خودت بنویسی، از زبان مخاطبت بنویس. تصور کن اگه اون میخواست همین پست رو بنویسه، چی مینوشت از زاویه دید خودش؟ |
|
Sunday, July 12, 2026 اولین جلسهی «اتاقی از آن خود» که تموم شد، همونو از پشت میز بلند شدم از خونه زدم بیرون. سه چهار شب بود درست نخوابیده بودم. یهدفعه حجم کارهام خیلی زیاد شد و مجبور شدم هر شب تا دم صبح بیدار بمونم. کلاس که تموم شد، همونو از پشت میز بلند شدم زدم بیرون به هوای اینکه یه برانچ مفصل بخورم برگردم خونه چند ساعت بخوابم. یه بلوز لینن سفید تنم بود با یه شلوار لینن خاکی گشاد و صندل بیرکنشتاک خاکی و یه کیف حصیری بزرگ. با ساعت سبزه. سبزش یه جوری خوشرنگه که آدم دلش میخواد گازش بزنه. ساعته رو بچهها که از زندان اومدن بیرون، مو خرید برام. جایزهی سه ماه فعالیت مدام. اولا غمگین میشدم ساعته رو میدیدم، ولی الانا یادم میاره چه روزهای بسیاری دویدم و انرژی میگیرم وقتی میبینمش. این روزا هم دارم زیاد میدُواَم، و انرژی لازم دارم. ضمن اینکه خوشم میاد با جزئیات لباسامو مینویسم. انگار مثلاً هنوز دوربین اختراع نشده و مثلاً فلوبر داره وبلاگ مینویسه. حالا نه که خود-فلوبر-بین باشمها، حاشا و کلا. اینکه بعدنا یادم بیاد چی تنم بوده حال و هوام چه شکلی بوده رو خوشم میاد. از پشت میز بلند شدم از خونه زدم بیرون راه افتادم سمت کافهی سر خیابون که برانچ مفصل بخورم. دوتا تخممرغ اسکرمبلد و دو برش بیکن و یه سوسیس و یه مشت سیبزمینی آمریکایی و دو تا پنکیک یا فرنچتست با یه کاسه بلوبری و یه قهوهی سیاه. این منوی بلک اند بلوی کافهههست. منوی بسیار کاری-ستیز، اما مورد علاقهی من. هوا عالیه و من گرسنهم و خستهم و سرحالم. کلاسه هایپرم کرده. یه پسره داره از روبروم میاد که یه بلوز سبز خیلی خوشرنگ تنشه و موهای طلاییش زیر کلاه سبز خوشرنگترش میدرخشه. فکر میکنم چه خوشتیپه پسره. از همون دور شروع میکنه بهم لبخند زدن. لابد اونم فکر کرده چه خوشتیپه این دختره. اینجا تو محل همه به هم لبخند میزنن و سلام میکنن و گاهی وایمیستن حالتو هم میپرسن. قشنگ رفتار دهکدهی مردمان خوشبخت. دیدم پسر قشنگه داره یه چیزایی هم میگه. زیاد دقت نکردم چون حدس میزدم داره میگه چه موهای قشنگی و اینا. میخواستم با همون لبخند از سر وظیفه از کنارش رد شم که نزدیک شد و اومد طرفم گفت هییییییی آیدا! اوهو. جیمی بود. نشناختمش از بس خوشتیپ شده بود. مردای این شهر تابستونا خیلی قشنگترن. برنزه و ورزیده و درخشان. کلی طولانی بغل کردیم همو. گفتم چقد تابستونا خوشگل میشی. خندید عینکشو برداشت گفت بلوزِ رنگ چشام پوشیدم. گفتم رنگ چشاتو یادمه بابا، نمیخواد پزشونو بدی. خندید محکمتر بغلم کرد گفت چه دلم برات تنگ شده بود. گفتم اوهوم. گفتم تو محلهی من چیکار میکنی؟ گفت هاها، تازه موور کردهم همین جا، دور این کُرنر. با دست کوچهشو نشونم داد. دو تا کوچه اینورتر من. بهبه. جیمی رو حدوداً یک سال و نیمه که میشناسم. از همون اوایلی که اومدم تو این محله. اولین بار تو یه کافه/بار با هم شروع کردیم حرف زدن. یه جورایی نویسندهست و خوشسرزبونه و البته که خوشقدوبالا و خوشقیافه هم هست. خلاصه بعد از لیوان دوم شراب دیدم دارم به انگلیسی راجع به لرد بایرون داد سخن میدم! و یادمه با خودم فکر کرده بودم اگه زودتر شروع کرده بودی با این پسرای قشنگ خارجی دیت کردن، لااقل تا الان یه نیمچه سیلویا پلاتی شده بودی واسه خودت. ولی سیلویا پلات نشدم چون زمستون شد و شبا زود تاریک میشد و جیمی خونهش دور بود و بعد از مشروب نمیشد رانندگی کنه و قانون خونهی من هم این بود که ساعت ۱۲ شب دیگه باید بره خونهی خودش. زیرا معمولاً علاقهای ندارم صبح که پا میشم بلافاصله آدم ببینم تو تختم و مهمتر از اون هرگز با صدای خُرخُر خوابم نمیبره. بنابراین اغلب مجبورم بین علاقهی شدیدم به بغل و خُرخُر یکی رو انتخاب کنم و اغلب بغل شکست میخوره. -به همین خاطر از یه جایی به بعد، اول پسرا رو تست میکردم ببینم خرخر میکنن یا نه، بعد عاشقشون میشدم؛ جدی- از بد حادثه و از اونجایی که هیچ گلی بیخار نیست، جیمی جزو خرخرکنندگان از آب در اومد و هی مشمول قانون ساعت ۱۲ میشد و طبعاً خوشش نمیومد وقتی جدی بهش میگفتم باید بره. وقتی هم میگفت تو بیا پیش من، من سختم بود، چون تنبلم و دلم نمیخواد نصفشب از تو تخت پاشم بشینم تو اوبر و خواب و مستی و همهچی از سرم بپره. ایران هم که بودم، تا وقتی دروس بودم قانونم این بود که مرد نباید خرخر