آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Monday, August 17, 2015
رستگاری در شصت ثانیه
انگار کن نصف شب رسیده باشم خانه، وسط گرمای تابستان، کلید را انداخته باشم توی قفل در را باز کرده باشم آمده باشم تو، بیکه چراغها را روشن کنم، توی تاریکی، موبایلم را گذاشته باشم روی کانتر آشپزخانه رفته باشم راهروی دم اتاقها کلید کولر را زده باشم کولر را روشن کرده باشم، بیکه چراغها را روشن کنم، توی تاریکی، آمده باشم توی اتاق، کیفم را گذاشته باشم کنار در همان جای همیشگی کلیدها را و انگشترهایم را گذاشته باشم روی میز روپوش و شالم را گذاشته باشم روی لبهی صندلی، بعد بیکه چراغها را روشن کنم، توی تاریکی، رفته باشم توی آشپزخانه از توی کابینت لیوانها یک لیوان بزرگ برداشته باشم آمده باشم دم یخچال لیوان را پر از آب طالبی کرده باشم در یخچال را بسته باشم موبایلم را از روی کانتر آشپزخانه برداشته باشم بیکه چراغ را روشن کنم، توی تاریکی، رفته باشم توی سالن روی راکینگچیر چوبی قدیمی نشسته باشم، به خلوتِ ملایمِ نیمهشب و رخوت و آرامش و آب طالبی نمنمک و اینستا و الخ. بیکه نوری، راهنمایی، گشتنی چیزی بخواهم.
که یعنی اینجوری بدنش را، بدنم را بلدم.
|
|
Comments:
Post a Comment
|