آهو نمی‌شوی بدین جست‌وخیز، گوسِپند




Sunday, July 1, 2018

۱. دراز کشیده‌ام روی تخت. دو کتاب قطور کنار دستم‌اند این روزها. «درک و دریافت موسیقی»، و «آنا کارنینا». هر دو را دارم به موازات هم می‌خوانم. و در کمال تعجب، خواندن‌شان دارد به غایت آرامم می‌کند.

۲. ایستاده بودم جلوی کتابخانه. دلم رمان می‌خواست. خشمگین‌ام. باید چیزی می‌خواندم که نفسم را بند بیاورد و حواسم را پرت کند. مادام بوآری را برداشتم و بعد جانْ‌شیفته را. کمی ورق زدم‌شان و هر دو را گذاشتم سر جاش. آنا کارنینا را برداشتم. توضیح به دردبخوری ندارم بابت انتخابش.

۳. ذخایر انباشته‌شده‌ی خشم، با تلنگری می‌زند بیرون. دیروز ویدیویی را دیدم که مسیح علینژاد منتشر کرده بود. ویدیوی دختری که دارد از یک زن چادری که دارد به دختر بابت حجابش توهین می‌کند فیلم می‌گیرد. خشم درونم شروع کرد به غلیان. بعد کامنت‌ها را خواندم. ابلهی به نام صبا آذرپیک نوشته بود  چرا ویدیوی این پیرزن سنتی طفلکی ‌بی‌خبر از همه‌جا را منتشر کرده‌اید و مصداق خشونت است و الخ. خشم غلیان‌یافته‌ام شروع کرد به فوران. کامنت‌ها را شروع کردم به خواندن و ذخایر غنی‌شده‌ای از خشم، با شدت یک آتشفشان شروع کرد به انفجار و پخش. تمام این سال‌ها در مواجهه با کوچک‌ترین ردپایی که به حجاب ربط داشته باشد شروع می‌کنم به فوران و هیچ کاری هم برای مدیریتش از دستم برنمی‌آید. شاید از دید بعضی ناظرهای بیرونی، غلو شده و بی‌منطق به نظر برسد. اما همینی است که هست و هیچ نتوانسته‌ام ذره‌ای از خشمم کم کنم یا خونسرد بمانم. ابله مورد نظر عقیده داشت این زن‌های طفلکی دست خودشان نیست و کاره‌ای نیستند و نباید با حکومت و گشت ارشاد اشتباه‌شان گرفت. از قضا من معتقدم همین زن‌ها، تمام این سال‌ها طی یک جنگ روانی تمام روح و روان ما را آکنده از خشم و نفرت کرده‌اند و از هر حکومت و گشت ارشادی بدتر کرده‌اند در حق ما. در حق ما دخترها و نوه‌ها و عروس‌ها و زن‌برادرها و الخ‌ها. معتقدم زن‌های سنتی کشنده‌ترین سم بوده‌اند برای نسل ما. قدرت مخفی داشته‌اند همیشه و در قالب احترام به بزرگ‌تر و احترام به مادر و احترام به ناآگاهی ‌شان باید یک عمر سکوت می‌کردیم و روان‌مان مدام، هر روز و مدام، نابود می‌شد. در معرض این زن‌ها بودن بزرگ‌ترین خشم تمام زندگی من را رقم زده است. مامان‌بزرگ که مرد، از مردنش احساس غم نداشتم هیچ. گریه‌ام نمی‌گرفت. بی‌رحمانه به نظر می‌رسد اما هیچ تعلق خاطری به او احساس نکرده بودم هیچ‌وقت، که حالا بابت فقدانش احساس غم کنم. برای آن زن سنتی که مدام نگران حرف مردم بود و تا زمانی که بچه بودیم، تا زمانی که زورش می‌رسید، از حرف و حدیث‌های بیهوده چماق می‌ساخت و می‌کوبید بر فرق سرمان، هیچ احترامی قائل نبودم. شاید کمی هم ازش بدم می‌آمد راستش. تا زمانی که زورش می‌رسید، زورش می‌رسید. بعد که بزرگ‌تر شدیم و اتوریته‌اش کمتر شد، شروع کرد از حربه‌ی مامان‌هامان استفاده کردن. آن‌ها را می‌شوراند بر علیه ما و تا می‌خواستیم اعتراض کنیم، احترام به والدین و احترام به بزرگ‌تر، دومین و سومین چماقی بود که فرود می‌آمد و باورهای ما را دچار تشنج می‌کرد و دچار عذاب وجدان‌های ممتد و طولانی و خشم‌های عمیق‌تر و طولانی‌تر. بالاخره اما روزی بزرگ شدم و دیدم برای هیچ زن سنتی و ایدئولوگ و بی‌سواد و احمقی نمی‌توانم احترام قائل باشم، هرچند مامان‌بزرگم باشد. مریض که بود، مامان هزاران بار با مهربانی و تهدید و قهر و دعوا و گریه و انواع و اقسام حربه‌ها از من می‌خواست به او تلفن بزنم یا به دیدنش بروم. من اما از مامان‌بزرگ دل خوشی نداشتم و راستش هیچ علاقه‌ای به دیدنش در خودم احساس نمی‌کردم. لذا اهمیتی به حربه‌های مامان ندادم و به دیدنش نرفتم، تا جایی که می‌شد. حدس می‌زنم مامان‌بزرگ هم دل خوشی از من نداشت حتا. صرفا بیماری این را داشت که گله کند و مامانم را بیندازد به جان من که نوه‌ی اولم هیچ یادی از من نمی‌کند و الخ. وقتی مرد، عازم پاریس بودم و لابد خانواده انتظار داشتند بلیتم را کنسل کنم. اما نکردم و رفتم پاریس و هیچ عذاب وجدانی هم نداشتم از بابتش. الهه‌ی عذاب وجدان دادن به ما، به عنوان نمادی از هر زن سنتی که سنگ «مردم چی می‌گن» و مذهب و اعتقادات به زعم من احمقانه‌ای را که باید برای خودش نگه دارد اما می‌خواهد به زور بکند توی مغز ما و به زورتر رستگارمان کند را به سینه می‌زند، مرده بود و دیگر نبود تا زنگ بزند به مامان و با واسطه عذاب دادنش را برساند به دست ما. متأسفانه معتقدم مامان‌بزرگ بدجنس بود و فکر کنم فقط من این را فهمیده بودم و فریب مهربانی‌های باسمه‌ای‌اش را نمی‌خوردم. اصلا تعداد زیادی از خانواده‌ی مامان‌این‌ها به جز خود مامان که تمام احساساتش خام اما واقعی‌ست، به نظرم به غایت باسمه‌ای‌اند.

