آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Saturday, December 11, 2010
چهگونه این کتابها این فیلمها عاقبت ما را نابود خواهند کرد یا من اون شب چی گفتهم مگه سپیده
صبح که بیدار شدم فقط چندتا صحنه یادم مونده بود از شب، چندتا فلاشبک. چندتا صحنه و چندتا جمله، بیکه یه اپسیلون یادم بیاد من چی جواب دادهم. «قارهی هفتم» هانکه رو دیده بودم و طبق معمولِ هانکه، تا مغز استخونم تیر کشیده بود. باید میزدم بیرون. رفته بودم پیشش. تنها جایی بود که دلم خواسته بود برم. گفته بود بیا. همیشه میگه بیا. منای که معمولن در حد کیهانبچههاست دوز الکلام، با شات شروع کرده بودم و در کسری از ساعت رفته بودم بالای ابرا. دستشو مثلث قائمالزاویه-طور گذاشته بود زیر سرش. بالای سرم بود و آروم حرف میزد، با اون صدا جدیهش. غلت که زده بودم قایق یه تکون گنده خورده بود و کمی طول کشیده بود تشخیص بدم پایین تخت دریاست یا ملافه. وقتای صدا جدیه یا داریم از زندگی من حرف میزنیم، یا از هیچیِ دیگه. صدا جدیه رو تخت اما یعنی اوه2. یعنی حرفای مهم که ممکنه مث بند بپیچه به دست و پای آدم. اینو یه آدمِ کلیشه که نشسته تو مغز من میگه، با یه صدای هشداردهنده که یعنی یه چی میدونم که میگم. یه وقتایی هم مزخرف میگه، آی نو. غلت زدم رو شیکم. قایقئه انگار یکی بهش تنه زده باشه لنگر برداشت. صدا جدیه داشت از یه چیزای کامل و تمامای حرف میزد. من آدم رابطهی کامل و تمام نبودم. اینو لابد یکی تو قایق گفته. با صدای بلند. من یادم نمیاد لب از لب باز کرده باشم. یادم میاد صدا جدیه گفته بود هرجور تو بخوای همون کارو میکنیم. صدا جدیه آروم و مهربون بغلم کرده بود. فردا صبح فقط چندتا عکسِ نور-دیده داشتم تو مغزم، که حتا مطمئن نبودم مال دیشبه. چندتا جمله یادم میومد، با یه صدای آروم و جدی، بیکه یک کلمه یادم بیاد چی جواب دادهم. نگاه کردم پایینِ تخت رو، دریا نبود. پشت میز صبحانه اما اوضاع یه جوری بود مث وقتای «هر جور تو بخوای». هرکاری کردم روم نشد بپرسم دیشب چی گفتیم به هم. گفتم لابد فردا پسفردا حرف پیش میاد، معلوم میشه. ترسیدم همهش خواب باشه ضایع شم. فردا پسفرداش هیچ حرفی پیش نیومد. برگشته بودم خونه، «قارهی هفتم» رو زمین بود، پایینِ تلویزیون. کلن؟ کلن هنوز که هنوزه رابطههه «هر جور تو بخوای» باقی مونده. حالا من هی دلم چیزای دیگهای میخواد، اما هنوز روم نشده بپرسم اون شب کذاییِ «قارهی هفتم» دقیقن چی گفتهم که همهچی اینجوری ثابت مونده. من آدمِ «اصرار»ام. بلد نیستم تو رابطههای «اگه تو اینجوری میخوای، اوکی» باید چیکار کنم دقیقن در طولانی مدت. بدتر از همهش اینه که من اصن از «هر جور تو بخوای» خوشم نمیاد آخه. نتیجه؟ بعد از هانکه و فونتریر از خواستهها و تصمیمهام در مورد ابعاد رابطه سؤال نپرسید لطفن. Labels: stranger |
|
Comments:
یادمه آخرین بار که دیدمت دوتایی رو این توافق بودیم که تو زابطه هر جور تو بخوای طرف میشه یه کاریکاتور از خواسته های ما.بقیه اش دود می شه می ره هوا
Post a Comment
|