آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Monday, November 12, 2012
خوبیِ جمعهها به این است که خانههای در دستِ ساختِ اطراف، تعطیلند. تراس و حیاط به طرز مطبوعی ساکت است. ساعت یازده، آفتاب پاییزی خوبی میتابد روی کلهی آدم، هر چند حواسم بود با آن کلهی بنفش و عینک قرمز تیره تصویر مضحکی ساختهام از خودم زیر نور آفتاب.
تا رنگها خشک شوند، نشستیم به چای و پای آلبالوی نوبل. شراب شب قبل هنوز میچرخید توی سرم. لعنتی اما یکجور نگاه میکرد آدم را، با همان موهای بنفش و از پشت همان عینک قرمز، انگار دارد چشمهایم را میبیند و تمام حرفهایم را میفهمد. آخخخخخ که چه آرامترین و باخودبهصلحرسیدهترین مرد دنیاست. توی آن آفتاب ملوی پاییزی و آن خماری خفیف و آن رخوت مزمن، ورورور حرف زدنم گرفته بود. از معدود وقتهایی بود که حرفم میآمد باهاش. از پلهای مدیسون کانتی گرفته تا آنفیتفول و ووک ناین. یکجوری با آب و تاب برایش تعریف می کردم که بعد از سه بار جواب تلفن دادن باز ازم پرسید خب؟؟ تمام مدتی که قلممو به دست داشت را یکنفس حرف زده بودم و بعد نشسته بودیم به چای و پای آلبالو تا رنگها خشک شوند و باز من حرف زده بودم و یکجوری نگاهم کرده بود انگار تمام حرفهایم را میفهمد. حتا یکی دو جا آنقدر پیازداغ به قصه اضافه کردم که اشکش هم درآمد. لعنتی یکجوری به آدم نگاه میکند و یکجوری حرفهای صد من یک غاز آدم را گوش میدهد و یکجوری با آدم چای میخورد که انگار آمده که بماند، که انگار هیچوقت قرار نیست برود؛ یکجور پدرانهای که حتا من را نه یاد آقای پدر، که یاد بابابزرگ میاندازد لعنتی. آخخخخخ که من یکجور افلاطونیای کلاً میمیرم برای این آدم.
Labels: روزنگار شکستهدلی |
چه خوبی برای روزهای اسباب کشی
چه خوبی وقت بُریدن و تنها شدن
خوبی
اصن خود امیدی لعنتی