آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Tuesday, October 18, 2016
آن سنگِ سومْ منمْ
فیزیوتراپی پدیدهی بسیار جذابیست. یعنی در واقع انگار ماساژدادنِ آقای کا رو عین به عین بازسازی کرده باشن از طریق دستگاه. اولین بار که از جلسه اومدم بیرون زنگ زدم بهش که میدونی تو چهقدر درست و علمی و عین یه روبات برقی ماساژ میدی آدمو؟ پاسخ داد آی نو. که یعنی؟ که یعنی بعد از یه سفر فشردهی دو هفتهای به پنج کشور مختلف و کلی فعالیت فیزیکی و غیر فیزیکی، دست راست و متعاقبا سمت راست بدنم به کل از گردونه خارج شد. اول فکر کردم با ماساژ و استخر و کیسهی آب گرم درست میشه، که خب نشد، و سپس از کار افتاد. بعد از تجربهی دیسکی که دو سال پیش داشتم، تقریبا سکتهی ناقص کردم، چون اینبار واقعا فرصت تجربهی مجدد «جهان افقی» رو نداشتم. اسپایی که میرم یه ماساژور عالی داره مخصوص گرفتگیهای اینچنینی، که اما خیلی شیک و خونسرد برای سه هفته بعد وقت داد و طبعا تا اون موقع بیمار مورد نظر فلج شده و از دنیا رفته بود. لذا بعد از دو هفته دردکشیدنِ کامل، رفتم کلینیک بهنام، که دو سال پیش یکی از دوستام بهم معرفی کرده بود. برای من که تا حالا تجربهی فیزیوتراپی و درمانهای اینچنینی نداشتم و به جز پزشک شخصی از رفتن به کلینیک و بیمارستان متنفرم، تجربهم از این کلینیک کاملا جدید بود. کارکنان محترمی که باهات سیمپتی نشون میدن و برخورد فلهای و گوسفندوارانه ندارن، به اضافهی دکتری که وقتی شروع میکنه ازت هیستوری بیماری و دردت رو پرسیدن، اونقدر اعتمادت رو جلب میکنه که دو سوم ترست از فلج مزمن میریزه میره پی کارش. دکتر معاینهم کرد و گفت عضلات بدنت از فرط گرفتگی تقریبا شبیه سنگواره شده. قبلش پیش تراپیستم بودم و گفت مغزت داره در مورد فلان قضیه جزمی و بیاحساس و عین سنگ رفتار میکنه. شب پیشش دوستم گفته بود تو رو دو روز ولت کنن به امان خودت سه سوت تبدیل میشی به یه قطعه سنگ و صاف میخوری تو صورت آدم. من؟ به زعم خودم تو این سه سال اخیر شدهم یه ماهی، که یاد گرفته به جای گیرکردن به تیزیهای زندگی، از وسطشون بلغزه و سُر بخوره و به راهش ادامه بده. یه جاهایی هنوز هست اما، که تمام اون دانستهها و تراپیها و تمرینها و ضمیر آگاه و الخ میرن پی کارشون، و اونورِ جزمیَ صفر و یکِ اصولگرام از زیر گرد و غبارِ سالیان میاد بیرون و صاف میشینه رو صندلی روبروم. که یعنی در کمال احترام، هنوز یه جاهایی سخت و غیر قابل انعطاف و مذاکرهناپذیرم و اون غول پرفکشنیسم کذایی دوباره به راحتی افسارمو در دست میگیره و با لبخندی پیروزمندانه به هدایتم ادامه میده. بعد از سالها تراپی، هنوز نمیدونم این منِ جدید چهقدرش واقعیه و چهقدرش فیک. زندگیم بسیار سالمتر و خوشحالتر و سرراستتر از قبل شده، اما دارم باورش نمیکنم. خیال میکنم تمام این زندگی جدید رو خودم با کاغذ رنگی ساختهم و همهچیز موقتیه و ممکنه در کسری از ثانیه از هم بپاشه. همینه که بعد از سالها، هنوز با دیدن کوچکترین علامتی اینجوری میترسم و به تراپیستم پناه میبرم تا دوباره بهم یادآوری کنه که این آیدای جدید تو خیالات من نیست و واقعیه و داره زندگیشو میسازه. تراپیستم میگه اصن تو فیک، تو رو هوا، اون وزیر و سفیر و مدیر فلان موزه و رییس فلان بنیاد فرهنگی هم فیک و ابلهن که دارن با تو کار میکنن؟ بچههات و موفقیتشون و برق چشماشون هم فیکه وقتی میان پیش من و دارم حالشون رو میبینم؟ من هم فیکم که اینجا نشستهم و سه ساله دارم روز به روز تغییراتت رو مونیتور میکنم؟ بهش گفتم پس چرا به لحاظ ذهنی، بضاعت هضم لایفاستایل جدیدمو ندارم؟ چرا همهش احساس میکنم سیلویا پرینت داره به جام زندگی میکنه. یه پُک عمیق به پیپش زد و تکیه داد عقب و گفت تمام دردهای شما از وبلاگ است، از وبلاگ، از وبلاگ. سپس در صندلی خویش فرو رفت و پشت غبارها گم شد. من؟ خاموشی گزیدم و راه فیزیوتراپی در پیش گرفتم. |
|
Comments:
Post a Comment
|