آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Tuesday, September 25, 2012
از یک سنی به بعد، آدم دیگر طاقت نئوپان و امدیاف را ندارد انگار. چوباش میگیرد. دلش میخواهد دست بکشد روی چوب واقعی. حالا اینکه به سن و سال ربط داشته باشد یا سرخپوست را هنوز نمیدانم، اما در چوبخواهیِ این روزهام شکی نیست.
از همان روزِ اول که آمدم این یکی جای جدید، دیگر طاقت میز قدیمام را نداشتم. دست و دلم به امدیاف نمیرفت. از سرخپوست پرسیده بودم وقت دارد میز کار هم برایم بسازد، جواب داده بود نه، اما میتواند یکی از دوستانش را معرفی کند. رویم نشده بود اصرار کنم. شب، باغچه را که آب داده بودیم و شراب که خورده بودیم با پنیر و پسته و چند خوشه انگور، اینبار صاف توی چشمهاش نگاه کرده بودم که «دلم میخواد این میزه رو هم تو بسازی، مهمه برام که تو ساخته باشیش»، نگاهم کرده بود و گفته بود «باشه، میسازم برات». و؟ و ساخت.
حالا دو سه روزی میشود که میز قدیم را بردهام طبقهی بالا، جایش یک میز چوبی دارم، چوبِ واقعنی، باریک و کشیده و کمحرف، درست جلوی دیوار یشمیِ دفترم. هنوز بوی چوب تازه و رنگ میدهد. ترکیباش با سبز تیرهی دیوار و قرمزهای گاهبهگاهِ من خوب جواب داده. به سرخپوست گفته بودم دلم میخواهد میزم یک جای مخصوص داشته باشد، برای مالسکینها. میزم هیچ چیز ندارد جز یک جای مخصوص برای مالسکینها، شیک و کمحرف. فردا که میز چایخوریام را هم بیاورند، دفترم میشود همانجور که دلم خواسته، حالا با کمی اغماض و خردهکاری که میماند برای بعد. بعد میشود حصیرها را بزنم بالا، حیاط را تماشا کنم و آفتاب ملایم پاییز را، و دست بکشم روی میز، و فکر کنم چه دوست دارم اینجایی را که هستم.
Labels: روزنگار شکستهدلی |
بنابراین میشه نتیجه گرفت که "چوب خواهیت" ,هم به سن و سال مربوطه و هم به عالیجناب سرخپوست ...
خلاصه که ما چوب زندگی بر....
خداوند شما را در چوب دوستی تان یاری کند..باشد که کماکان رویاهای ما را تصویر کنید