۴. نمی‌دانم چرا یک‌هو زدم به صحرای محشر. همین خودش نمونه‌ای از خشم انباشته‌ی این روزهام است. از این حجم بلاهتی که دورم را پر کرده دارم تَرَک می‌خورم.

۵. اختلال هورمونی.

۶. خسته و دل‌زده و عصبانی‌ام. منتظرم پس‌فردا پریودم شروع شود و دو سه روز بعدتر شاید کمی آرام بگیرم. حجم زیاد کار هم خسته‌ام کرده. این که معتقدم همه‌ی کارها را فقط خودم باید انجام دهم و هیچ‌کس نیست که بتواند جایگزین من بشود، ولو برای یک هفته، عصبانی‌ترم می‌کند.

۷. به واسطه‌ی کارم مدام باید معاشرت کنم. مدام باید حرف بزنم. از حرف زدن بیزارم. مدام حرف زدن و مدام در معرض آدم‌ها بودن از من یک هیولا می‌سازد. حد فاصل بین کار و زندگی‌ام گم شده و همه‌چیز با هم ریخته توی یک کاسه. نمی‌توانم، نتوانسته‌ام یک سری مرزها را از هم تفکیک کنم و این عصبانی‌ترم می‌کند.

۸. من آدم خلوتی از آنِ خود ام. چیزی که این روزها ندارم.