کنه و خونهش باید منطقه ۳ی شهرداری باشه، مرکز شهر هم که رفتم شد خرخر و منطقه ۶. خلاصه که نشد و یکی دو بار این دوست قشنگ ما بهش برخورد و دیگه ندیدیم همو. اینجا بود که متوجه شدم من کیفیت خوابم رو از بغل و موی طلایی درخشان (اون موقع موهاش بلند بود و گوجهای میبست و اصلاً یکجور بیرحمانهای زیبا بود) بیشتر دوست دارم و قابل مذاکره نیست هم. حالا اما تابستون بود و جیمی موهاشو تراشیده بود و قیافهش حتی سکسیتر شده بود و موو کرده بود محلهی من و با دست و به شیوهای تأکیدی نشون داد که خونهم تو اون ساختمونهست اراوند د کرنر و با دست اون یکی طرف خیابون رو هم نشون داد که همیشه واسه نوشتن میرم فلان کافه اون یکی اراوند د کرنر. لپشو کشیدم و گفتم چه باحال که اومدی اینجا و چهقد بلوزت خوشرنگه و چه موهاتو تراشیدی داغ شدی. خندید و نوک دماغمو پیچوند و یک کلمه هم نگفت پس ببینمت. تو دلم گفتم هاها، همینجوری الکی هم تندتند خونه و کافهتو با دست نشون دادی، خوشتیپ مغرور لوس کینهای. منم یک کلمه نگفتم ببینمت و همو طولانی بغل کردیم و لپهای همو بوسیدیم و خدافظ خدافظ. حالا زودتر منتظرم فردا شه طبق «معمول» برم کافه بشینم کار کنم. ولی احتمالاً برم یه کافهی جدید این بار، رایت اراوند د کرنر. شایدم فردا نرم، بذارم پسفردا. |
|
Saturday, July 11, 2026 اینجا رو نگاه کن تو رو خدا! رفتم با وبلاگم فال بگیرم، جولای ۲۰۱۸، ببین چی اومد! (متن رو من ننوشته بودم، ولی تو وبلاگم گذاشته بودم که یحتمل یعنی منم همینجور!) Tuesday, July 3, 2018 رفتم توی بالکن به گلدونها آب بدم، دیدم اوه چه بادی داره میآد و نگران شدم نکنه درختها بشکنه. بعد تو ذهنم اومد: «در کوچه باد میآید» و ناخودآگاه ادامهش: «این ابتدای ویرانی است» و فکرکردم این شاید واقعن هم ابتدای ویرانی باشه. این شرایط رو میگم. وضع مملکت و تحریمها و گرونشدن دلار و کمآبی و ... من که خودم رو برای بدتر از این آماده کردهام. البته منظورم اصلن این نیست که لزومن اوضاع بدتر میشه، از صمیم قلب امیدوارم که نشه. اما خب آدم این شرایط رو که میبینه عجیب نیست که به بدترشدنش هم فکرکنه. چند وقت پیش که یهو دلار دوباره رفت بالا و هر روز صبح یه قیمت جدید و بالاتر میاومد و به تبع این التهابات بازار ارز، خیلی چیزها گرونتر شد، بعد از چندین روز اعصابخوردی و افسردگی و رسیدن کارم به خوردن کلرودیازپوکساید و سایر آرامبخشها، نشستم با خودم فکرکردم خب میخوای چیکار کنی الان؟ چیزی که برام مشخص بود و هست اینه که هر چی بشه و هر اتفاقی بیفته مملکت و خانوادهام رو ول نمیکنم برم خارج. البته این یه انتخاب شخصیه و فضیلتی براش قائل نیستم و برای بقیه نسخه نمیپیچم اما سالهاست که من آدم رفتن نبودهام، الان هم نیستم. حالا ممکنه اوضاع خیلی بدتر شه، فشار تحریمها بیشتر حس شه، وضع اقتصادی مردم و خودم بدتر و بدتر شه، دیگه نتونم سفر برم، برقها بیشتر بره، آب جیرهبندی شه، بدتر از همه جنگ شه. در اون صورت هم، من هم مثل هر کدوم از هشتاد میلیون آدم دیگه، میمونم، سختیها رو تاب میآرم و سعی میکنم درستترین رفتار رو داشته باشم. من نمیخوام بدبین باشم. من هم دوست دارم یه معجزهای شه و اوضاع یهدفعه تغییر کنه اما ور واقعبین ذهنم میگه این خبرها نیست. باید خودم رو آماده کنم برای روزهای بدتر. روزهای بدتری که البته حق ما نیست، حق این مردم نیست اما متاسفانه داره اتفاق میافته انگار. از یه طرف ترامپ و عربستان و اسرائیل و ... همهی توان و قدرتشون رو گذاشتن که نه تنها این حکومت رو که بهنظر من ایران رو به قهقرا ببرن و از این طرف هم که متاسفانه بخش بزرگی از حاکمیت مدام در راه انکاره و سفت و سخت مقاومت میکنه در مقابل هر تغییری. از بازرگان نقل شده که پیش از انقلاب تو دادگاه گفته: «ما آخرین گروهی هستیم که با زبان قانون با شما صحبت میکنیم... این حرف را به گوش آن بالایی هم برسانید.» حالا انگار یه بخش مهم تصمیمگیر تو جمهوری اسلامی هم میخواد سیخ تا تهش بره و ترمزهای این قطاری که همهمون توش هستیم رو بکنه و دوربندازه و هیچ هشداری رو نشنوه. یه امید خیلی اندکی هم البته دارم که مجموعهی حاکمیت شرایط رو درک کنه و تصمیم بگیره رویکرد درستتری رو پیش بگیره، فساد رو کاهش بده، تلاش بیشتری کنه که با استفاده از نظر اقتصاددانها و متخصصین وضعیت اقتصادی رو سامان بده، آزادیهای سیاسی و اجتماعی رو بیشتر کنه، حقوق بشر رو رعایت کنه، دست از دشمنی عجیبش با زنها