آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Thursday, August 21, 2008
نشستهام روی درگاهی، لبِ پنجره.. زانوهايم را بغل گرفتهام ليوان به دست.. ياسمين لِوی دارد آديو کِريدا میخواند، از آن آهنگها که يکعالم اندوهِ يواش شُره میکند روی دل آدم.. آقای قهرمان قصه دماغ گندهی قرمزش را چسبانده روی صورتش: جمع کن اين بند و بساط را دختر، زندگی همينهاست، خيال کرده بودی چی؟ حرصم میگيرد وقتی آقای ق.ق. هم حتا شروع میکند به اينجور حرفها زدن.. آدم است ديگر، دلش نمیخواهد يک بعضیهايی بشينند نسخههای هميشهگی بپيچند..
میگويد: حرف حسابت چی هست حالا؟ اينجور وقتها دماغم را میبرم پشت ماگ سبز تيرهام.. انگار که قايم شده باشم پشت يک کوه گنده و هيشکی دارد چشمهام را نمیبيند.. بدی قصهنويسی اينجاست که مجبوری حرفهای آقای ق.ق. را خودت بنويسی.. هيچوقت نمیتوانی حدس بزنی او هم دلش میخواسته اينها را بگويد يا نه.. نامههاش را بايد خودت بنويسی.. هيچوقت نمیتوانی بفهمی او هم دلش میخواسته اينها را برايت بنويسد يا نه.. خيلی چيزهای ديگر را هم نمیتوانی بفهمی هيچوقت.. مثل تمام رابطههای يکطرفهی ديگر.. برای همين چيزهاست که میگويم آدم نبايد عاشق آقای قهرمان قصهاش شود.. آدم بايد فاصلهها را هميشه حفظ کند.. Labels: کناره-نويسها |
نزدیک نشه...چه توی قصه چه توی ریـِل لایف