آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Tuesday, March 10, 2009
خوب من وقتايی که دل و دماغ درست حسابی ندارم يا دست و دلم بنده، شبا به جای فيلم سريال میبينم. اين شبها هم طبعن مشغول دسپرت هوسوايوزم. بعد ديروز، طی مقاديری درگيریهای مغزی و غير مغزی در ژانرهای مختلف زندگانی، يههو توجهم به اين جلب شد که چهقدر واکنشهام شبيه آدمای توی سريال شده. چهقدر برخوردهام حساسيتهام عوض شدهن چهقدر من نيستن چهقد دارن به خونسردی و ريلکسی آدمای توی سريال شبيه میشن. ديدم وقتی يکی از عزيزترين آدمای زندگیم بهم میگه که از دستم ناراحته و به زمان احتياج داره تا ازين لوپ دربياد، دارم ناخوداگاه بهش میگم اوکی، تيک يور تايم. در حالیکه میدونم بايد اينجور وقتا دو کلمهی مهربانانهی نوازشآميز بگم قربون صدقهش برم ازون مود درش بيارم. ديدم اون يکی دوسته داره رسمن ازم تقاضای کمک میکنه، بعد من خيلی راحت میگم شرمنده، الان رو مودش نيستم. خوب تا چند ماه پيش همچين جوابی از من کاملن بعيد بود. ديدم اما الان چه راحت دارم به آدما میگم نه، بیکه ذرهای حس عذاب وجدان يا ناراحتی بهم دست بده. حالا نه که رک بودن و آنست بودن بد باشه، نه؛ اما برای منی که به شخصه عادت دارم بهم زياد تعارف کنن، زياد اصرار کنن، که حتا علیرغم خواستهی خودم هی بهم توجه کنن محبت کنن قربون صدقهم برن، يههو اينهمه خونسردیم در قبال آدما عجيبه.
يکی نيست بگه آقا اگه جنبه نداری، به جای دسپرد هوسوايوز بشين مهمان مامان ببين خوب! |
چه خوبه که نذارید این از بین بره یا حتی کمرنگ بشه.