برداره و تبعیض جنسیتی رو کاهش بده، حرف منتقدین رو بشنوه، محصورین رو آزادکنه و تو این شرایط سخت، دستکم به مردمش احترام بیشتری بذاره و اجازه بده حکومت و مردم به هم نزدیکتر شن که خیلی خیلی نیاز به چنین چیزی حس میشه تو این زمان. تنها کاری هم که تو این شرایط از دست من برمیآد اینه که مسئولانهتر از قبل زندگی کنم. چه تو زندگی شخصی و چه تو رفتارم به عنوان یه شهروند جامعه. مثلن حواسم بیشتر به مصرف درست آب و برق باشه تو این کمبودها، تو کارم حرص نزنم، سعی کنم بهتر از قبل درس بدم و رفتار درستتری با شاگردهام داشته باشم، انرژی بیشتری بذارم تا کیفیت کتابهایی که مینویسم بالاتر بره و به درد آدمهای بیشتری بخوره، به شایعات دامن نزنم، به منفعت خود تنهام فکرنکنم و خودم رو بخشی از جامعه ببینم. یه چیز هم خیلی روشن و سرراست بگم، من به براندازی هیچ اعتقادی ندارم. هنوز عمیقن بر این باورم که مشی اصلاحگرانه و رفرم کمهزینهترین و درستترین راهه. منظورم از اصلاحگری هم کارها و رفتار اصلاحطلبهای فعلی و آدمهایی مثل عارف نیستن اصلن، بلکه اصلاحات به عنوان یک منش و یک شیوه است. حالا شما بیا بهم فحش بده که آره تو طرفدار رژیمی و استمرارطلبی و فلان اما من ترجیح میدم تو این شرایط و تو هر شرایطی راهی که بهنظرم درستتره رها نکنم و به یه امید واهی بچسبم. ترجیح میدم اگه لازم باشه باز هم برم پای صندوق رای تا اینکه شورش کور کنم و مملکت رو ببرم سمت یه آیندهی نامعلوم و ترسناک که دهها سناریوی خطرناک براش قابل تصوره. از جنگ داخلی و اوضاعی مثل سوریه بگیر، تا جدایی قومیتی و پاره پاره شدن کشور تا گرفتارشدن دست گروهی مثل فرقهی رجوی که بهنظر من سگ تندروترین بخش حکومت فعلی هم شرف داره به اونها. این مملکت روزهای سخت کم نداشته، تا اونجایی که من یادم میآد و به چشم دیدم ما روزهای سخت جنگ و همهی مشکلات دههی شصت رو پشت سر گذاشتیم و زنده موندیم. الان هم یه طوری میشه دیگه. تلاش میکنیم دستجمعی و از پسش برمیآییم. ماها ممکنه ناراحت باشیم، دلگیر باشیم، حتا فحش بدیم، اما شک ندارم تو وجود تکتکمون یه بخشی هست که عاشق این آب و خاکه. همین جامجهانی رو نگاه کنید که چهطور با برد تیممون خوشحال میشدیم و با باختش اشک میریختیم. بابا اینجا وطنمونه، دوستش داریم و دلمون براش میتپه. چهطور بیخیالش شیم؟ اسلاونکا دراکولیچ کتابی داره با عنوان «کمونیسم رفت، ما ماندیم و حتا خندیدیم» که از تجربیاتش بعد از فروپاشی یه نظام ایدئولوژیک میگه. من نمیدونم کی ولی شک ندارم یه روزی میآد که ما هم بتونیم بگیم: آن روزها گذشت، ما ماندیم و حتا خندیدیم. |
|
Friday, July 10, 2026 عمیقاً باور دارم که نوشتن یک عمل شجاعانهست. روایتکردن به آدم قدرت میده. نشون دادن نقطهضعفهات، طلسم اون ضعفها رو میشکنه و دیگه باعث شرمت نمیشه، دیگه ضعیفت نمیکنه. در عین حال میدونم هم که کار بسیار سختیه مقابل چشم دیگری -دیگران- برهنه شدن و در عین حال با بدن خود، با «خود» راحت بودن. و میدونم هم که هیچ راهی نداره جز شهامت داشتن و جز تمرین و استمرار داشتن و جز بهاش رو به جون خریدن. اما آخ که لذت داره، آخ که لذت داره. و باور دارم مخاطب -مخاطب خاص- باید از خداش هم باشه که چیزهایی که در موردش نوشتهم رو بخونه. چه خوشایند، چه ناخوشایند. این یکقدم رو به جلوئه؛ به جای اینکه چیزهایی که اذیتت میکنه رو به روی خودت نیاری و یه جا بالاخره لبریز شی، بنویسیشون. تو این دورهزمونه خیلی سخته آدما بفهمن تو مغز اون یکی چی میگذره. من اما دارم با نوشتن بهت اجازه میدم بدونی چهجوری در موردت فکر میکنم. این بیشتر شایستهی تقدیره تا تقبیح. حالا چرا نصفشبی اینا رو دارم میگم؟ چون چندبار دیدم این ماجرای پرایوسی و سانسور و نگرانی از افشای هویت تکرار شده. مهم اینه که بنویسیم و احساس امنیت کنیم و مهمتر اینه که بیسانسور و بیترس از قضاوت بیننده بنویسیم. چیزی که توی دورههای ویترین هم با بعضیهاتون تمرین کردیم. کلاً در زندگی همیشه دغدغهی من مبارزه با سانسور بوده، در تمام ابعاد زندگی -تا جایی که تونستهم و زورم رسیده- حتی تو کشوهای آشپزخونه. و همیشه دلم خواسته این لذت رو به آدمهای شبیه به خودم هم بچشونم. لذا؟ لذا سه تا راه میتونم پیشنهاد کنم. ۱. وبلاگ رو پرایوت کنم. فقط کسانی که نویسندهی فعال هستن میتونن بخونن وبلاگ رو. آدمهای بیرون از این وبلاگ نمیتون ببینن، و کسانی هم که ننوشتن یا زیر ۱۵ پست دارن دسترسیهاشون حذف میشه. ۲. اسمهاتون رو عوض کنید و با اسم مستعار بنویسید. ۳. کلاً وقعی ننهید. زیر همین پست همهتون کامنت بذارین ببینیم کدوم گزینه رأی میاره. لذت و جرأت روایتکردن رو به هیچ قیمتی از خودتون دریغ نکنید. |
