آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Friday, February 23, 2018
سید یک دستهگل فرستاد برایم. عصر روز افتتاحیه. بیخبر. لیلیوم سفید و مریم. مثل همیشه. با خودم فکر کردم؟ فکر نکردم. بیکه فکر خاصی، کاغذ دور گلها را باز کردم، گلدان مسی خاکستری را از آب سرد پر کردم، آب سرد و یک مشت قند، گلها را یکی یکی گذاشتم توی گلدان، گلدان را بردم گذاشتم طبقهی پایین، توی سالن، برگشتم بالا.
گذر زمان آدم را بیحس میکند. و خسته. و بیکنش. فقدان هم. |
|
Comments:
Post a Comment
|