آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Tuesday, October 13, 2015 خانه برق میزند. لباسها را شستم جابهجا کردم و چمدان کوچک سبز تامی را گذاشتم سر جاش. بعد؟ بعد چمدان مشکیقرمز دلسیام را آوردم بیرون گذاشتم گوشهی اتاق. برای سفر دو هفته بعد. چمدان مشکیقرمزم خیلی بزرگ است. برای سفر یک هفتهای زیادی بزرگ است. اما عوضش نگرانیام را برطرف میکند. همیشه قبل از سفر، تمام مدت بستن چمدان، نگرانم. دو سه تا مایو و بیکینی و دو سه تا پیرهن نخی کنار آب و یک جفت صندل و یک کیف لوازم شخصی جای زیادی نمیگیرد. نیمی از چمدان بیشتر پر نمیشود. دائم اما نگران برگشتنام. که شکلاتها و خریدها بیشتر از حجم نیم دیگر باشد. که لباسهای خیس و کفش اضافه را چگونه جا بدهم. کمکم نگرانیام جای خود را به آبسشن میدهد. به وسواس؟ به وسواس. به اینکه پیشبینی کنم کدام قرارها را باید بروم و سر کدام قرار چی بپوشم و چند شب لباس جدید لازم دارم و با فلان لباس کدام کیف و کفش و الخ. بعد؟ بعد اندازهی جمع و جور چمدان تامی نگرانم میکند و دلم چمدان سیاهه را میخواهد. حوصلهی سفر سنگین ندارم اما هم. لذا؟ لذا نگران میمانم تمام طول سفر، که جا کم نیاورم! وقتهای مهمانی هم همین است. چند کیلو گوشت کبابی بگیرم و چند پیمانه برنج بشورم و چند بطری آبجو بگذارم توی یخچال. اینکه تمام این سالها کسی بیکباب نمانده و برنج همیشه اضافه مانده، چیزی از نگرانیام کم نمیکند. مدام نگرانم چیزی کسی کم بیاید، انگار وسط جنگ جهانی زندگی کرده باشم. چمدان سیاهه را حالا اما گذاشتهام کنار اتاق. خیالم از سفر پیش رو راحت است. |
|
Comments:
Post a Comment
|