آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Tuesday, December 19, 2006
دارم نمیفهمم که چرا همهش کار دنيا بايد برعکس باشه آخه! هرچی کارفرمای پولداره، شعورشون قد شترمرغه و سليقهشون شيش و هشت؛ اونوقت از اون ور يه کارفرمای باشعور و باسليقه و مينيمال هم که پيدا میشه، پول نداره طفلی!
دوباره بس که همهش نشستم پای کار مردمو انجام دادن، باز کارای خودم موند واسه دقيقه نود. عزايی هم گرفته بودم مبسوووط، که حسش نيست و اينا، اما به يمن پنجتا آلبوم سيکرت گاردن، بهشت-دوزخ-برزخ باربد، د بوت-منز-کالِ نيک کِيو که کلی مدل کوهنی يه، دايانا کرال، و حتا چايکووسکی و بتهوون اونم واسه منِ از موسيقی کلاسيک-هيچی-سر-در-نيار، به اضافهی کوه بزرگی مقوای نخودی و کاغذ گراف و مداد و تقی و کريم و هزارتا ماژيک هيجانانگيز راندو و مدادرنگی و چسب و الخ میتونم اين چند روز و شب باقیمونده رو بيدار بمونم و کارو شارِت کنم خلاصه. داشتم فک میکردم بسکه اين رفيق ما زد تو سر من که تو اسپويل شدی ويد تو ماچ اتنشن و اينا، هرچی لوس شدن وجود داشت نابود شد رفت پی کارش و چه همه وقته که دلم واسه اسپويل شدن تنگ شده اصن. واسه اون حسای يواش و گرمی که آروم میلغزيدن تو دل آدم و آدم لبخندش میشد. واسه همهی اون چيزای کوچيک خاص، مثه يه شاخه مريم، پنج تا مدادرنگی، يه کيسه چرمی کوچيک پر اون تيله قديميا، يه جفت جوراب پشمی رنگ و وارنگ هيجانانگيز، يه لاک بیرنگ، خرس خاکستريهی واقعنی می تو يو، يا حتا يه دونه از اون آب نبات چوبی گنده گردای رنگين کمونی! دلم واسه روزايی که زندگی يه ژلهی خوش رنگ و سبک بود تنگ شده. هوس میکنم ديوار پشت شومينهمو با چايی رنگ کنم. تقی رو با قلم تراش دوران انجمن خوشنويسان میتراشم تا چايی لابهلای رگههای کاغذ پخش شه و ديوار منو رنگ کنه. همين جوری که پوستیها رو ورق میزنم، فکر میکنم چهقدر اسکيسهای دستی زندهتر و گرمتر از شيتهای دقيق و اتوکشيدهی کد و تری دیان،چه قد اينا رو دوستتَرَمِشونه، مثه يه عالمه تفاوت حال و هوای نامههای دستنويس اون وقتا و ایميلهای امروزی. عليرضا گفته بود: امشب هم شبی بود برای خودش. و من جواب دادهبودم: اوهووم، مثه اونوقتا. و فک کردهبودم روزهای پر آب و تاب اين روزها کجا و روزهای ناشناخته و اتفاقات بطئی و آروم اون روزها کجا. و فکرتر کردهبودم که چرا پروندهی اون روزها و مای اون روزها و اتفاقات اون روزها هيچوقت بسته نشده و هنوز و بعدها هم بسته نخواهدشد. هنوز هم نسل ما، نسل نوستالژیهاست. پ.ن: شارت |
اين شارت همانا کار انجام دادن تا دقیقه ی نود خودمونه. در واقع همون شَقِت فرانسويه به معنی گاری دستی یا فرقون ما! و از این جا اومده که اصولن هر چه قدم از قبل کاراتو بسته باشی و آماده ی تحویل باشی، بازم یه عالمه خورده کاری می مونه واسه شب ژوژمان و تا خود صبحش باید بیدار بمونی و تا لحظه ی تحویل کار هی روش کار کنی، اینه که جماعت دانشجویان معماری مدرسه ی بوزان پاریس تو همون گاری دستی هایی که داشته می رفته به سمت دانشگاه هم تا آخرین دقیقه داشتن رو شیت هاشون کار می کردن، یا اصطلاحا کارو شارت می کردن!