آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Friday, October 12, 2012
میخارم. در واقع تمام امروز را خاریدهام. از چارشنبه ی هفتهی پیش که پنجتایی نشسته بودیم کف زمین و داشتیم از خستگی میمردیم و میخواستیم زنگ بزنیم پنج تا آژانس بیاید ما را برگرداند به خانههامان که یکیمان گفت الان بریم خونه که چی، بریم شمال لااقل و ما هم همان موقع ساعت دوازده شب پاشده بودیم رفته بودیم شمال، رشت، و فردایش یک ماشین دیگر هم بهمان ملحق شده بود و طبق معمول جمعه برنگشته بودیم تهران و شب همانجور که همه نشسته بودیم کف زمین یکیمان برداشته بود یک خیار پرت کرده بود بالا ببیند می تواند از پنکه سقفی ردش کند یا نه و شوخی شوخی مسابقه شروع شده بود و کمی دیرتر یک کاسه خیار خورده بودیم که با پنکه سقفی قاچ شده بود و بعد خوابیده بودیم دور هم همانجا توی هال، که چشمان من شروع کرده بودند به خارش و دماغم و گلوم و هی خاریده بودم هی خاریده بودم تا چشمهام تبدیل شده بود به دو خط صاف و تمام شب تا پسفردایش خاریده بودم تا به یمن قرصهای ضد حساسیت چشمهایم کمی باز شده بود تا دیشب نصفه شب همینجوری گهگاه خاریده بودم. از دیشب نصفه شب اما، در راه برگشت به خانه دوباره همان حس خارش و خفگی مزمن حمله کرده بود توی جاده و ده دقیقهای سرفه کرده بودم با خارش مدام، تا خودِ امروز، تا همین الان دارم میخارم. ندا میگفت شاید به یک حشرهای حساسیت دارم در بالشهای شمال، امیر میگفت به گمانش این آلرژیام مال « نگرانی » ست. خودم اما تعجب کردهام از ساعتها و وقتهایی که این آلرژی جدید نازل میشود یکهو، و کم کم دارم به کنهاش پی میبرم، هرچند علیالحساب باید آمپولو- فوبیا و دکتر- گریزیام را بگذارم کنار و صبح علیالطلوع بروم بیمارستان آمپول بزنم، اما دارم به کمالاتی در باب بیماری جدیدم میرسم.
پ. ن. مدتهاست خوابم میآید، مدام. تا حالا هزار تجویز مختلف شنیده ام. یکی میگفت لابد فقر آهن داری، آن یکی میگفت مال ترک استخر و ورزش است، یکی دیگر تشخیص داد افسردهام، افسردهی حاد، آن دیگری ده بار پرسید کی میروم آزمایش خون و قند و چربی بدهم. بابا گفت حتماً تیروئیدم را چک کنم. دوستم گفت مال شرایط روحی و افزایش سن است. تراپیستم پرسید شبها کی میخوابم؟ گفتم معمولاً یک و نیم- دو. پرسید و صبحها کی بیدار میشوم؟ گفتم شش و نیم - هفت. گفت فرزندم، اگر شبی شش هفت ساعت بخوابی، قاعدتاً دیگر مدام نباید خوابت بیايد. بلی. Labels: یادداشتهای روزانه |
باز دوباره صبح شد...من هنوز بیدارم... می بینی که سابقه تاریخی هم دارد. به قول فرنگیها ولکام تو د کلاب!