|
Thursday, July 9, 2026 چای گوارا - چهگوارا - چگوارا دراز کشیدهم روی مت یوگا. پنجرهی قدی تراس بازه و هرازگاهی یه باد ولرم ملایمی میاد تو. خوشم میاد. سه روزه یه تمرین جدید لنفاوی رو شروع کردهم و دارم صداهای داخل رگها و عصبهام رو میشنوم. طفلیا. چهقدر نگرانن. امروز چای کوهی چینی دم کردهم با یه چوب دارچین و کمی زنجفیل تازه. بلند میشم یه فنجون چای میریزم و چارزانو میشینم روی مت، رو به دیوار. یه جرعه از چای رو مینوشم. یک کلمه از همه طرف به مغزم هجوم میاره: گوارا. با خودم فکر میکنم چه گواراست این طعم. همونجا میشینم و چای رو مینوشم و به صدای رگها و عصبهام که اینهمه تحت فشارن گوش میدم. از لحظهای که روبهرومه یه عکس میگیرم. کم پیش میاد اینجای خونه نشسته باشم رو زمین و عکس بگیرم. مگر شبهای مهمونی و مستی. هر قطعه از این عکس، حرفها و آدمهایی رو پشت خودش داره. مرجان، مو، علی، مونا، اطلس، الکس. و حتی آقای الف. چه عجیب که یک جرعه چای و یک عکس معمولی از یک زاویهی غیرمعمول، اینهمه خاطره اینهمه حس اینهمه آدم مخابره میکنه به مغز آدم. خونهی قبلی رو دوست نداشتم. افسرده بودم و خونههه افسردهترم میکرد. یه روز مو شروع کرد بهم مشق دادن. هر روز یه مسیر میچید از دَم خونهم؛ که از اینجا شروع کن از فلان مسیر پیاده برو تا برسی به فلان کتابفروشی، برو توش و این دو تا سؤالو از فلان خانومه بکن. پنجتا از کتابهایی که توی قفسهها به چشمت آشنا میان رو نام ببر برام. بعد برو تا فلان مغازه و در مورد چایهای کوهی سؤال کن و دو مدل چای بخر. بعد برو اون یکی مغازه و دامپلینگ خونگی بخر و از فلان مسیر برگرد خونه. اون روزها افسرده بودم. حاضر نبودم با آدمها به زبان انگلیسی وارد مکالمه بشم. و حتی توی کتابفروشی -که همیشه امنترین نقطهی هر شهر بوده برام- که میرفتم، هیچ اسم و هیچ طرح جلد آشنایی به چشمم نمیخورد. نهایتاً میتونستم اسم چندتا نویسنده رو با چشم دیتِکت کنم. اما به لحاظ سمعی و بصری و گویایی کاملاً با محیط دور و برم بیگانه بودم و این حس هر روز داشت مثل یک هیولای خونگی منو میبلعید. هر روز یه قدم عمیقتر فرو میرفتم توی چاهی که بودم. مو، یک روز -از همهجا بیخبر، یا شاید هم کمی خبردار- شروع کرد برام یه نقشهی راه چید و گفت هر روز یکی از این مسیرها رو برو، و شهر رو تجربه کن. اون روزها من از شهر و از آدمای شهر و از محله و از مدل زندگیای که توش افتاده بودم متنفر بودم. حس میکردم تبعید کردهم خودمو، و هیچ راهی به ذهنم نمیرسید که از بتونم از اون چاه در بیام. یکی از همون روزها اما، بالاخره عزمم رو جزم کردم و هر جوری بود رفتم بیرون. بارون میبارید. همین کافی بود که دوباره برگردم تو لونهم و بخزم زیر پتو و تا شب سریال ببینم. اما فکر کردم مو خواهد پرسید که رفتهم یا نه، و اگه باز هم میگفتم نرفتم، حس بدی بهم دست میداد. لذا خودمو مجبور کردم به رفتن و مجبور کردم به طبق نقشهش پیش رفتن. اَپ ترولو رو باز میکردم و دونه دونه میرفتم به هر کدوم از استاپهایی که نوشته بود. اون کاری که نوشته بود رو مو به مو انجام میدادم و عکس میگرفتم و میرفتم سراغ تسک بعدی، استاپ بعدی. به نظرم خیلی بیهوده میومد. خودمو مجبور میکردم با فروشنده حرف بزنم، ولی خب که چی. خودمو مجبور میکردم کتابهای آشنا و مورد علاقهمو پیدا کنم، ولی با مرارت فراوان و خب که چی. اون اپ و اون مشقها ماهها ادامه پیدا کرد. حالا؟ حالا امروز نشستهم کف خونهی کوچیکی که عاشقشم، در محلهای و در شهری که از قضا بسیار دوستش میدارم، روبهروی صحنهی سادهای که اما چندتا آدم مهم داره توش، و چایای رو مینوشم که در یکی از اولین مشقهام، از یک مغازهی چایِکوهیفروشی خریدهم در چایناتاون. چای سبز معطر کوهی. حسی که موقع خریدن چای داشتم رو مقایسه میکنم با حسی که امروز، این لحظه موقع نوشیدن همون چای دارم. و فکر میکنم چه راه طولانیای رو پیاده اومدهم، بیکه حواسم باشه. و فکر میکنم به تمام آدمهایی که نقشهی راه دادن بهم -ولو چند قدم- بیکه حواسشون باشه دارن ته چه چاهی دستمو میگیرن و بیرونم میارن. اینو نوشتم که یادم باشه گاهی نقشه راههایی به همین سادگی، به چه تغییرهای بزرگی در زندگی آدمها منجر میشن. و گاهی، وقتی از کنار کسی رد میشیم و نگاهش میکنیم، لبخندی میزنیم یا سری تکون میدیم به نشانهی دیده شدن، چه ممکنه مسیر زندگی اون آدم رو عوض کنه، بیکه حواسمون باشه. که یادم بمونه از کنار هم ساده نگذریم. |
