آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Friday, February 6, 2015 Lethe - پروست مینویسد: «فراموشی یکی از شکلهای زمان است». مینویسد «فراموشی نیروی نابودکنندهای نیست. نیروی بزرگ متناوبی است که با تغییر دادن چهرهی موجودات در چشم ما، میتواند برداشت ما از زمان را تغییر دهد. به یاری فراموشی میتوانیم آنی را که در گذشته بودیم به تناوب بازیابیم.» - زمان که میگذرد، اتفاقات و آدمها، خاطرات ما از اتفاقها و آدمها دستخوش تغییر میشود. واقعه را نه آنجور که بوده، آنجور که مایلیم به خاطر میآوریم. همین خاطره نیز با گذشت زمان دستخوش تغییر میشود. آنچه در آینده از خاطرهمان به جا میماند، تصویر محویست که تنها خاطرهی اتفاقی که دیگر مرزهایش چندان پررنگ و واضح نیست را به یادمان میآورد. - شب، دیروقت، خوابم نبرده بود و Still Alice را برداشته بودم برای تماشا. فیلم، معمولی بود با موضوعی اما ترسناک، به غایت ترسناک. آلیس، زنی که رشته و دغدغهی زندگیاش زبان و کلمات است، با بیماری آلزایمر مواجه میشود. به تدریج دامنهی واژگانش و خاطراتش را از دست میدهد. جهانش فرو میپاشد. - همیشه، تمام این سالها، وقتهایی که وبلاگ مینوشتم خیال میکردم بعدها یک روزی مینشینیم دور هم، اینها را میخوانیم و میخندیم. مطمئن از به یاد آوردنشان. - چند هفته پیش، تا قبل از این چند هفته پیش، لیستی بلندبالا داشتم از کارهایی که باید بکنم و قرارهایی که باید بگذارم و خریدهایی که باید بکنم. همه را گذاشته بودم برای بهمن، قبل از سفر؛ مطمئن از انجام دادنشان. حالا اما دوتا کتاب را هم به زحمت میتوانم جابهجا کنم و هیچ خریدی، مطلقا هیچ خریدی نمیتوانم بکنم و قرارهایم را همه را گذاشتم برای وقتی دیگر. - فصهی آیریس، آیریس مرداک شاعر و فراموشی. - گاهی یک تصادف کوچک احمقانه، یک سرماحوردگی، یک اتفاق پیشبینینشده آنچنان جهانت را به هم میریزد که با خودت فکر میکنی چی را تمام این سالها اینهمه جدی گرفته بودم من؟! که اصلا وقتی تمام برنامهریزیها و قول و قرارها و آیندهنگریها اینجوری به مویی بند است، داریم چی را اینهمه جدی میگیریم؟ داریم برای بقای کدام اصل پایدار اینجوری میدویم، اینجوری به خون هم تشنه میشویم اینجوری سر همدیگر را میبُریم؟ - بونوئل در آغاز کتابش مینویسد: «مادرم در ده سال آخر زندگی حافظهاش را به تدریج از دست میداد. او با برادرهایم در ساراگوسا زندگی میکرد. یک بار که به دیدنش رفته بودم دیدم که بچهها مجلهای به دستش دادند و او با دقت از اول تا آخر را ورق زد؛ بعد آن را از او گرفتند و مجلهی دیگری به او دادند که در واقع همان مجلهی قبلی بود و او باز با همان دقت و علاقه آن را تا آخر ورق زد. کار او به جایی رسید که دیگر بچههایش را هم نمیشناخت. از نظر جسمی سالم بود و نسبت به سن و سالش خیلی هم پرتحرک بود. من پیش او میرفتم، او را در آغوش میگرفتم و مدتی کنارش میماندم؛ بعد از اتاق بیرون میآمدم و بعد از چند لحظه دوباره به نزدش برمیگشتم. او باز با همان حالت قبلی به روی من لبخند میزد و تعارف میکرد که بنشینم، انگار که قبلا مرا ندیده است. حتا اسم مرا هم فراموش کرده بود.» - از فکر کردن به فیلمی که دیدهام میترسم. فکرها و خیالهایم آنقدر واقعی میشوند که از فکر کردن به هر امر ممکنی میترسم. - فکر میکنم هرگز خودم را جدی نگرفتهام. در جدیترین دورههای زندگیم هم انگار داشتم ماکت زندگیام را بازی میکردم. هنوز منتظرم تبدیل بشوم به یک آدم جدی، جدی و واقعی. منتظرم یک نقطهی صفر، یک نقطهی عزیمت وجود داشته باشد که بشود بگویم از این نقطه من جدی شدم. ازینجا همهچیز شروع شد. خیلی جدی فکر میکنم هنوز شروع نشدهام، هنوز در راه شروع کردنم. پس چرا گاهی همهچیز اینهمه سخت میشود؟ اینهمه سخت میگیرم؟ - داریم هزینهها را برآورد میکنیم. آن وسط نوید طبق معمول میزند به صحرای کربلا، کوبا! میخندیم ولی ته دلمان فکر میکنیم بعید هم نیست، ها؟:دی برای نوید مینویسم همکار بودن با تو چه مفرح است. بعد توی دلم میگویم اصلا من را چه به اینهمه پیچیدگی، بس نیست؟ بعد فکر میکنم فوقش انگار تصادف کرده باشم، بستری شده باشم و دیگر هیچ کاری از دستم برنیاید؛ ها؟ - بونوئل مینویسد: «آدم تا حافظهاش، گیریم بخشی از حافظهاش را از دست ندهد نمیفهمد که آنچه سراسر زندگی را میسازد حافظه است... بدون حافظه ما هیچ نیستیم.» - فکر میکنم چه تا قبل از این فیلم، «فراموشی» اینهمه تکاندهنده نبوده برایم. چه گاهی به تلنگری همهچیز دود میشود میرود هوا. چه بیهوده خودمان را جدی میگیریم گاهی. - گفت: و هدف نهاییت؟ بیمکث گفتم: تاثیرگزاری. - بونوئل مینویسد: «حافظه به همان اندازه که ضروری و پرتوان است، شکننده و ضربهپذیر هم هست. حافظه هم از سوی دشمن اصلیاش، یعنی فراموشی نهدید میشود و هم از جانب انبوه خاطرات مغشوش و کاذبی که هر روز بر آن آوار میشوند.» - بونوئل مینویسد: « حافظهی ما زیر فشار و نفوذ دائمی تصورات و رویاهای ماست، و از آنجا که دچار این وسوسه هستیم که رویاها و خیالبافیهای خودمان را واقعی بگیریم، از دروغهای خودمان هم حقیقت میسازیم. حقیقت در مقایسه با خیال تنها از اهمیتی نسبی برخوردار است، چرا که هر دوی آنها به یک اندازه زنده و شخصی هستند.» - مدتها بود اینهمه تعمیم نداده بودم. * در جستجوی زمان از دست رفته --- مارسل پروست * با آخرین نفسهایم --- لوییس بونوئل |
.
.
.
و سلام.