آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Sunday, June 8, 2008
تازگیها بيشتر وقتم را با آقای قهرمان قصهام میگذرانم. دوست دارم اين معاشرتهای نصفهنيمهمان را. با آنکه معمولن حرف به دردبخوری نمیزنيم، اما گاهی لابهلای همان گپزدنهای بیسر و ته، تکههای جالبی از او به تورم میخورد که لابد وسط هيچ گفتمان درستحسابیای نمیشود پيداشان کرد. اصلن من قهرمان قصهام را از وسط همين انباریهای خاکگرفتهی ته ذهنهامان پيدا کردم راستش. حالا بايد يک روزی حوصله کنم آن چرکنويسهای روزهای اول را پيدا کنم ببينم اصلن چی شد که باب صحبتهامان باز شد، چه برسد به دوستی و عاشقی و الخ.
حالا از «چی شد که اينطوری شد»هاش که بگذريم، آمده بودم بگويم حس بیصدای خوبی دارم اين روزها. از آن حسها که نبايد توی قصه بنويسیشان. بايد خودش لابهلای خطها پا بگيرد جوانههاش بزند بيرون. که خواننده بیآنکه دستش را با کلمهها بگيری راهش ببری، خودش پابهپای عاشقانهی آرامات راه بيايد لبخندش بشود هوس چای کند با يک تکه باقلوا لابد. آمده بودم بگويم اين دنيايی که ما را در خودش دو دستی نگه داشته، درست و حسابی بلد نيست خوشبختمان کند. ما هی خوشخيالانه نشستهايم عمرمان بگذرد بگذرد تا بالاخره يک روزی خوشبخت شويم، اما نمیشويم که. خوشبختی مال قصههاست. ما آدمها فوقِ فوقش میتوانيم گاهی احساس خوشبختی کنيم، همين. برای همين است که میگويم لااقل آدمها بايد بنشينند قصه بنويسند. قصههايی که بشود عاشق قهرمانهاشان شد. که بشود احساس خوشبختی کرد. از آن خوشبختیهای آرام دلچسب، که فقط توی قصهها پيداشان میشود. Labels: کناره-نويسها |
|
Comments:
این پست خودش یه تیکه باقلوا بود،هوس لازم نداشت
یعنی بلللللللا
من می خوام یه روز یه قصه بنویسم که دختر تو غصه اونی باشه که من یه عمر آرزو داشتم بودم با شرایط زندگی همونجوری که تو روباهامه.
Post a Comment
|