آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Wednesday, April 15, 2009
زندگی از اميرعلی آدمی آرام و معقول ساخته بود، مردی متمدن، شوهری مطيع، معاون شرکتی معتبر، اهل سازشهای لازم و داد و ستدهای متداول. با اينهمه، من که او را از دوران قديم میشناختم میدانستم که در پس ظاهر مقبول و معقول او اميرعلیِ ديگری پنهان است، محبوس در ژرفای خاموش درون، منتظر گريز.
... اميرعلی میداند که سر ساعت هشت بايد پشت ميز کارش باشد. بايد. و اين «بايد» را با حروف قرمز توی مغزش نوشته است. يا نوشتهاند. پيش از صبحانه، به تشويق و اصرار زنش ورزش میکند و باز هم به اصرار و تشويق او، مراقب وزن و زيبايی اندامش است. مرد خوش قيافهایست و دست کم بيست سال جوانتر از سن واقعیاش مینمايد. زنها دور و برش میپلکند و زنش (ملکآذر) حسادتهای کوچک میکند اما خيالش راحت است. میداند که اين مرد، مثل بچههايش، مثل شناسنامهاش، مثل خانه و داروندار و عتيقهجات قديمیاش متعلق به اوست و بیاو قادر به ابراز وجود نيست. و اين، کمابيش، عقيدهی همه است. همه جز من. ... اميرعلی آدم خوشخوابیست. بيدار میشود، غلت میزند، يکی دو کلمهای نامفهوم زير لب میگويد، دستی به شانهی عريان زنش میکشد و دوباره خوابش میبرد. با اينهمه، دوست ندارد نيمه شب بيدارش کنند و باهاش حرف بزنند. میتواند بگويد «خانم جان، ولم کن، بگذار بخوابم. صبر کن تا فردا صبح.» اما نمیگويد. شايد زيادی مهربان است يا حوصله ندارد. میداند که حرف زدن -بهخصوص گفتنِ «عزيزم، مزاحمم نشو میخواهم بخوابم»- از آن گفتههای خطرناکیست که هزار جور تعبير و تفسير به دنبال دارد و به دردسرش نمیارزد. ... ديگران معتقدند که سرسپردگی اميرعلی از شدت علاقه و عشق به زنش است. اما من که او را مثل کف دستم میشناسم، میدانم که اميرعلی هنگام عبور ستارهای دنبالهدار متولد شده و موجودی دستنيافتنی و فراریست. متعلق به هيچکس نيست. هيچکس. دنيايی پنهانی دارد که مخصوص خودش است و آن را به احدی نشان نمیدهد. من از جهان درونی او باخبرم چون او را از بچگی میشناسم. میدانم که حوصلهی مخالفت با خواستههای زنش را ندارد. زود رضايت میدهد تا دست از سرش بردارند. ... اميرعلی ماهزده و فلکباز بود. سربههوابودنش از عشق به آسمان و خيره شدن به حادثههای کيهانی میآمد. وسعت آسمان در مغزش نمیگنجيد و دلش میخواست سر از رازهای ناممکن درآورد. ... «میفهمی عزيزم؟» عزيزم نمیفهمد ولی مخالفت هم نمیکند. از جر و بحث و از کشمکشهای خستهکننده بدش میآيد. ملکآذر هنگام بحث تندتند حرف میزند و هوش زنانهاش تيز است. میتواند موضوع را بپيچاند و میداند خودش را چه جوری تبرئه کند. صدايش را به موقع بالا و پايين میبرد، به موقع حمله میکند و به موقع عقب مینشيند. اميرعلی حوصلهی مخالفت با او را ندارد و تسليم میشود. ... ملکآذر خانه نبود و اميرعلی نفس راحت کشيد. مجبور نبود به کسی توضيح دهد و مجبور نبود تظاهر به سلامتی و خوشبختی کند... اين بدن بیدليل ديوانه نشده بود... بوی پوسيدگی از خودش بيرون میزد... جايی از او در حال گنديدن بود... جايی ديگر --- گلی ترقی |
|
Comments:
Post a Comment
|