آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Monday, December 9, 2002
می دونی امشب دلم چی می خواست ؟
اينکه پنجره رو باز می کردم تا آخر ، يه دونه از اون ليوان بزرگای سفالی پر از چای داغ ، تو ، و شجريان که می خوند : ببار ای بارون ببار ... با دلم گريه کن خون ببار ... ماهو دادن به شب های تار ... ای بارون . |
|
Comments:
Post a Comment
|