آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Sunday, April 5, 2009
کم پيش مياد که دو تا آدم اينجوری به هم شبيه باشن. حالا شبيه همچين هم کلمهی درستش نيست، بهتره بگم از يه قماش باشن. جنس اين «از يه قماش بودهگی» يه جورايی از جنس پدرسوختهگی و زبونبازیئه. پدرسوخته نه در معنای بدِ کلمه ها، نه؛ پدرسوختهای که بلده با زندگیش تفريح کنه و به موقع دستو جا بره و از برد و باختهای ناگزير نترسه، که به هوای ترس از باخت بازی رو کنار نذاره. بعد وقتی اين وسط میخوری به پُست آدمی که همهجوره همزبون توئه، از شوخی و جدی بگير تا فضايل و رذايل، طبيعيه که کلی با هم حال کنين و کلی رابطههه برای خودش سوتزنان پيش بره بیکه تلاشی کنين اين وسط. بعد يه وقتايی هم میشينين شيرينکاریها و پشت صحنهها و فوت آخر آشپزیهاتونو واسه هم تعريف میکنين و میگين و میخندين ازينکه يه آدمی به ضايعیِ خودت هست و در اين وادی تنها نيستی و الخ. يه جايیش اما هست که گير ميفته آدم، گير حرفای خودش، گير خلوچلبازيای خودش. کجا؟ اونجاها که من خودمم و ديگه دارم کلمهبافی نمیکنم دارم از يه حس واقعی از يه اتفاق واقعی حرف میزنم، بعد تو مثلن يه ماه بعدترش برمیگردی بهم میگی اون وقتا هيچ کدوم از حرفامو باور نکردی و همه رو گذاشتی به حساب فوت و فن مخزنیم، به حساب همون پدرسوختهبازیهايی که ناخوداگاه برای هر مردی اجرا میکنم. يا وقتايی که تو ترمزت میبره و بیوقفه شروع میکنی گفتن از حسهايی که داری از چيزايی که تو زندگیت عوض شده، و من با خودم فکر میکنم چيزی که اين وسط برای تو جذابه اين موقعيتهست نه من، با توجه به چيزايی که ازت میدونم و چيزايی که برام تعريف کردی. میدونی میخوام چی بگم؟ میخوام بگم غصه میخورم وقتايی که دارم خودمو برهنه میکنم جلوت، و همزمان میدونم داری فکر میکنی اينم يکی ديگه از شگردهامه برای زدن مخ تو، زبونبازيه فقط، که توسرگرمی تازهمی. و غصهتر میخورم وقتی حسهاتو نسبت به رابطهمون میشنوم و باورت نمیکنم و میذارم به حساب زبونبازیت، میذارم به حساب اينکه میخوای عجالتن اين جذابيته رو داشته باشی تو زندگیت. اينکه میدونم آدمی هستی که بلدی میدونی اگه بخوای چه جوری میتونی منو نگه داری. بعد الان، همين الان که دارم اينا رو مینويسم میدونم بازم فقط خودِ خرتی که میفهمی پشت همين نوشته هم يه لبخند خودشيفته پهن شده برای خودش، میدونم میفهمی که غر نيست اينا، يه کامپليمان متقابله. ولی خوب دارم میگم با اين بکگراندهای ضايعی که از هم میدونيم سختتر میشه کارمون. هی بايد به ابزاری فراتر از حرف و کلمه متوسل بشه آدم، به چيزايی زيرپوستیتر عميقتر شخصیتر، که بتونی که بتونم باورت کنم. میدونی که از کجا مياد تمام اين حرفا، ها؟
|
chon daghigahn harfhai man ra minevisee
badjur
jalebee vali kheli ham jaleb
?!!!!!!!!!!!!!!
be ghole in
es ist interessant.und alle Achtung,Ich mag ,was du schreibst .mach so weiter .....
1kam almani baladi ;)