آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Tuesday, July 31, 2018 از متن: چه خواهد شد؟ سوال زیبایی است؛ پاسخ آن هم میتواند جذاب باشد. اما متأسفانه کسی پاسخش را نمیداند و هر آنچه هست، گمانهزنی است. اما یک سوال مهمتر: برایت مهم است که چه خواهد شد؟ بخشی از این چهخواهد شدها، شبیه این است که آخر یک سریال را بپرسیم. منطقیترین کار این است که بنشینیم و نگاه کنیم و ببینیم چه پیش میآید. ممکن است بگویید: این راهحل انفعال است. میپرسم: اگر در مقابل، نمیتوانی اقدامی کنی، پیگیری کردن، حماقت است. کسی میگوید: دلار چند میشود؟ پاسخ این است: چقدر لازم داری؟ به اندازهی لازم داشتنت بخر. اگر قرار است این هفته یک سفارش صدهزار دلاری داشته باشی، آن را تأمین کن. قیمت مهم نیست. کسی که کسب و کار دائمی دارد و در طول سالها، هر سال بارها سفارش میگذارد، چارهای ندارد جز اینکه با هر قیمتی بازی را ادامه دهد. کمی عقب و جلو انداختن یک سفارش یا خرید، وقتی آن را در مجموع تراکنشهای ارزی یک دهه میبینی، تفاوتی نخواهد داشت. من با دلار ۷۰ تومانی خرید داشتهام، دلار ۷۰۰۰ تومانی هم خریدهام. اما چون هر زمان نیاز دارم میخرم، دیگر به چنین گزینهای فکر نمیکنم. ممکن است بگویی نه الان دلار لازم ندارم؛ میخواهم آیندهی اقتصادی کشور را بدانم. سوالم این است که: میخواهی رییس جمهور شوی؟ از تو برنامهخواستهاند؟ فردا مصاحبه تلویزیونی داری؟ ممکن است بگویی نه. میخواهم زندگی کنم و دلار روی همهی جنبههای زندگی تأثیر دارد. این حرفی است که نمیتوان انکار کرد. اما باز هم به سوال خودم برمیگردم: آیا اینکه بدانی دلار سال بعد چقدر خواهد بود، روی تصمیمی که این روزها میگیری تأثیر دارد؟ من فکر میکنم بخش بسیاری از تصمیمهای ما مستقل است. مثلاً من به خاطر نرخ آتی معاملات سکه بهار آزادی در شش ماه بعد، ترکیب رژیم غذایی امروزم را تغییر نمیدهم. اما به تصمیمهایی میرسیم که تأثیر میپذیرند. مثلاً من میخواهم خانهام را بفروشم و تعویض کنم یا خودرو خود را تغییر دهم یا بخشی از پول خود را به دارایی فیزیکی تبدیل کنم. در اینجا یک پاسخ استاندارد وجود دارد که برای سگ تا انسان یکی است: تصمیم محافظهکارانه بگیریم. تصمیم محافظهکارانه با تصمیم از سر ترس تفاوت دارد و متأسفانه، بسیاری از تصمیمهایی که این روزها در جامعه میبینیم و خودمان میگیریم، از سر ترس است. آیا من در این شرایط، برای گرفتن نمایندگی جدید از یک شرکت خارجی تلاش کنم؟ تصمیم از سر ترس میگوید نه. تصمیم محافظهکارانه میگوید: ببین این پروژه چقدر سود احتمالی خواهد داشت. ضررش را هم ببین. همچنین ببین که چه کسری از سرمایهات به این ریسک اقتصادی اختصاص خواهد یافت. برآورد ریسک را هم، با ضریب اطمینانی بالاتر از حد متعارف در نظر بگیر. سپس درباره اقدام کردن یا نکردن تصمیم بگیر. یا مثلاً اگر خانه داری و میخواهی آن را بزرگتر کنی، اگر چنین مسئلهای