آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Tuesday, January 31, 2012
من «ضرورت»ِ زندگی مرد نبودم. مرد دلش برای من تنگ میشد، همانجور که آدم دلش برای معلم کلاس اولاش تنگ میشود. مرد مرا دوست داشت همانجور که آدم دخترخالههایش را دوست دارد. کاش همان تابستان ویلا را ترک کرده بودم.
ناخوشیها و روزها --- سیلویا پرینت Labels: las comillas, stranger |
{واقعی}
عشق به وطن ضرورت است،نه حادثه.
عشق به خدا تركيبي ست از ضرورت و حادثه.
یاد این تعبیر نادر ابراهیمی افتادم...
www.otaghgeaabi.blogfa.com