آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Wednesday, February 28, 2018
خانه که رسیدم، کتری را آب کردم گذاشتم جوش بیاید، دخترک قرار بود بیاید پیشم، لذا فیلههای مرغ را از فریزر گذاشتم بیرون، زرشک را هم از توی یخچال، سه پیمانه برنج شستم با کمی نمک، خیساندم توی قابلمه، کمی زعفران ریختم توی هاون سنگی، ساییدم و ریختم توی استکان کوچک و آب جوش ریختم روش و درش را گذاشتم گذاشتماش روی کتری تا دم بکشد و رنگ بیندازد، قوری را شستم چای خشک ریختم توش، خیار و گوجه و پیاز را از یخچال آوردم بیرون ریختمشان توی سینک شستمشان گذاشتم آبشان برود، و رفتم بیرون، توی سالن، که لباسهایم را عوض کنم و دوشی بگیرم و چیزی. دخترک زنگ زد که مامان دارم میام، و دارم میمیرم از گشنگی. برم یه چیزی بخورم بعد بیام؟ جواب دادم نهههه، بیا، زرشکپلو درست کردهم برات. گفت سیریسلی؟؟؟ آمادهست؟ دارم از گشنگی میمیرما. گفتم آمادهست، چیزی نخور، بیا. از دانشگاه دخترک تا خانه ده دقیقه راه بیشتر نیست. لباسها را عوض نکرده و دوش را نگرفته، برگشتم توی آشپزخانه. زیر برنج را روشن کردم و یک قالب کرهی کوچک انداختم توش. باید از خیر تهدیگ نان یا سیبزمینی میگذشتم. تابه را از کابینت آوردم بیرون، کمی روغن و کمی کره، یه حبه سیر، پودر پیاز و نمک و فلفل، زیرش را کم کردم و فیلهها را انداختم توی تابه، سرخ و طلایی شوند آرام آرام. روغن داغکن دستهدار کوچک را هم آوردم بیرون، کمی روغن، زیرش را روشن کردم، تا داغ شود زرشکها را شستم، آبشان را گرفتم ریختم توی روغن، زعفران آبشده را اضافه کردم و چند قاشق شکر، چند ثانیه تفت دادم، چشیدم، شیرینی و ترشیش همان قدری بود که دخترک همیشه دوست دارد. زیر زرشکها را خاموش کردم. برنج جوش آمده بود، زیرش را کمی کم کردم. عطر کره و برنج مرغوب پیچید توی خانه. فیلهها را این رو آن رو کردم. زیرش را چک کردم شعلهاش کم باشد. خیارها را پوست کندم تختهی آشپزخانه را آوردم بیرون اول خیارها را و بعد گوجههای سفت قرمز را و آخر از همه پیاز را ریز و یکدست و نگینی خرد کردم ریختم توی کاسهی سفالی سبز، کمی روغن زیتون و دو پاره لیموترش درشت چکاندم روش، نمک و فلفل سیاه و فلفل سفید، ظرف سالاد را گذاشتم توی یخچال. فیلهها داشتند طلایی میشدند. برنج آبش چفت شده بود. دور برنج را دادم بالا، کمی روغن ریختم دور تا دور قابلمه، به هوای تهدیگ برنجی طلایی، دو سه قاشق برنج ریختم توی قابلمهی زرشکها، که هم رنگ و مزه بگیرند، هم زرشکها نچسبند به هم، دمکنی گذاشتم روی قابلمهی برنج زیرش را کم کردم، فیلهها را دوباره آن رو کردم تا طرف دوم هم سرخ و طلایی شود، زیربشقابیها و دستمال سفرهها را بردم توی سالن، کاغذها و کتابها و دفترها را از روی میز گرد جمع کردم زیربشقابیها و دستمال سفرهها و قاشق و چنگال و لیوان را چیدم روی میز، که زنگ در را زدند. دخترک بود. با صورت سرد و نمدار و پر سر و صدا از پلهها آمد بالا و آمد توی بغلم و ماند همانجا. تا برنج دم بکشد و فیلهها آماده شوند ماند توی بغلم. دلم تنگ شده بود بیرون هوا چه عالیه و دارم از گشنگی میمیرم و چه لاغر و کوچیک شدی قربونت برم من و جملاتی ازین دست بود که بیوقفه میگفت. من؟ دلم برایش یک ذره شده بود و دلم میخواست تا ابد همانجور بماند بغلم. آمده بود شب بماند خانهی من و به قول خودش تا صبح بیوقفه حرف بزند و همهچیز را تعریف کند برایم. من؟ من اما دلم میخواست آرام تا کنم بگذارمش توی شکمام. هنوز چهرهاش و صدایش و لحناش کودکطور است و بشاش و معصومانه. کاش همینجوری بماند حالا حالاها.
|
|
Comments:
دنیا یک دختر به من بدهکار است. پدرش هم که رفته لابد گل بچیند راه گم کرده بله نگفته. شانس آوردیم مردها بله بگوی آخر عقد نشدند که نسل بشریت منقرض میشد.
Post a Comment
|