آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Monday, March 12, 2018
دارم فکر میکنم چه عجیبه آدمی که یه روزی عزیزترینم بوده بعد از مدتها میاد دم در خونه، و من بغلش میکنم، و میبوسمش، ولی هیچ چیز دیگه مثل قبل نمیشه و هیچ نمیتونم دیگه مثل عزیزترین آدم زندگیم دوستش داشته باشم. فکر میکنم چه عجیب که نزدیکترین آدم زندگیم الان اینهمه نزدیکم وایستاده باشه، اما اینهمه دور و اینهمه غریبه باشم باهاش. فکر میکنم چه اتفاقی میفته تو مغز آدم، که هورمونها که فیزیک که شیمی و جبر و جغرافیای آدم همه اینجوری تحت تأثیرش قرار میگیرن جوری که انگار هیچی به هیچی.
|
چشم خواب آلوده اش را مستی رویا نبود.
نقش عشق و آرزو از چهره ی دل شسته بود
عکس شیدایی، در آن آیینه ی سیما نبود.
لب همان لب بود اما بوسه اش گرمی نداشت
دل همان دل بود، اما مست و بی پروا نبود.
در دل بیزار خود جز بیم رسوایی نداشت
گرچه روزی همنشین جز با من رسوا نبود.
در نگاه سرد او غوغای دل خاموش بود
برق چشمش را، نشان از آتش سودا نبود.
دیدم، آن چشم درخشان را ولی در آن صدف
گوهر اشکی که من میخواستم پیدا نبود.
بر لب لرزان من، فریاد دل خاموش بود
آخر آن تنها امید جان من تنها نبود.
جز من و او دیگری هم بود اما ای دریغ
آگه از درد دلم زان عشق جانفرسا نبود
ابوالحسن ورزی