|
Wednesday, July 8, 2026 نشسته بودم به تماشای فیلمی از استن براکیج. اگر این فیلم را چهار سال پیش دیده بودم؛ حتا چهار سال پیش هم نه، پارسال حتا، لابد همان پنج دقیقهی اول بلند شده بودم رفته بودم پی کارم. اما آن شب، مخصوصا بعد از تجربهی تماشای فیلمهای آوانگارد دههی بیست فرانسه، و مخصوصاتر بعد از تمام سورسها و نوشتههایی که توی این مدت دربارهی سینمای تجربی و آلترناتیو خواندهام، و حرفهامان با امیر، فیلم مرا یاد این آدمها انداخت. یاد همزیستیمان؛ و یاد ترسام از همسقفی با آدمهایی که دوستشان دارم. و یاد امروز که چه این ترس دارد کمکم میریزد. و چه تکههای دلپذیر و خوشایندی دارد توی روزمرگیهام تکرار میشود. و چه دارم مدام جدا میکنم این تکهها را، نگاهشان میکنم هی. |
|
Tuesday, July 7, 2026 دوستی نوشته بود: «...این اتفاق برایم یادآوری این بود که رابطهها چطوری هستند، چطوری با شروعشان عملاً پایانشان هم در حال شکلگیری است، حرفهای آدمها تویش چطوری میشوند، و چطور حرفها به خودی خود هیچ مشکلی ندارند اما تجمعشان بعد از مدتی آدم را میفرساید. در علم مکانیک جامدات مبحثی هست به نام «خستگی.» هر مادهای در شرایط عادی، تنش به خصوصی را تاب میآورد و بعد خراب میشود. از آن طرف، ممکن است در طول عمر مفیدش در معرض تنشهایی به مراتب کوچکتر از ظرفیت تخریبش قرار بگیرد، اما تاثیر تجمعی اینها باعث میشود تاب و توان آن ماده بسیار کمتر بشود، به اصطلاح «خسته» بشود و خیلی زودتر از ظرفیت عادیش خراب شود. حرفهای کوچک توی روابط هم همینند، به تنهایی هیچی نیستند اما بعد از چند ماه یا چند سال اثر تجمعیشان آدم را «خسته» میکند. حداقل من که همیشه همینطور تمام شدهام، هیچوقت هیچ اتفاق گندهای مثل خیانت یا نابودی ناگهانی عشق و امثالهم بهم ضربه نزده، به جایش همیشه یک رشته از اتفاقات و کنشها و واکنشهای فوقالعاده بیاهمیت خستهام کردهاند و بعد مثل یک حمال فرار کردهام. همین است که به عقب که نگاه میکنم هیچوقت دلیل موجهی برای شکستهایم ندارم و در عوض لای عبارات کلی «کار نکرد» یا «جنس هم نبودیم» قایم شدهام.» . هر بازی قواعد خودش را دارد. معشوق/معشوقهی پنهان بودن هم قواعدتر خودش را دارد لابد؛ قاعدههای رابطه، با تبصرهها و پرانتزهای پیچیدهی پرشمار. دارم از آدمهای پارتنردار حرف میزنم، توی روابط موازی پنهان. قدم اول ساده است همیشه. آدم بیکه فکر کند سُر میخورد توش. جذابیتهای پیدا و پنهان آدم جدید، بازیهای اول رابطه، یک قدم جلو دو قدم عقب، چشم برقزدنها و خردهنوشتهها و جملههای پر ایهام دوپهلو، بازی سرخوش کلمات. آخخخخ که چه عاشق بازیام من. بعد؟ بعد چشم باز میکنی میبینی داری یک چرخهی تجربهشدهی قدیمی را دوباره بازی میکنی. اینبار اما موقعیت تو، و موقعیت آدم مقابل، مثل بازی قبل نیست. همین، شرایط را پیچیدهتر میکند و آدم را، من را گیجتر. مارگزیدهای هستم عاشق بازی، و این پارادوکس دارد گیجم میکند. ملافه را میکشم رویم خودم را جا میکنم توی بغلت دست میکشی روی تنم چشمهام را میبندم با خودم فکر میکنم وات د فاک ایز رانگ وید می! فکر میکنی دارم «هارد تو گِت» بازی میکنم. فکر میکنم دارم دستِ باخته را دوباره بُر میزنم. و؟ و چیزی ته دلم پیچ میخورد. نبضی جایی تندتر میزند. روی آدمی که دوستاش دارم قمار نمیکنم من. روی آدمی که دوستات دارم. تابلوی پیچ جاده: خطر لغزیدنِ مُدام. امروز؟ امروز دوستت دارم و «فردا، فردا تمامی اینها به پایان خواهد رسید»...* * قمارباز --- داستایوفسکی
|
|
Monday, July 6, 2026 به نظرم دیگه وقت این رسیده که تمام زنان عالم قیام کنن و به تکتک مردهای زندگیشون بگن کجاها برای اینکه ایگوی آسیبپذیر مرده آسیب نبینه، ایراداشو به روش نیاوردن و از ایگوش مراقبت کردن. کجاها واسه اینکه اعتماد به نفسش از بین نره چیزی به روی خودشون نیاوردن و ازش انتقاد نکردن. و کجاها که مرده داشت یکطرفه اسب خودشو میتازونده، به هوای مراقبت از پسربچهی آسیبپذیر درونش، به جای بحث و مقابله به مثل، راهشونو کشیدن و رفتن. یه روزایی مثل امروز قشنگ کلافه میشم از این مراعات کردنام. دلم میخواد مثل بولدوزر از روی طرف رد شم و بهش بفهمونم اینهمه ژست حقبهجانب نگیره. اما باز دلم نمیاد.
