آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Sunday, March 31, 2013
یکی دو سال پیش بود گمانم. از آن شبهای خوبمان بود. خیلی خوب. دراز کشیده بود طرف همیشگی خودش به کتاب خواندن. من داشت خوابم میبرد برای خودم که بیهوا دست چپش را انداخت دورم مرا کشید در آغوشش. آغوش که نه، یکجورِ مهربانی چسباند به خودش. پرسید میای بریم شیش ماه استانبول زندگی کنیم؟ آنقدر ازتهِدلطور بود که دلم نیامد واقعبین باشم آن وقتِ شب. مثل همیشهی وعدههای کیدادهکیگرفته بیمکث جواب دادم بریمبریم. گفت دارم جدی میگم الاغ. جواب دادم دارم جدی میگم الاغتر. بعد اما وقتی شروع کرد چند سؤال واقعی پرسیدن، که تکلیف کارم و تکلیف بچهها و تکلیف ایکس و ایگرگ چی میشود دیدم نه، اوضاع جدیست انگار. مجبور شدم خیلی واقعبینانه و خیلی ضدحالطور توضیح بدهم که آن وقت سال نمیتوانم تکان بخورم از جایم، با آنهمه بند و چسب و مسئولیت. ته حرفهام گفتم اما دو سال دیگه میام که بریم. آن شب دو سال دیگر هم آیندهای بعید بود برایم، خیلی بعید و خیلی دور.
حالا اما، امشب، آیندهی بعید آن سال به حال قریبالوقوع نزدیک شده است. داشتم «استانبول -خاطرات و شهر-» اورهان پاموک را میخواندم. صفحهی شصت و سوم بودم که کتاب را بستم گذاشتم کنار. خیره شدم به سقف، با لبخند، و اساماس زدم که هنوزم بریم استانبول؟ جواب داد بریم. نوشتم دارم جدی میگم الاغ. نوشت منم جدی میگم الاغ. داشت راست میگفت.
Labels: stranger |
|
Comments:
رفتي اين ايپدتم با خودت ببر ما بي آيدا نمونيم اووووه اونم شش ماااااااه!!!
Post a Comment
|