آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Thursday, March 22, 2018
شبیهترین سالتحویل را داشتم امسال، شبیهترین به خودم. بیسفر و بیهواپیما و بیچمدان و بیتکیلا و بیحادثه و بیجاهای عجیب و بیرفتارهای غریبتر. آرام و خلوت و بیبرنامهی قبلی. معمولی، توی غار خودم.
روزهای پر از کار آخر سال داشتند تمام نمیشدند. سفر نرفتم و ماندم تهران. با مرد قرار گذاشتیم سال تحویل را دوتایی سر کنیم، لابد با علف و بوس و بغل. روز آخر اما برنامه عوض شد. دخترکم رفت سفر و زرافه ماند تهران. مرد گفت اگر سال تحویل را با پسرکت نگذرانی، کل تعطیلات را به «من بدترین مادر دنیام» سپری خواهی کرد. رفتیم وسایل هفتسین خریدیم و رفتیم گل و گلدان خریدیم و ناهار را کباب بره خوردیم و سبزیپلو ماهیسفید که از ارکان جداییناپذیر زندگی من است، برای پسرک هم سبزیپلوماهی خریدیم و آمدیم خانه. گلدانها را چیدیم توی حیاط و چای خوردیم و مرد گفت من بروم. فکر میکردم میماند، اما گفت که میرود. تصور سهتاییمان حین سال تحویل، به قدر کافی اکوارد بود. از پیشنهادش مغزم نفس راحت کشید. از اینکه بیحرف و گفتگویی، بیکه موقعیت را پیچیده کند خیلی سهل و ممتنع گفت که میرود تا من و پسرک اوقات مادرفرزندیمان را داشته باشیم نفس کشید مغزم. مرد، بالغ است و آرام است و دنیادیده است و همهچیز را آسان میگیرد و همهچیز را جوری میچیند که وسواس ذهنیام بیش از اینی که هست، که زیاد هم هست، نشود. مرد که رفت، هفتسین را چیدم و بساط آجیل و میوه را آماده کردم تا پسرکم برسد. خانه برق میزد و چشمهایم برق میزد و نفسکشیدنم آسوده و بیدغدغه بود. داشتم فکر میکردم حالا با زرافه چه کنم. سر او را چهجوری گرم کنم. داشتم فکر میکردم زندگی کردن در غار تنهایی، از من یک هیولای کمآزار ساخته که یک جفت جوراب پشمی رنگی از گوشهایش آویزان است و غرغرکنان راه میرود و در خلوت خودش یک ساقه کرفس میجود و پشت روبدوشامبر کهنهاش میکشد روی زمین. و؟ و حوصلهی آدمیزاد ندارد. اگر بچه نداشتم، به راحتی میتوانستم بروم اعتکاف یا تبعید یا زندان یا توی صومعه. تا پسرک برسد، چای ریختم برای خودم، با کیتکت، به عنوان قرص آرامبخش، و نشستم پای کامپیوتر به کار. پسرک آمد، گرسنه و سرحال. غذا را و میز را چیدم برایش و دلستر و زیرسیگاری و سالاد هم گذاشتم روی میز و عیشش تکمیل شد. نشست به حرف زدن و حرف زدن و حرف زدن و با هم، با من همانجوری پای کامپیوتر قعر جداول اکسل معاشرت کردیم تا حوالی هفت. بعد با تلوبیون که اولین بار بود تایپاش میکردم، کانال سه را گذاشتیم پخش شدن تا سال تحویل. پسرک پای موبایل با دوستدخترش اسکایپ میکرد تا دو دقیقه مانده به سال تحویل که من آخرین دیتا را توی جدول وارد کردم و جدول تمام شد و همهچیز مرتب شد و فایل را تمیز و مرتب، بستم سیو کردم روی دسکتاپ. پسرک یک صندلی آورد کنار من، سال تحویل شد، همدیگر را بوسیدیم، پاکت عیدیاش را دادم بهش، و گفت این آیمک هم خوب بزرگهها، ایول. بعد دوباره رفت سر وقت گوشی. مرد را توی تلگرام بوسیدم و پرسیدم دارد چه کار میکند. بابت عوض شدن برنامهمان عذاب وجدان داشتم. جواب داد دارد فیلم میبیند. پرسیدم چی؟ گفت بوئینگبوئینگ. نوشتم سیریسلی؟؟ گفت انتظار نداشتی بشینم زویاگینتسف ببینم که. گفتم منطقی. هر کی به نوعی. گفتم آی لاو یو. گفت لاو یو مور. سال، ۹۷ شد. |
|
Comments:
Post a Comment
|