به نظرم یه روزی لازمه همهمون بلند شیم و تمام چیزهایی که توی دلمون مونده رو صاف -چشم تو چشم- به تکتک مردهای زندگیمون بگیم و ببینیم چی از اعتماد به نفس و ایگو و پسربچهی ترسیدهی درونشون باقی میمونه. |
|
Sunday, July 5, 2026 تا حالا شده با چاییت یه تیکه شکلات بخوری و یه ربع بعدش بفهمی ماشروم چاکلت بوده و دوزش هم اینجوری بوده که چهارتایی باید نفری یک ربع از اون یه تیکه رو میخوردین؟ از حال دیشب ما اگر خواسته باشید! |
|
Friday, July 3, 2026 بین کافههای مانت پلزنت، قهوهی پارالل رو از بقیه بیشتر دوست دارم. یه قهوهی سفت و سخت و جدیه و وقتایی که واقعاً احتیاج دارم یه چوب بالا سرم باشه که لود شم، میام اینجا. امروز واقعاً به یه چوب احتیاج داشتم بالا سرم، که حتی بتونم از تخت بیام بیرون. اما سهی جولای بود و من الردی دو روز از ددلاینی که واسه خودم گذاشتهم عقب بودم و اگه میموندم تو تخت، و اگه کار میکشید به روز سوم، ممکن بود روحیهمو از دست بدم و ول کنم تا آگست. بله، سندروم سر هفته و سر ماه دارم من. این بود که علیرغم بیخوابی دیشب و علیرغم پریود بودنم، از تخت اومدم بیرون. از تخت اومدم بیرون و قبل از اینکه بخوام برم سراغ ایمیل و اینستاگرام، لباس ورزش پوشیدم زدم بیرون. بیرون داشت بارون میومد، اما نه در اون حد که بخواد منصرفم کنه از پیادهروی یا حتی بخواد وادارم کنه به چتر برداشتن. یه جَکِت ضد آب -اومدم بنویسم ژاکت، بعد دیدم دلم نمیاد ژاکت به این قشنگی که توی خود کلمهش یه پشم و یه راحتی و یه نرمای خاصی مستتره رو خرج این جَکِتهای تنگ و چسبون و ضد آب لولولمون کنم- روی تاپام پوشیدم و فکر کردم هر چی نباشه داری ونکوور زندگی میکنی هانی. این دیگه نیو نرمال توئه. ابر و بارون و سرما، حتی در چلهی تابستون. ماههای اولی که اومده بودم کانادا، مدام از بدلباسی کاناداییها حیرت میکردم و هنوز عادت داشتم به لباسای خودم، تا روزی که عاقبت متوجه شدم وقتایی که با بلوزشلوار و پالتوی پشمی میرم بیرون، بعد از چند دقیقه بارون، بوی گوسفند میگیرم. و متوجه شدم اینجا معیار خرید، زیبایی نیست. اینجا سرزمین واترپروفها و واتر رزیستنتهاست. بدرود لباسهای زیبا و سلام کاپشن و بارونی. بدرود موهای مجعد و حالتدار و سلام موهای وز نامجویی. ورزش و پیادهروی و هر چیز اراده-خواهانهای ده دقیقهی اولش سخته، بعدش اما خودش خودش رو کاور میکنه و یه هو میبینی عوض یه ساعت، یک ساعت و نیمه داری با دور تند راه میری. برگشتنه انداختم ته برادوی، که از جلوی کافه ایرانیه رد شم و یه قهوه بگیرم. ولی هم خیلی شلوغ بود و هم دیدم دلم نمیخواد حین راه رفتن قهوه بخورم. من هنوز آدم کافه و کتابم. چرا وقتی عجله نداری باید حین راه رفتن قهوه بخوری؟ برگشتم خونه و موبایلمو زدم به شارژ و تا یه دستی به سر و روی خونه بکشم و تا یه فنجون اوتمیل و بلوبری بخورم، کتاب جدیدمو ورق زدم. جدیدنا کتابهای قطور بهم استرس میدن. یعنی به زبان انگلیسی که باشن استرس میگیرم. بسکه خوندنم کند پیش میره. برخلاف فارسی که میمردم واسه رمان قطور. بماند که این نه تنها فارسی نیست، که رمان هم نیست و کی خوشش میاد کتاب درسی قطور بخونه به زبون انگلیسی؟ من دلم لباس پشمی میخواد، پشم واقعنی، کشمیر. و دلم رمان قطور خوندن میخواد به فارسی، تو رانشه یا هر کافهی دیگهای تو مرکز شهر. پوریا میگه یه کافهی کنج و کوزی دارم راه میندازم دم خونهی قدیمت، بیا بگردونش دیگه. من اما هنوز نمیدونم در آینده میخوام چیکاره بشم. یعنی میدونما، ولی جایی با صدای بلند به زبون نیاوردمش هنوز. موبایلم که شارژ شد و خونه که مرتب شد و پنجرهها که به قدر کافی باز موند و هوای خونه که عوض شد، گلهای پژمرده رو که از روی میزها جمع کردم و گلدونها رو که شستم، یه کیف پارچهای برداشتم لپتاپ و کاغذام و مداد خودکارم و ماگ قرمزمو گذاشتم توش و پادکست به گوش راه افتادم اومدم پارالل. عکسشو هم تو اینستاگرام استوری کردم. یعنی اگه همون استوری رو میدیدی، لازم نبود سه تا پاراگراف بخونی بیای پایین. ظرف دو ثانیه تا بره استوری یه آدم دیگه، میفهمیدی هوا چهجوریه و من کجام و ماگم چه رنگیه. به معنی کلمهی استوری که توجه کنی، واقعاً مصرفش همینه که در لحظه، یه تیکه از قصهی زندگیتو ثبت کنی. نشون بدی. خوشم میاد از این خصلتش. از ثبت در لحظه