۹. ننوشتن، وبلاگ ننوشتن بی‌حوصله و عصبانی‌ام می‌کند و از من یک هیولا می‌سازد.

۱۰. یک هیولای عصبانی‌ام.

پ.ن. هاپ هاپ هاپ


Comments:
یک کلبه ی خراب و کمی پنجره
یک ذره آفتاب و کمی پنجره

ای کاش جای این همه دیوار و سنگ
آیینه بود و آب و کمی پنجره

در این سیاه چال سراسر سوال
چشم و دلی مجاب و کمی پنجره

بویی ز نان و گل به همه می رسید
با برگی از کتاب و کمی پنجره

موسیقی سکوت شب و بوی سیب
یک قطعه شعر ناب و کمی پنجره
قیصر امین پور
 
اییییی... چه خوب بود این
 
Post a Comment

Archive:
February 2002  March 2002  April 2002  May 2002  June 2002  July 2002  August 2002  September 2002  October 2002  November 2002  December 2002  January 2003  February 2003  March 2003  April 2003  May 2003  June 2003  July 2003  August 2003  September 2003  October 2003  November 2003  December 2003  January 2004  February 2004  March 2004  April 2004  May 2004  June 2004  July 2004  August 2004  September 2004  October 2004  November 2004  December 2004  January 2005  February 2005  March 2005  April 2005  May 2005  June 2005  July 2005  August 2005  September 2005  October 2005  November 2005  December 2005  January 2006  February 2006  March 2006  April 2006  May 2006  June 2006  July 2006  August 2006  September 2006  October 2006  November 2006  December 2006  January 2007  February 2007  March 2007  April 2007  May 2007  June 2007  July 2007  August 2007  September 2007  October 2007  November 2007  December 2007  January 2008  February 2008  March 2008  April 2008  May 2008  June 2008  July 2008  August 2008  September 2008  October 2008  November 2008  December 2008  January 2009  February 2009  March 2009  April 2009  May 2009  June 2009  July 2009  August 2009  September 2009  October 2009  November 2009  December 2009  January 2010  February 2010  March 2010  April 2010  May 2010  June 2010  July 2010  August 2010  September 2010  October 2010  November 2010  December 2010  January 2011  February 2011  March 2011  April 2011  May 2011  June 2011  July 2011  August 2011  September 2011  October 2011  November 2011  December 2011  January 2012  February 2012  March 2012  April 2012  May 2012  June 2012  July 2012  August 2012  September 2012  October 2012  November 2012  December 2012  January 2013  February 2013  March 2013  April 2013  May 2013  June 2013  July 2013  August 2013  September 2013  October 2013  November 2013  December 2013  January 2014  February 2014  March 2014  April 2014  May 2014  June 2014  July 2014  August 2014  September 2014  October 2014  November 2014  December 2014  January 2015  February 2015  March 2015  April 2015  May 2015  June 2015  July 2015  August 2015  September 2015  October 2015  November 2015  December 2015  January 2016  February 2016  March 2016  April 2016  May 2016  June 2016  July 2016  August 2016  September 2016  October 2016  November 2016  December 2016  January 2017  February 2017  March 2017  April 2017  May 2017  June 2017  July 2017  August 2017  September 2017  October 2017  November 2017  December 2017  January 2018  February 2018  March 2018  April 2018  May 2018  June 2018  July 2018  August 2018  September 2018  October 2018  November 2018  December 2018  January 2019  February 2019  March 2019  April 2019  May 2019  June 2019  July 2019  August 2019  September 2019  October 2019  November 2019  December 2019  February 2020  March 2020  April 2020  May 2020  June 2020  July 2020  August 2020  September 2020  October 2020  November 2020  December 2020  January 2021  February 2021  March 2021  April 2021  May 2021  June 2021  July 2021  August 2021  September 2021  October 2021  November 2021  December 2021  January 2022  February 2022  March 2022  April 2022  May 2022  July 2022  August 2022  September 2022  June 2024  July 2024  August 2024  October 2024  May 2025  August 2025  September 2025  October 2025  November 2025  December 2025