آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Tuesday, September 26, 2006
هليکوپتر يا حيف - n-1
3دی رو باز می کنم. يه اتاق می کشم توش: دنج، ساکت و خنک، با پرده های ضخيم سبز. عقربه های ساعت رو پادساعتگرد می چرخونم تا برگردن روی دوازده. حالا ديگه نه امروزه، نه فردا. حالا می تونيم برگرديم به لحظه ای که از توی سناريوهامون فرار کرديم و وسط يه جنگل پر از کتاب همديگه رو بوسيديم. هليکوپتر حواس پرت هنوز نفهميده. از فرصت ضيق وقت استفاده می کنيم و پهلوی هم دراز می کشيم. داغ و آروم و بی صدا. سرت رو می ذاری روی سينه هام، چشم هامو می بندم و دستمو می کشم روی موهات: ببعی... گفته بودم که، از صدای سنگين شدن نفس ها می ترسم. نفس ها سنگين می شن، می ترسم، چشم هامو باز می کنم و تا صبح زود به تو و صدا گوش می دم. دم دمای صبح ِ دير، پلکام سنگين می شن. هليکوپتر هم ديگه لابد خسته شده از وايستادن وسط آسمون. خيالم راحته که کنارمی، همين الان که نه شبه نه صبح، نه امروزه حتا و نه فردا، همين نزديکی، تو همين شهر شلوغ، وسط تمام تنهايی ِ پرهياهوی من. چشامو می بندم و هليکوپتر می ره. صبح يادداشتت رو می بينم: آبروت رفت. آی ووک آپ نکست نکست تو يو ذيس مورنينگ اند مای مام سو آس سمايلينگ. تازه تخت که هنوز بوی موهات رو می ده. پرده ها رو می زنم کنار. طبقه ی nاُم برج هميشگی. |
|
Comments:
Post a Comment
|