خوشم میاد و از اینکه آدم میبینه پارسال این موقع یا پنج سال پیش این موقع حال و هواش چی بوده خوشم میادتر. از اینکه آدما اینقدر گارد دارن در برابر شخصینویسی و روی تایملاین زندگی کردن هم مدام تعجب میکنم. کاناداییها که اوووف. تا اسم اینستاگرام میاد همه از دم میگن متنفرن از اینستا، چون آدما اونجا همه فیکان و همه شوآفان و فلان. من اما معتقدم خب اگه خودت آدم فیکه رو فالو نکنی، همهی آدمای تایملاینت دیگه فیک نیستن! اینو که میگم بهشون برمیخوره. خیلی وقتا تو توییتر هم همینه. آدما از بلاگرهای کلهپوک و فلان اینفلوئنسر و بهمان هنرپیشه شاکیان که مزخرف میگه. خب اگه الگوریتم اینستاگرامت اون مطلب رو پیشنهاد نکنه یا اگه خودت طرفو فالو نکنی که نمیاد تو تایملاینت که. تو از اون آدمه شاکیای، در حالی که خودتی که داری اون محتوا رو دنبال میکنی. وگرنه چرا تایملاین من یه مشت فیلم صامت و سیاهسفید و ژاپن دههی ۶۰ و در بهترین حالت بلاتار و کیارستمیه؟ چون هر چیز که در جستنِ آنی، آنی. حالا البته از وقتی سریال دوستها و همسایهها رو دیدم، تصمیم گرفتهم شبی یه کلاسیک ببینم. فعلاً تایملاینم یکیدرمیون کیارستمی و جنگ ستارگانه. داشتم میگفتم. پریشبا مایک ازم پرسید کارت چیه؟ گفتم فلان. گفت خوشحالی ازش؟ گفتم آره، ولی دریمجابم نیست. گفت دریمجابت چیه؟ بیکه مکث کنم گفتم نویسندگی. ادامه دادم ولی ازش پول در نمیاد و نمیتونم باهاش اجارهمو بدم، لذا مجبورم کار کنم در کنارش به ننویسندگیم هم ادامه بدم. گفت خب چرا نمینویسی؟ گفتم چون دلم یه اسپانسر میخواد که سه سال تقبلم کنه، که بشینم به نوشتن. گفت آهان! بعد شروع کردیم راجع به شراب حرف زدن. داشت دربارهی کلکسیون شرابش حرف میزد و باغ انگورش و فکر کرده بود من خیلی سرم میشه، که متوجهش کردم دوود، من از سرزمین عرقسگی میام. هر بار میخوام شراب بخرم هم باید عکس بگیرم بفرستم واسه ژپتو (مخفف چت جیپیتی)، موقعیت رو براش توصیف کنم، که بگه چی بخرم. خندید گفت آهان. ایران و عرق و شاتزدن رو خوب بلد بود. یه کم هم فارسی بلد بود حتی. در حد نوش جان و اینا. خیلی بامزهست که اغلب آدما فکر میکنن من خیلی اهل شرابم. در حالی که من اهل عرق و جین و ویسکیام. اونم نه که برند بشناسما. فوقش چارتا اسم و طعم بلدم همیشه همونا رو میخرم. و در حالی که اصولاً علاقهی اصلیم کوکتلهای سنگین و خوشمزهست. و در حالیتر که سنگینترین کوکتلهای کانادا، الکلش از پنبهی آمپولزنی کمتره. اینجا هم که اینقدر دوز الکل اطرافیانم پایینه که دیگه عملاً سوبر محسوب میشم. داشتم میگفتم. شغل مورد علاقهم نویسندگیه. همیشه توی پسوردهای مهم، وقتی صدتا سؤال ازم بپرسن، دریم جاب تنها سؤالیه که هیچوقت غلط جواب نمیدم. تهران که بودم، برنامهی زندگیمو داشتم جوری پیش میبردم که دستیارهامو جوری تربیت کنم که بدون حضور من هم هیتو بتونه روی پای خودش وایسته و من بتونم از راه دور هم هدایتش کنم. و بشینم پای نوشتن. بعد اما زندگیم ترکید و هیتو و زندگی و همهچیم رفت رو هوا. اینجا که اومدم، بعد از اینکه عادت کردم به زندگی بیریشه، دلم خواست بتونم در حدی از دورههای آنلاین پول در بیارم که نگران هزینههای زندگی نباشم و بشینم سر نوشتن، هر جای دنیا که باشم. حتی نزدیک بود شیش ماه برم مکزیکوسیتی زندگی کنم. همهچیز داشت کمکم میفتاد رو غلتک که اما وقایع ایران پیش اومد و اینترنت ترکید و منم ترکیدم و دیگه هیچی مثل قبل نشد. هنوزم اما فکر میکنم این شبیهترین چیزه به دریم جابم، به شغلی که بتونه منو خوشحال نگه داره در زندگی. الانم دارم دو سه تا لایسنس میگیرم واسه خودم، که نمیدونم کجا قراره مصرفشون کنم. حتی فکر کردم نکنه دچار ایدیاچدی شدم با این همه از این شاخه به اون شاخهای که میپرم. در نهایت اما دیدم ته همهی اینجوبها داره به یه رودخونه منتهی میشه. و فکر کردم صبر داشته باشم و به غریزهم اعتماد کنم. هر روز اما همزمان که اعتماد میکنم، روزی ده بار هم به غریزههه شک میکنم. داشتم میگفتم. کل دیروز پریروز رو سر کار بودم و بدم خسته بودم و پریود هم بودم و کاملاً مجاز بودم تا ظهر تو تخت بمونم. اما سهی جولای بود و من الردی دو روز از ددلاینی که واسه خودم گذاشته بودم عقب بودم و اگه میموندم تو تخت، و اگه کار میکشید به روز سوم، ممکن بود روحیهمو از دست بدم و ول کنم تا آگست.
