|
Monday, May 11, 2009

آقای يونيورس خيلی لطف کرده که آدما فقط میتونن نمای همديگه رو، نمای زندگی همديگه رو ببينن. که آدما میتونن اگه دلشون خواست، اگه، يه چندتا مقطع از زندگیشون رو به چندتا آدم خاص نشون بدن. که اصولن ديدنِ پلانِ زندگی آدما به اين آسونی نيست. به اين راحتی نمیشه ويوی آی-بِرد يه آدمی رو از بالا تماشا کنی. که اگه میشد، که اگه میشد روابط آدما رو از بالا ديد و نمودارشو رسم کرد، چه سيرکولاسيونهايی که کشف و طرح نمیشد و چه انگشتهای حيرتی که همينجور به دهان گزيده نمیموند! اينارو ديشب که همينجوری کنار دفتر سياهه پخش خوبی بودم برا خودم، فهميدم. که مثلن اگه اين چندتا وبلاگ من رو با اين دو سه تا دفتر و دفترچه و چند دسته کاغذ رو يکی بشينه تيکه تيکه ببُره بر اساس تاريخهاشون بچينه کنار هم، يه کولاژ نسبتن کامل و درست و حسابی از آب در مياد که همانا دست کمی از پلان نداره. بعد خوب طبيعيه که درجهی ضايع بودن و البته بانمک بودن ماجرا، به باقی درجاتش بچربه. فقط اميدوارم آيندگان با کمی سنس آو هيومر و تسامح و ديدِ دوستانهی تیآی به نقد و بررسی پلان مذکور بپردازند؛ با يه زاويه ديدِ باز، خيلی باز.
|
البته من یه کمی احساس می کنم این آدمه اول حسابی اتاقش رو مرتب کرده بعد رفته یه دوش گرفته بعد داشته کتاب می خونده تا ناهار آماده شه که خوابش برده
آفتاب خیلی گرم و نرمه
خودش هم خیلی هلاکه
نه خیلی راستش
یه کمی
ولی آدم دلش می خواد جای این آدمه باشه وقتی می بینتش
و این که
چند تا وبلاگ
من همیشه فقط این جا رو می خونم
چند تای دیگه خوندنی ترن؟
نه اصلاً منظورم این نیس که آدرسشون رو داشته باشم
جدی
من آخرشم نشد از این مالسکینا پیدا کنم که!