آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Monday, August 26, 2002
دورنمای يه تابلو پر از تنهايی ، ترسوندَتِش .
اون همه بار ، برای شونه هاش سنگينه . دلش يه دست مهربون می خواد که يه خورده بارشو سبک کنه . يا شايد دو تا چشم که منتظرش باشه . يا يه قلب کوچيک که اونم توش جايی داشته باشه . اما خيلی دوره ، همه ش دوره . مثه بچه کوچيکا نشسته گوشه، اتاق و زانوهاشو گرفته تو بغلش . اما هيشکی حتی بهش يه آب نبات چوبی رنگی هم نمی ده . حالا چيکار کنه طفلکی ؟ تنهاييشو با کی قسمت کنه ؟ |
|
Comments:
Post a Comment
|