آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Sunday, January 4, 2015 دوباره آقای یونیورس یه مثبتمنفی اشتباه کرد. بدینگونه که اوضاع بر وفق مراد بود و همهچی برگشته بود سر جاش و مشغول کار و زندگی بودم با دو نقطه نیش باز، فقط یه غر سبکی زدم که آخخخخ که چه دلم میخواست وسط اینهمه شلوغی یه چند روز استراحت کنم. منظورم یه استراحت کوتاه ساحلی-ییلاقی بود صرفا. قصد رفتن هم نداشتما، صرفا دلم میخواست. آقای یونیورس اما به جای استراحت مختصر، استراحت مطلق گذاشت تو منوی روزانهم. به این صورت که یه تصادف لایت احمقانه کردم و الان کمری ترکیده دارم در حال استراحت مطلق. چند روزی میشه که به سختی ارتفاعم از بیست سانتی کف زمین بیشتر شده و جهان رو دارم به کلْ افقی تجربه میکنم. روزا یکی دو ساعت به شیوهی ال دی کار میکنم و باقیش رو به کتابخوندن میگذرونم. فیلم و سریال هم تو خونه ندارم. نتیجه؟ نتیجه اینکه دیگه حوصلهی کتاب خوندن هم ندارم حتا، نوشتن پیشکش. نتیجهتر اینکه اصلا انگار تمام زندگی من وقتایی هیجانانگیز بوده که یه مانع سر راهم بوده. که برای به دست آوردن اون موقعیته باید هزار جور معلق میزدهم. باقی اوقات، اوقاتی که میتونستهم روال عادی و مشروع رو طی کنم، مشروع استراحت کنم، مشروع کتاب بخونم مشروع بنویسم یا هر کار دیگه، سریع کسل شدهم و حوصلهم سر رفته. چیزی که راحت و هُلُپی و مستقیم به دست بیاد ارضام نمیکنه. عوضِ دو هفته استراحت مطلق، دزدیدن دو ساعت وقت شخصی وسط هزار و یک کار نیمهکارهست که بهم میچسبه، ولاغیر. به قول سیلویا پرینت «میدانستم تمام سهم من از داشتنِ او، همین نیمروزهای گاهبهگاه است و همین نیمروزهای گاهبهگاه بود که او را از باقی دنیا متمایز میکرد. داشتنِ تماموقتاش قاتلِ عشقمان بود.» Labels: las comillas |
|
Comments:
آخی...زود خوب شو:*
Post a Comment
|