آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Sunday, July 20, 2003
وبلاگ نويسی باعث شد يه جورايی حرف زدن رو هم تمرين کنم . کاری که قبلنا خيلی برام سخت بود . ديروزم يه عالمه حرف زدم . مدت ها بود اينهمه طولانی قصه نگفته بودم . فکر کنم اين جور حرف زدن برام لازم بود . وقتی آدم چيزی رو تعريف می کنه ، انگار به جمع بندی های جديدی می رسه تو ذهن خودش .
راستی ، اين بار ديگه وقتی داشتم در مورد تو حرف می زدم صدام نلرزيد ، فقط يه خورده اشک تو چشمام جمع شد . می بينی ، دارم بزرگ می شم ، نه ؟ اتاقم پر از بوی مريمه ... زير پنجره خاليه ... اما يه جعبهء چارگوش هست ، يه پاکت سبز ، و يه نامهء چند خطی سبز تر ، که همه جا رو غرق عطر مريم کرده . زندگيم هنوز هم همون منحنی سينوسيه . فکر کنم نقطه عطفش يه حماقت گنده بود . پايين منحنی که ميام به يه تابلو می رسم : کارپه ديِم ! همين دو تا کلمه کافيه تا همه چيزهای فراموش شده رو يادم بياره ، روزهای پرتقالی رو ، و شارژم کنه برای صعود . اما خوب هر بار که می رسم اون بالا ، باز يه تابلو می بينم که روش نوشته : بايد اِستاد و فرود آمد بر آستان دری که کوبه ندارد چرا که اگر به گاه آمده باشی دربان به انتظار توست و اگر بی گاه به در کوفتنت پاسخی نمی آيد کوتاه است در پس آن به که فروتن باشی . رفتن سخته ، حتا اگه انتخاب خودت باشه . سخت تره ، اگه اجبار باشه . و از همه سخت تره ، اگه فرار باشه . تاوانش رو يه بار پس دادم ، بس نبوده ؟ |
|
Comments:
Post a Comment
|