آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Tuesday, February 7, 2017
۱. دلم خواست وبلاگم را ببندم. دلم خواست برای مدتی کسی نداند کجایم و دارم چهکار میکنم. لذا بستماش.
۲. آش گردن بار گذاشتهام. در واقع یک نصفه گردن از باقالیپلو با گردن مانده بود توی فریزر، با دو ظرف آب گوشت، و کلی جای فریزر را گرفته بود. یک مشت برنج و یک مشت ماش و یک مشت عدس و یک مشت پیازداغ ریختم توی قابلمه، با آب گوشت، و گوشت ریشریششدهی گردن. کمی که غلیظ شد و جا افتاد، با گوشتکوب برقی هماش زدم، کمی هم نمک و فلفل سیاه و فلفل قرمز، و اسم معجون مندرآوردی را گذاشتم آش گردن. حالا فریزر کمی خالیتر است و خانه بوی آش میدهد. ۳. دلم سالاد گوجهخیارپیازِ حلقهشده میخواست. لذا سهچهارتا سیبزمینی بار گذاشتم که با سالاد، کوکوی سیبزمینی بخوریم. ۴. سید بدخلق و بیحوصله است. فکر میکنم خب شاید بخواهد یک شب در خانهاش تنها باشد. یا با من نباشد. یا هرچی. اما آش گردن و سالاد گوجهخیارپیازِ حلقهشده و کوکوی سیبزمینی را چه کنم؟ بیسید؟ ۵. نمیدانم آدمهای بیحوصله را دقیقا چهکار کنم! خودم که بیحوصله باشم، دلم میخواهد بروم زیر پتو. حوصلهی آدم ندارم. فقط حوصلهی سید را دارم، که بیاید زیر پتو، سرش به کار خودش، و گاهی هم من. سید را بلد نیستم هنوز اما. به گمانم دلش بخواهد تنها باشد او هم. نمیدانم اما سرزده رفتنام پیشش خوب است یا بد. خوشحالش میکند یا کلافه. ۶. حالا که بند پنج را نوشتم، دیرتر، آخر شب، با یک ظرف آش و یک ظرف کوکو و یک ظرف سالاد میروم پیشش. فوقش حوصلهام را ندارد. مینشینم پای شومینه کتابم را میخوانم. ۷. سید میپرسد چرا اینهمه از نه شنیدن و ریجکتشدن میترسی؟ نمیدانم. ۸. دیشب از فرط سردرد خواب بودم که سید آمد. یک دستهگل شببو آورده بود برایم با چیزکیک. از فرط مسکنخوردن تلوتلو میخوردم. نشستیم چای نوشیدیم و کیک خوردیم و راجع به دیزاین دفتر جدیدش حرف زدیم. زرافه که آمد خانه، شام سفارش دادیم و سهتایی نشستیم به تماشای Arrival. دخترک از عصر به سانِ خرس قطبی خواب بود و لازانیا و فیلمدیدن دستهجمعی هم نتوانست بیدارش کند حتا. ۹. پرده و ویدئو پروجکشن را گذاشتهام توی سالن، به مثابه هاب ارتباطی. گاهی از اتاقهایمان از دنیاهامان میخزیم بیرون و دور هم فیلم میبینیم و گپی میزنیم و چیزی میخوریم. دیشب سید به خانوادهی سهنفریمان اضافه شده بود. حین همان گپهای کوتاه و مُقطَع لابهلای فیلم، و بعدش، و مقایسهی فیلم با اینتراستلار، و گوش دادن چند تِرَک از هانس زیمر، خیال کردم چه خوب است کمکم بیاید توی این خانه. باشد گاهی. بماند گاهی. ۱۰. دلخوش کردنِ آدمهای «ازدنیادلزده» به زندگی، دلشان را خوش کردن به چیزهایی که عموما دلشان را خوش نمیکند، کاری بسیار صعب و دشوار است. |
|
Comments:
Post a Comment
|