آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Tuesday, January 16, 2007
!Que romantico
هاها، هر چهقد تولد پارسالم رومانتيک بود، عوضش امسال از اساس تو ژانر کميکه! اولش که دو سه هفته پيش با تبريک گوان شروع شد. بچه طفلی فقط يه بيست و هفتم يادش بود، زمستونشم يادش بود، اينه که اين دو تارو با هم ترکيب کرده بود بيست و هفت دسامبر رو درآورده بود! که البته همون قد که زمستونش يادش بود کلی خودش حرفه! از اون ضايعتر تبريک فيبی بود که تولد منو با تولد پاييزی جابهجا فهميده بود (گمونم سالهای قبل نازنينی کسی بهش تقلب میرسونده!) و خيلی شيک شب تولد پاييزی زنگ زد تولد منو تبريک گفت. منم هاج و واج که حالا کو تا تولد من! بعدیش بزرگ و خرمگس بودن که هفتهی پيش تو چت ديدمشون، گفتن تولدت مبارک، هرچند که میدونيم هفتهی ديگهست! تولد تيلهايمون هم که هفتهی پيش بود، چون فکر میکردم با تولد خانوادگیم تلاقی کنه. که مامان جان امروز به اطلاعم رسوندن که چون مطمئنا تولدمو با دوستام خواهم گذروند مهمونیمون رو شب جمعه برگزار میکنن. خوب منم چون فکر میکردم تولدم امشبه، برای شب جمعه قرار گذاشته بودم که ضايع شدم! آقای دوستم که تا همين چند وقت قبلها هم آدم رومانتيکی بود، برگشته میپرسه کادوی تولدت برات آیپاد بخرم يا مداد رنگی؟! خوب آخه کجای اين هديه سورپريز میمونه ديگه! بعدم حالا درسته که ما با هم ازين حرفا نداريم، اما آخه آدم چی جواب بده؟! اون يکی دوستم هم اطلاع داد که میدونم چی میخوام برات بخرم، اما فعلا نخريدم. تا جايی که يادمه ايشون هم تا همين قبلنا آدم رومانتيکی بودن!! تلفن ديشب نازنين هم کلی تا سورپرايز بود، مخصوصا که اولش که گوشی رو برداشتم و اون بوق کوتاه تلفن خارج از کشور رو شنيدم، اخمام رفت تو هم، که خوشبختانه ديدم نازنينه. خوب اونم چون چارشنبه که فردا باشه فولتايم کلاس داشت، ديشب تبريک گفت. دو تا ديگه از دوستام هم چون فکر کرده بودن يحتمل فردا سرم خيلی شلوغه، تبريکاشونو امروز گفتن. اومدم خونه ديدم جينجين يه دونه از اون ميل کيلومتریهاش زده که کلی دوستمشونه. بعد يه جاهاييش خوشگل بود کلی، اومدم کپی پيست کنم ديدم راه نداره، هيچ جملهی پاستوريزهای توش نداشت که بشه گذاشتش تو وبلاگ، ولی يکی دو تا کلمهی تولد و تبريک و اينا توش بود!! بعد امروز زنگ زدم به عليرضا حالشو بپرسم و اينا، که تولدمو تبريک گفت. آخرش موقع خدافظی برگشته میگه: خوب زنگ زده بودم تولدتو تبريک بگم! میگم عليرضا جان، اگه يه کم دقت کنی میبينی که من زنگ زده بودم، نه تو! میگه: آره، ولی خوب به هرحال زنگ زدم تولدتو تبريک بگم! سر شب هم نويد گوليه زنگ زده که: سلام آيدا، تولدت امروزه يا فردا؟ میگم: فردا. میگه: اِ، خدافظ پس!!! ده دقيقه بعدش زنگ زده که: میگم اگه فردا ديدی بهت زنگ نزدم، يه اساماس بزن يادآوری کن زنگ بزنم تولدتو تبريک بگم! منم گفتم چشم! پ.ن: خوب از حق نگذريم چندتا تبريک آبرومندانه هم داشتم از طرف پدرام و عليمان و محسن و پيام و مهدی، اما فقط پنج تا!! پ.ن.2: ميرزا جان، بازم شرمنده، من نه که تازه ژوژمان دادم، مهمونی تولد هم که ندارم، دوستامم که نيستن، کسی هم نمونده به موقع بهم تبريک بگه، اينه که هنوز ذوقزدهم هی از شدت بیکاری دارم با وبلاگم معاشرت میکنم!! |
دونات و چایی و دیگر هیچ! :دی
Mach Mach :*
راستی ، چند ساله شدی حالا ؟!!
اما انی وی، تولدت خیلی خیلی مبارک هوارتا! دوستمته! ;*
ماچ ماچ هم.
خلاصه اين كه ...
تولدت مبارك آيداهه!
؛)