آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Sunday, June 21, 2009
شب که برمیگردم خونه، اول از همه ميسکالهای تلفن ثابتمو چک میکنم. ساعتاشونو نگاه میکنم. يکیيکی. آخيش، دوستام زندهن امشب، هنوز. ميام تو گودر، آخيش، شرد آيتمز دارن، کامنت گذاشتهن، هستن هنوز.
کی فکرشو میکرد يه روز از صبح که چشماتو باز میکنی، با تکتک عزيزترينهات که حرف میزنی، صدای خسته و دلزده و خالیشونو که میشنوی، باهاشون چت که میکنی، پای گودر که میشينی، فقط يه ريز اشک بريزی و هيچ حرفی نداشته باشی برای زدن؟ دو تا عزا تو يه روز؟ کدومشو بايد برم؟ کی فکرشو میکرد يه روزی برسه که نويد بياد تو چت از ديشب تعريف کنه و من فقط اينور اشک بريزم و هقهق؟ بعد تنم بلرزه که فقط يه قدم فاصله داشته، فقط يه قدم. راست میگه الی، چهقدر يه بغل امن و طولانی نياز داريم اين شبا. که دوباره خيالمون راحت بشه که همهمون هستيم، دور هميم، آروميم. نامردا. آروم بوديم بهخدا. |
|
Comments:
Post a Comment
|