آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Monday, May 2, 2016
به هماخانوم گفتم تمام پنجرههای خونه رو باز کن بوی غذاها بره بیرون، خونه بوی سیر و پیازداغ گرفته. همونجور که داشت کف آشپزخونه رو میشُست گفت «پریروز خونهی حاجخانوم (مامانبزرگ پدری من) بودم، خونهش بو گرفته بود، تمام پنجرهها رو تا شب باز گذاشتم بوها بره». جارو به دست پنجرهی آشپزخونه رو باز کرد و ادامه داد «قابلمهی خورشی که براش درست کرده بودمو به جا یخچال گذاشته بوده تو کمد. مگه حالا بوها میرفت».
.Now, she is passing days with pots in the closets, without knowing how she modified my life from what it was
|
|
Comments:
Post a Comment
|