آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Sunday, March 25, 2018
بلی، رسم زندگی چنین است
پارتنرم عکاس است. بنابراین عاشق عکس گرفتن است. و بنابراینتر عاشق از من عکس گرفتن است. من یک زن معمولیام. گالریستام. کمی از هنر و کمی از ادبیات و کمی از سینما و کمی از هر چیزی سرم میشود. به واسطهی شغلم با عکس و عکاسی و عکاسها در ارتباطم. از عکس دیدن به غایت لذت میبرم و به همان اندازه از عکسِ خودم را دیدنْ متنفرم. من یک زن معمولیام. با قیافهای معمولی. و از ثبت شدن در ویزور دوربین بیزارم. از دیده شدن از پشت ویزور دوربین هم. پارتنرم عکاس است. همه جای خانهاش پر از دوربین و وسایل عکاسیست. توی ماشین همیشه یکی دو تا دوربین دارد. توی جیب کتش هم همینطور. حتا محض احتیاط سه تا دوربین هم گذاشته توی خانهی من. دوربینها را گذاشتهام روی میزِ بار، کنار بطریهای مشروب، کنار عینک مطالعهاش و کنار زنگولهی قدیمیِ گاو. از دوربین خوشم میآید. اما هیچوقت با دوربین کار نکردهام. هیچوقتِ هیچوقت هم نه. بچه که بودم، پدرم یک زنیت قدیمی داشت که با آن عکس میگرفتم. جوانیام را رفتم ژاپن و با انواع دوربینهای دیجیتال کوچک و بزرگ عکس گرفتم. از کنون و فوجیفیلم گرفته تا دو سه تا مارک ژاپنی که الان اسمشان یادم نیست، اما میدانم برندهای مهمی بودند. آخرین باری که دوربین داشتم کنون جی تن بود. از بهترینهای نسل خودش. بعد که خانه را ریختم دور، آن دوربین را هم دادم به کارگرم، ببرد برای دخترش. دیگر دوربین نداشتهام از آن موقع. با همین آیفون کهنهام عکس میگیرم. برای دل خودم. عکسها را هم به مثابه نوشتههای وبلاگم میدانم. صرفاً ثبت لحظه. ثبت حالی که دارم. پارتنرم اما عکاس است. عکس را جدی میگیرد. مرا از عکس هم جدیتر میگیرد گاهی. من دوست دارم چیزها را تماشا کنم. دوست دارم از چیزها همانجور که دور و برم چیده شدهاند عکس بگیرم. پارتنرم دوست دارد مرا تماشا کند. دوست دارد از من همانجور که دور و برش، دور و بر خانه میپلکم عکس بگیرد. من یک زن معمولیام. با قیافهای معمولی. و از عکسهای خودم متنفرم. در جوانی به خوشعکس بودن، به فوتوژنیک بودن معروف بودم در خانواده. اما از یک جایی به بعد، نمیدانم چی شد که اینهمه از عکسهایم بیزار شدم. نمیدانم چی شد که بدعکس شدم. تنها عکسهایی که دوستشان دارم، دو سه تا عکسیست که دوستانم بیهوا از من گرفتهاند. چند سال پیش. نوروزی و رضا. بعد دیگر همیشه از عکسهایم متنفر بودهام تا حالا. تا روزی که پارتنرم، که آن وقتها هنوز پارتنرم نبود، دو سه تا عکس از من برایم فرستاد. با دماغی پیچداده و با اکراه عکسها را نگاه کردم. خب. واقعیت این بود که نمیتوانستم بگویم ازشان متنفر بودم. نه. نبودم عکسهای خوبی بودند. قشنگ بودند حتا. قشنگ بودم توی عکسها. به مرد عکاس گفتم روتوش قشنگی کردهای. گفت روتوش نمیکنم هیچوقت. طبعاً حرفش را باور نکردم و صرفاً گفتم بهبه، چه عکسهای خوبی. بعداًها که دوست شدیم با هم، رابطه و ازینجور حرفها، دیدم راست میگوید انگار. روتوش نمیکند. صرفاً بلد است توی حال خوبی آدم را ثبت کند. مثل آن عکسی که نوروزی گرفته، توی رشت، که دارم دود قلیان را از دماغم میدهم بیرون. یا آنی که رضا گرفته، خانهی فروغ، که برای اولین بار دارم با پدرام حرف میزنم وسط مهمانی. پارتنرم مرا زیاد تماشا میکند. از تماشا شدن متنفرم. این را هزار بار بهش گفتهام اما باز هم مرا تماشا میکند. با دوربین و بی دوربین. نمیفهمم چیِ من را تماشا میکند اینهمه. من یک زن معمولیام. با قیافهای معمولی. و از تماشا شدن و از تماشای عکسهام متنفرم. تا سالها فکر میکردم برای آن غمِ توی چشمهام است که حاضر نیستم خودِ ثبتشدهام را ببینم. در هیچ عکسی چشمهایم نمیخندید. فکر میکردم از انعکاس غم عمیقی که توی چشمهایم میبینم، توی عکسها، از دیدن خودِ واقعیِ غمگینم فراریام. فکر میکردم عادت دارم از خودم تصویری شاد ثبت کنم، در