آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Monday, October 2, 2017
بعد از سه سال دیدمش. خودش میگفت دو سال و هفت ماه. آدما چه جوری اینهمه تاریخا رو دقیق یادشون میمونه؟ گفت بعد از جدایی از من دو سال رفته تو غار، بحران میانسالی و ازین صحبتا، بعد بالاخره با خودش کنار اومده و اومده بیرون. با خودش کنارتر که اومده، اومده منو ببینه. گفت تو این مدت که با آدمای دیگه بودم، تازه فهمیدم تو چی بودی. تازه فهمیدم چی میگفتی. پرسیدم چی میگفتم؟ جواب نداد. جواب نداشت. فقط فهمیده بود من از بقیه کولترم و باحالترم و بودن با من فان و آسونه و حرف دارم واسه زدن و آدمی که باهامه رو اینسپایر میکنم. یکی از اکسپرسیوترین آدماییه که میشناسم و خب تمام مدت دیدارمون داشت منو با کامپلیمان بمباران میکرد.
من؟ متعجب بودم و روی پاز بودم و امیدوار بودم همهی این حرفا صرفاً تاثیر علف باشه. من؟ هیچ حس خاصی نداشتم. خیلی امامطور. یه دوست قدیمی رو دیده بودم که حالا باید دوباره شروع میکردم وارم-آپ شدن، که حرف مشترک پیدا کنم باهاش، کانتکست مشترک پیدا کنم. اون اما انگار یه دیویدی باشه که خورده رو پاز، و حالا پلی، صرفا داشت رابطه رو ازونجایی که قطع شده بود ادامه میداد و پخش میکرد. رابطهای که دیگه به زعم من وجود خارجی نداشت. صبح که بیدار شدم، از جام تکون نخوردم که پاشه بره. نرفت. همچنان رو پِلِی بود و داشت ادامه میداد. یکی از موقعیتهای اکوارد مکرر زندگی همینه که صبح که بیدار میشی دیگه میخوای نباشه. حوصله نداری باهاش سر و کله بزنی معاشرت کنی. بیدار میشی. شبْ با تمام اتفاقاش تموم شده و زندگی به روال عادی برگشته. روزت رو میخوای شروع کنی و امیدواری رفته باشه، ولی نه تنها نرفته و هست، که داره ادامه پیدا میکنه همچنان. اونهمه قربونصدقه و اونهمه «دوسِت دارم» و اونهمه الخ از توانم خارج بود. پا شدم به هوای توالت و به جاش دوش گرفتم لباس پوشیدم یه سری کاغذ ماغذ برداشتم که یعنی دارم میرم سر کار. باید برم سر کار. کمی تعجب کرد و کمی بعدتر پا شد خونه رو جمع کرد بساط دیشب رو که مونده بود رو میزِ تو سالن برد تو آشپزخونه ظرفا رو چید تو ماشین بطریای آبمعدنی رو از اقصا نقاط خونه جمع کرد ریخت تو سطل و نایلون آشغالا رو برداشت گذاشت دم در که ببره. گفت باید بری سر کار؟ روز تعطیل؟ گفتم اوهوم، ساری۳. موبایلمو برداشتم اسنپ گرفتم به مقصد سر کار. اونم آشغالا رو گذاشت دم در و ماچ و بغل و خداحافظی و سی یو سون. درو که بست، از حیاط و از کوچه که رفت، اسنپ رو لغو کردم، لباسامو درآوردم برگشتم تو تخت. من دیویدی نیستم. من نوار ویدئوی بتاماکسام. |
|
Comments:
Post a Comment
|