|
|
Thursday, July 2, 2026 ونکوور نیستم و لپتاپ ندارم همراهم. بنابراین با وبلاگ قدیمیم فال میگیرم و میرم سراغ جولای ۲۰۱۰ ببینم چی نوشتهم. نوشتهم: داییجان میگوید برای قدم اول از چیزهایی که بلدید بنویسید. مثلن؟ مثلن من زندگیِ خودم را بلدم، پس از آن مینویسم. داییجان میگوید برای قدمِ اول از آدمها، اتفاقها، چیزهای دور و بر خودتان وام بگیرید. شما زندگیِ خودتان را، آدمهای خودتان را خوب بلدید، پس احتمال غلطنویسیتان کم میشود. من شروع میکنم به نوشتن. خودم را نمینویسم. زندگیام را نمینویسم. اصلن چیز بهدردبخوری نمینویسم حتا. اما توی تمام نوشتههام، جا به جا، پر است از رد پای آدمهای مختلف زندگیم. پر است از اتفاقها نشانهها اشیاء کتابها فیلمها. ترتیبشان واقعی نیست. تاریخ و چیدمانشان هم. اما هر کدامشان کولاژیست از جایی، کسی، چیزی، یک گوشهای از زندگیم. بعد؟ بعد میبینی یکهو این کولاژهای بینظام چهطور میشوند ساختار و اساس یک اتفاق، یک جای دیگر، یک گوشهی دیگرِ دنیا. که چهطور گاهی یک لیوان و یک بشقاب و یک شعر بارِ تمامِ رابطه را به دوش میگیرند. گاهی میرسند به مقصد، گاهی اما کمر خم میکنند زیر این بار. من؟ گاهی فقط بلدم بنشینم تماشا کنم چهطور کلمهها راهشان را از من جدا میکنند، راه میافتند میروند یک سرنوشتِ عجیبِ دیگری برای خودشان رقم میزنند. بعداً که برگردم شهر، تاریخشو درست میکنم به دوم جولای.
|
|
Wednesday, July 1, 2026 ونکوور نیستم و لپتاپ ندارم همراهم. بنابراین با وبلاگ قدیمیم فال میگیرم و میرم سراغ جولای ۲۰۱۰ ببینم چی نوشتهم. نوشتهم: دیوید لینچ میگوید: اگر به کسی بیش از حد نزدیک شوی، از او متنفر میشوی. دوربین در فیلم «پسر» برادران داردن، به پس گردن اولیویه چسبیده است. آنقدر به او نزدیک است که گاهی دلمان میخواهد سرک بکشیم از پشت او، تا بتوانیم دور و بر را نگاه کنیم. «پسر» یکی از فیلمهای مورد علاقهی منه. از اون فیلمهایی که قطعن هر دو سه سال یه بار میشینم دوباره نگاش میکنم. از اول تا آخر. چرا؟ من عاشق تماشای «پروسهها»م. عاشقِ تماشای روندی که لزومن کاری به گذشته و آینده نداره، تماشای همون قطعهای که بریده شده و گذاشته شده جلوی ما. همونجور که زویاگیتسنف توی «بازگشت» پروسهی بلوغ رو به تصویر میکشید، و طی اون پروسه ما شروع میکردیم به شناختن پدر و دو تا پسرهاش، تو فیلم «پسر» هم با پروسهی «نفرت» طرفیم. هرچند من اسمش رو نمیذارم نفرت، یا حتا انتقام. اولیویه به زعم من دچارِ سوگواریِ شخصیِ خودشه، و حین این سوگواری داره تکلیف خودش رو با اطرافش روشن میکنه. دنبال راهیه برای قانع کردن خودش، مهم نیست انتقام باشه یا بخشش. اولیویه داره تلاش میکنه با بزرگترین اتفاق زندگیش به صلح و آرامش برسه. تلاش میکنه شیوهی خودش رو برای کنار اومدن با این فقدان پیدا کنه. دوربین میچسبه به اولیویه، و ما تقریبن دنیای فیلم رو از دریچهی چشمهای او تماشا میکنیم. و حینِ تماشای فیلم، شروع میکنیم به شناختنِ اولیویه. دوربین بیش از حد به اولیویه نزدیکه. بیش از اونی که دلمون میخواد خُردههای زندگیش رو به تصویر میکشه. و ما شروع میکنیم به دوست نداشتنِ اولیویه. عینِ زندگی. وقتی زیادی به پرسوناژها نزدیک میشی، انتظارت از اونها به کل عوض میشه. انگار یه استحاله شکل میگیره. آدمها از پرسپکتیو خارج میشن، درست جلوی چشمان ما آگراندیسمان میشن. عین وقتایی که دوربین رو میچرخونیم طرف خودمون و یه دستی از خودمون عکس میگیریم. کیه که دماغشو تو این مدل عکسا دوست داشته باشه؟ دوربین لحظهای اولیویه رو رها نمیکنه. همهجا در تعقیب اونه. حوصلهمون از دستش سر میره. خیلی کارای روزمرهش دیگه برامون جذابیتی نداره. دنبال ماجرا میگردیم. زندگیِ روزمرهی اولیویه ماجرایی نداره. برای همینه که خیلیها بعد از تماشای «پسر» میپرسن خب که چی؟ برای همینه که آدم خیلی وقتا بعد از نزدیک شدن به «طرف مقابل»، بعد از خیلی نزدیک شدن به «طرف مقابل»، بعد از تماشای روزمره و مدامش از خودش میپرسه خب که چی؟ بعداً که برگردم شهر، تاریخشو درست میکنم به یکم جولای.
|