حالی که دوربینِ «دیگری»، بیدخالت من، چشمهای غمگین مرا رو میکند و غم یواشکی و عمیق مرا از خلوتم میدزدد و در معرض نمایش همگان میگذارد. فکر میکردم لابد ازین حجم غمی که توی چشمهایم هست، خجالت میکشم. بعدها، سالها بعد اما، که دیگر زندانیِ زندگیام نبودم و خبری از ناتوانی دستهای سیمانی نبود و همهچیز را ترکانده بودم و خانه را ریخته بودم دور و دوربین جی تنام را داده بودم به کارگرم که ببرد برای دخترش، بعدها که نفسی راحت کشیده بودم و دیگر لازم نبود نگاهم را از کسی بدزدم زندگیام را یواشکی زندگی کنم هم اما، باز از عکسهایم متنفر بودم. باز چشمهایم بلد نبودند بخندند. با خودم فکر کردم لابد مال حجم خستگیست که تمام این سالها با خودم حمل کردهام. لابد کمی که بگذرد، چشمهایم خواهند خندید. باز هم اما، چند سال دیگر هم هنوز، از عکسهایم متنفر بودم. توی آینه آدم زیباتری بودم تا توی عکسها. آدم بهتری بودم حتا. فکر کردم شاید لازم باشد این ماجرا را برای تراپیستم تعریف کنم. ببینم چرا از مواجهشدن با خودم توی عکسهایم اینهمه گریزانم. این موضوع، داشت تبدیل میشد به یک گرهِ کور. به یک دغدغه. به آبسشن. مدام بهش فکر میکردم. مدام کتاب و مقاله و متن میخواندم راجع به سلف و سلف پرتره و ایگو و تصویر من و تصویر دیگری و امر حقیقی و امر واقعی و آینه و گریز از خود و الخ. تا؟ تا یک روز تصادفی، توی بیمارستان که بودم، بیکار و منتظر که بودم، یکی از دوستان قدیمی پدرم را دیدم، که دکتر پوست بود. دعوتم کرد توی اتاقش. نشستیم به چای و حرف و اینها. پوستم را بهش نشان دادم و گفتم چه کار کنم پوستم این شکلی نباشد و آن شکلی باشد. انتظار داشتم یک نسخهی عریض و طویل با کلی آبرسان و کرمهای خارجی گرانقیمت بدهد دستم. به سادگی اما، در دو جملهی ساده گفت انتظار زیادی داری از خودت. چهل سال داری و پوستت هم چهل سال دارد. داری عوارض گذر زمان را توی آینه میبینی. اینها با کرم و دارو تغییر نمیکند. روال طبیعی همین است. آن بقیه را که میبینی، گریم میکنند. گفتم یعنی هیچی نزنم به صورتم؟ گفت یعنی هیچی. یعنی همین. شاید بیربط به نظر برسد، اما آنجا، آن روز، اولین مواجههام با مقولهی پا به سن گذاشتگی و پیری بود. تا قبل از آن، همیشه توی مغزم ۲۷ساله بودم و ۳۳ساله. باقی وقتها هم گریزانبودن از عکسهایم را ربط میدادم به هزار و یک مقولهی فلسفی و پیچیده و الخ. آقای دکتر اما، به سادگی، آینهای در برابر آینهام گذاشت و گفت داری پیر میشوی هانیجان. تازه برای سنی که داری زیادی هم جوان به نظر میرسی. یکهو تمام غرها و تفکرات فلسفی زندگیام فرو ریخت. رفتم سراغ موبایلم و عکسهایم را، عکسهایی که ازشان بدم میآمد را دوباره نگاه کردم. حق با دکتر بود. پای امر واقعی و امر حقیقی و من و دیگری در میان نبود. به سادگی، از پوستم خوشم نمیآمد و از تیزی دماغم و از زاویهی چانهام. هیچ فکت فرهنگی دیگری در بین نبود. آن زاویهها را توی آینه نمییدم چون ناخودآگاه یاد گرفته بودم از کدام زاویه خودم را نگاه کنم که تیز به نظر نرسم. ادیت آن زاویه اما، وقتی کسی مرا نگاه میکند یا از من عکس میگیرد دیگر دست من نیست. دیگر کنترلی روی نتیجهی ثبتشده ندارم و لابد همین مرا ناامن میکند. همین که کسی بیاجازهی من، مرا از زاویهی تیزم تماشا کند. زاویهی تیزم را ثبت کند. و پوستی را زوم کن رویش که دیگر جوان نیست و شاداب نیست و همین است که هست و دارد پیر میشود. دارم پیر میشوم. به همین سادگی. سپس؟ سپس یاد گرفتم چگونه دست از نگرانی بردارم و مقابل ویزور دوربین بنشینم و بپذیرم همین است که هست. نتیجه؟ عکسهایم که بد هم نشدند راستش. قشنگ هم هستند گاهی. حالا کردیتش مال عکاس است یا روتوش یا هر چی، همین است که هست. سلام آقای وونهگات. |
دلم گرفت ولی . نمی دانم چرا
به مجنون گفتند این چه لیلی است که تو د اری با آن صورتش . گفت از چشم های من نگاه کن تا زیبایی اش را ببینی .