آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Monday, May 21, 2007
دارم فکر میکنم چه کسايی رو زندگی من تاثير زيادی گذاشتن. آدمها، آدمها، آدمها. آدمهای زيادی تو زندگیم بودن و مسيرم رو کاملا تحت تاثير قرار دادن.
بیشک اولينهاشو مامان و بابا بودن. اون موقع جفتشون درس میخوندن و کار میکردن و من رو رها کرده بودن توی دنيای کتاب و تنهايی. همبازی اصلی من در دوران بچگیم، کتاب بود و آرزوی معلم شدن. مامانم روانشناسی خونده بود، اما ادبيات درس میداد و من عاشق ورقه صحيح کردناش بودم. از مامان ياد گرفتم قاطی کتاب و کاغذ زندگی کنم و به کلمهها دل ببندم. بابابزرگ اولين مردی بود که منو رسمن لوس کرد. توی امپراتوری بابابزرگ من ملکهی مقتدری بودم که میتونستم بستنی آب شدهمو بريزم رو زمين و ورقهای دفتر خاله کوچيکمو بکنم و با روژ لب خاله بزرگه رو آينه نقاشی بکشم بدون اينکه کسی بهم بگه بالای چشمم ابروه و اينا. بابابزرگ اون روزها برام از اون کتاب کاهيا میخريد که روش عکس يه خرس بود و توش هزارتا لابيرنت داشت. بابابزرگ يادم داد که میتونم از بعضی قابليتهام استفاده بکنم و کارمو پيش ببرم. يادم داد که میتونم با بقيه نوهها فرق داشته باشم. بعدترها عاشق اتاق عمو و شوهرعمهم بودم که تا خود خود سقف پر از کتاب بود. شبای تعطيل با مامان و بابا و عمهم ميشستن حرفای محترم میزدن و تو بحثاشون پر از اسمای آدمای مهم بود و من دلم میخواست زودتر بزرگ شم، مثه عموم استاد دانشگاه بشم و بتونم با شوهرعمهی فلسفه خوندهم بحثهای طولانی کنم و اگرم زورم برسه حالشو بگيرم، تا بفهمه اينقد به پسرعمهم زور نگه. عمو يادم داد مترجم يه کتاب قد نويسندهش اهميت داره. از همون جا دلم خواست بلد باشم به هفت زبان زندهی دنيا صحبت کنم و بشم يه مترجم. دبستان که بودم عاشق نامه نگاری های جودی ابوت شدم و جوی زنان کوچک و بيشتر از همه عاشق سرسختی اسکارلت. اسکارلت شد قهرمان اون روزهام. از هر کی میپرسيدم، معتقد بود يه زن احمق عوضيه، اما برای من يه زن قدرتمند بود. کسی که میتونست بارها و بارها از هيچ شروع کنه و به روياهاش برسه، به هر قيمتی. راهنمايی که رفتم، الگوم شد آنت، آنت جان شيفته. آنت سودايی که از عشق تغذيه میکرد. اسکارلت و آنت تا سالهای بعد همچنان تو ذهنم موندن، و زندگیم همچين هم بیشباهت نشد بهشون. امير مسعود آدم مهم بعدی بود. يادم داد شريعتی بخونم و جلال و سارتر، شجريان گوش بدم، قلمنی به دست بگيرم، نامه بنويسم. بخشی از اعتماد به نفسم رو بیشک مديون اين آدمم. بازم مامان بابا سرشون شلوغ بود. موقع انتخاب رشته بود و من انتخاب مشخصی نداشتم. همون روزا بود که دايی جان فوت کرد و ما تا مراسم هفت تقريبن همهش خونهی اونا بوديم. بعد تو همون روزا و شبا اميرمنصور تنها کسی بود که به طور مشخص و موکد وادارم کرد برم رياضی و از همين جا اولين مسير اصلی زندگیم رقم خورد. تو تمام اون سالها وجود آدمی مثه رضا باعث شد من عادت کنم به اينکه آدمها بی قيد و شرط دوستم داشته باشن، بدون اينکه مجبور باشم عکسالعملی در مقابلشون نشون بدم. شيوا و افشين برای من مساوی بودن با کوندرا و سهراب و فروغ و سهروردی و عطار و زرينکوب و هسه و رومن رولان. آقای رضائيان استاد اون روزهای انجمن خوشنويسانم بود و سرمشقهای سهراب و فروغ و شاملو و کتاب آيدا در آينه، به جای مشق کردن ادب مرد به ز دولت اوست. بعد هم آقای اکبری و کلاسهای دانشگاه ملی و مکانيکی که با گوشت و پوستمون جوش خورد. جلسهی آخرش رو تخته نوشت: بوی هجرت میآيد.. الان که فکر میکنم، میبينم تاثيرش اون موقع رو زندگی من درست مثه ردپای م.غ. اين روزهاست. شيفتهگی و احترامی که تمام اين سالها با من مونده. و هنوز آرزوم اينه که يه بار ديگه ببينم اون مرد رو، و دستش رو ببوسم. بابا نقشههاشو کف زمين پهن میکرد و منو از پلههاش بالا میبرد تا عشق معماری نهادينه بشه تو ذهنم و مطمئن باشم که میخوام معماری بخونم و لاغير. بابا شيفتهی اتاقهای روی نقشههاش بود و من شيفتهی بابا و نقشهها. از کيهان بچهها رسيده بودم به مهر و مجله فيلم. اون روزها بتاماکس و ویاچاس جرم محسوب میشد و من فقط میتونستم فيلمها رو بخونم و خيالشون کنم. آرزوم اين بود که يه کمد داشته باشم تا سقفش پر از فيلم باشه. مجله فيلم يه کانال ذهنی جديد بود برای من تا در سالهای بعد دوباره مسير زندگیم رو تحتالشعاع قرار بده. از بيست تا بيست و هفت سالگیم رو همچنان درفت باقی میذارم. اما بعد، تنها عامل تاثيرگذاری که کاملا زندگیم رو عوض کرد -ابسولوتلی کاملا- همانا وبلاگ بود و بس. باعث و بانی وبلاگشناسی من هم کسی جز پسرعمهم نبود. اين آدم تنها عضوی از فاميل بود که منو شناخت، منو ياد گرفت و تونست زبون منو تشخيص بده، اينه که خيلی چيزا رو که نمیشناختم اما با زبون من جور در ميومد رو بهم نشون داد. از موسيقی و کتاب و اطلاعات علمی و عمومی مختلف گرفته تا وبلاگ. وبلاگ نويسی و آدمهای وبلاگی، باعث شدن جرات پيدا کنم "کارپهديم" رو که تا اون موقع فقط يه شعار بود، زندگی کنم. و اين بزرگترين اتفاق زندگیم شد. |
مرسی :*