اولویتت نیست، شاید بهتر باشد آن را به تأخیر بیندازی. چون نمیدانی در فاصلهی فروختن تا خریدن چه میشود. یا شاید شکل دیگری از محافظهکاری این است که جنبههای حقوقی و تاریخ قرارداد و سایر موارد را به شکل حرفهایتری تنظیم کنی (وقتی دارایی فعلی را بفروشی که قرارداد بعدی را تنظیم و منعقد کردهای). تصمیم از سر ترس این است که من محصول موجود را نفروشم، چون معتقد هستم که بعداً نمیتوانم آن را جایگزین کنم. شکل دیگر تصمیم از سر ترس هم این است که از حالا محصولی را که قبلاً خریدهام، نه با قیمت تمامشدهی قبلی، بلکه با قیمت جایگزینی آتی بفروشم (گاهی به شوخی به این الگو NIFO میگویند: Next In First Out به جای الگوهای رایج LIFO و FIFO). اما تصمیم محافظهکارانه این است که برای فروش بیشتر فشار نیاورم و سعی کنم در حدی بفروشم که حداقل جریان نقدینگی،کسب و کارم را زنده نگه دارد. قیمت را هم بر همان اساس اصول حسابداری و سود معقول محاسبه کنم و نه بر اساس قیمت جایگزینی. تصمیم محافظهکارانه این است که بین استراتژی حفظ وضعیت موجود و توسعهی تهاجمی، حفظ وضع موجود و حداکثر توسعه تدریجی را انتخاب کنم. تصمیم محافظهکارانه یعنی اینکه اگر وارادات کالای خارجی ممنوع شد، من تولیدکنندهی ایرانی، کیفیت تولیدم را افزایش دهم. نه اینکه حریصانه ظرفیت تولید را چنان بالا ببرم که بعداً در ثبات احتمالی اقتصاد و تعامل سازنده و واقعبینانه با دنیا، کارگرانم بیکار شوند و ظرفیتم معطل بماند و مسئولین مجبور باشند به مردم التماس کنند که کالای من را – که به علت بیشعوری استراتژیک روی دستم مانده – خریداری کنند. تصمیم از سر ترس این است که منِ تولیدکننده بگویم هیچکس از پنج سال بعد خبر ندارد، حتی که فعلا فرصتی پیش آمده و آشغال هم تولید کنم مشتری دارد، سعی میکنم در این پنج سال طوری پول در بیاورم که برای پنجاه سال بعد پسانداز داشته باشم و بتوانم بخورم. تصمیم از سر ترس این است که امشب، به جای زبان خواندن، بنشینم و تحلیلهای کانالهای تلگرامی و اکانتهای اینستاگرامی را بخوانم یا سایتهای خبری را پیگیری کنم. اینکه یک تحلیلگر سیاسی، وضعیت فعلی را در یک رسانه تحلیل میکند، ارزشمند است. چون او هم به حقوق نیاز دارد و این حرفها را میزند که شکم خانوادهاش را سیر کند (تازه به فرض اینکه تحلیلگر باشد و کاسب تحلیل نباشد). اما این که من تحلیل او را گوش بدهم عجیب است. خصوصاً اگر تأثیری روی تصمیمهای من نداشته باشد. باز هم یادمان باشد، من نمیگویم که بیخبر بودن (و به تعبیر قدیمی: یک سیبزمینی بودن در اجتماع) خوب است. خودم هم هرگز چنین نبودهام. اما پیگیری خبرهایی که بر روی تصمیمهای فعلی ما تأثیر ندارند، بیهوده هستند. یکی میپرسد: داریم ونزوئلا میشویم؟ پاسخ مشخص است: به تو چه؟ شاید بیادبانه به نظر برسد، اما واقعاً پاسخ پرتی نیست. مگر اینکه بگویی: اگر بدانم ونزوئلا میشویم، مهاجرت میکنم. حالا پاسخ بهتری وجود دارد: بنا را بر احتیاط بگذار که ونزوئلا میشویم و برو. یا اینکه بگویی من در جیبم پانصد میلیون تومان دارم و میخواهم بدانم اگر ونزوئلا میشویم، بروم یک کالای ماندگارتر بخرم. خوب اگر داری، بخر. اما اگر هیچ کدام اینها نیست و صرفاً فضولی به آیندهی خودت و جامعه میکنی، پاسخ این است که عزیزم. این پیشبینیهای آینده کارکردی ندارد. اگر چه در تاریخ، همیشه فالگیرها این شوق دانستن آینده را به پول تبدیل کردهاند. همان فالگیرها امروز کانال دارند. رسانه دارند. روزنامه دارند. سایت دارند. اپوزیسیون شدهاند. فقط ناخن و موی بلند ندارند و از نظر ظاهری، با تصویری آن فالگیرهای کلاسیک فرق کردهاند. دردِ زیاد دانستن شعار قدیمی بسیاری از مدیران و کسب و کارها این بود که Think Globally, Act Locally. جهانی بیندیش و بومی اقدام کن. اما این متعلق به زمانی است که اندیشیدن به جهان، تأثیری بر تصمیم و رفتار بومی تو داشته باشد. در غیر این صورت، بومی فکر کردن و بومی عمل کردن منطقیتر است. مدیریت زندگی هم، از بسیاری جهات مشابه مدیریت کسب و کار است و همان اصول را در اینجا هم میتوان بهکار برد (اصلاً کسب و کار، شکلی از زندگی است و جملهی قبلی من، اگر چه حرفم را میرساند، اما دقیق نیست). مدیریت در شرایطی که همه چیز در ثبات است، کاری ندارد. من همیشه میگویم که بسیاری از دوستان مدیر من، سالها ماشین امضا بودهاند. این را که میگویم بر اساس مشاهدهی میدانیِ بیش از پنجاه مدیر میگویم که ادعای مدیریتشان در گذشته و امروز، گوش عالم را کر کرده است. اینها ماشین امضا بودند؛ فقط کمی بیکیفیتتر. چون شکل امضاهایشان هم یکی نبود. در این شرایط که سنگ هم کار مدیر را انجام میدهد. مدیریت، در شرایط عدم ثبات معنا پیدا میکند. برای مدیر، سازمان یک جعبهی بزرگ است که ورودیها و خروجیهای متعدد دارد و ورودیها هم، هر یک ابهامات و نوسانات فراوان دارند. نرخ تأمین مواد اولیه یا سرمایهی مورد نیاز، یکی از این ورودیهاست که اکنون نوسان زیاد دارد. اما این تنها ورودی نیست. مثلاً در همین مملکت، آنچه از دلار کمیابتر بوده، آدم است. یک مدیر در تمام این سالها، اگر یک آدم به معنای اصطلاحی آن، برای بسیاری از موقعیتهای شغلی میخواسته، با چالش روبرو بوده. آیا راهحل این است که بگوید من ناامید شدم و چون کارمند پیدا نمیشود شرکت را میبندم؟ (اصطلاح منابع انسانی که کاملاً مشابه منابع مالی است اینجا معنا پیدا میکند). مدیر میداند که گاهی دسترسی به بازار، کوچک و محدود میشود، گاهی تأمین نیروی انسانی دشوار میشود و گاهی تأمین منابع مالی سخت شده یا نوسان در ارزش آن به وجود میآید. مگر من نوعی که زمانی در کویر مرکزی ایران دنبال ۱۰۰ کارگر بومی برای تعویض تراورس بودم و ۱۰ نفر بیشتر نبود، گلایهام را به شما کردم و بغض کردم و گفتم چه خواهد شد؟ که امروز اگر ۱۰۰ هزار دلار خواستم و ۱۰ هزار دلار بیشتر گیرم نیامد، گلایه کنم؟ جنس زندگی و مدیریت زندگی، مواجهه با این کمبودهاست. هنوز فکر میکنم پیگیری خبرها در حد نیاز و تلاش برای مختل نکردن فعالیتها تا حد امکان یکی از بهترین گزینههاست. من به شخصه اگر کسی بگوید قیمت دلار برایم مهم است چون روی قیمت نان تأثیر دارد، میگویم پس غلط کردی که قیمت دلار را پرسیدی یا میدانی. قیمت نان را بپرس. آنهم نه از کانال فلانی. از نانوای محلتان. مطمئنم منظورم را میفهمید: کوتاهکردن افق دید به اندازهی ضروری (چنانکه پیش از این در ماجرای جام جهانی گفتم) در شرایط ابهام میتواند مفید باشد. این را از کسی میشنوید که تفکر سیستمی و نگاه بلندمدت را هم خودش به شما گفته. بنابراین، توصیهام را به کوتهنگری تعبیر نکنید. چون شرایط عادی نیست؛ ما در شرایط نامتعارفی هستیم (مقطع حساس کنونی، الان است؛ قبل از این، یک شوخی رسانهای بود). خود را برای مصاحبه آماده کنید فرض کنیم که شما، امشب لازم نیست ریالهایتان را دلار کنید و حواله کنید. از دولت فعلی یا قبلی هم اختلاس نکردهاید که الان نگران اقامت خود در اروپا و آمریکا باشید. قصد مهاجرت هم نداشته باشید. حرفهای من را هم پذیرفته باشید. اما بگویید محمدرضا این حرفها روی کاغذ قشنگ هستند؛ مگر میشود فراموش کنیم که در این شرایط بیثبات قرار داریم؟ آیا روشی برای فراموش کردن هم داری؟ روشی که برایتان مینویسم، تا به حال جایی نگفته بودم. اگر شرایط تا این حد بحرانی نبود هم، #خودافشایی نمیکردم که بگوییم. این را از فِروس مدیر سابق شرکتی شنیدم که ما برایشان کار میکردیم. او آدم کوچکی نبود و فکر کنم پیش از این هم گفتهام که بازرگان مسلکی قدرتمند بود که میگفت: تقریباً هر رنو ۵ که در کشور شما راه رفته، فولادش را من به کشورتان فروختهام و البته برای کسی کار میکرد که میگفت بخش قابل توجهی از فولادهای متحرک جهان (خودرو و کشتی) را من و نیاکانم فروختهایم. میگفت هر وقت با بحرانی مواجه شدی و بخش زیادی از آن از دستت خارج بود، اما نمیتوانستی آن را از ذهنت بیرون کنی، کاغذی بردار متن مصاحبهای را بنویس که ده سال بعد، در مصاحبه با یک رسانه نقل میکنی. یادم هست اولین بار که به توصیهاش عمل کردم، زمان کنکور MBA ارشد بود. در بیابان بودم و دما بیش از ۵۰ درجه بود و یادم هست میگفتند به مسئولین محلی گفتهاند حق ندارید دمای واقعی را اعلام کنید که پروژه به خاطر قوانین کار متوقف نشود. اما وقتی باد به صورتت میزد و همان تکهی کوچکی از صورت که از پارچه بیرون بود میسوخت، حرف مسئولین محلی چندان ارزش و اهمیتی نداشت. به توصیهی فروس عمل کردم. خوب یادم هست که بیشتر، شبها کار میکردیم و سهم کار روز کمتر شده بود. حدود ۴ بود که به کمپ برگشتم. کاغذ برداشتم و مصاحبه را نوشتم. قاعدتاً ده سال بعد، نمیتوانستم بگویم که شبها مینشستم و غصه میخوردم. چنین داستانی نه غرورآفرین بود و نه مشتری داشت. نوشتم: آن سالها که شب مشغول کار در کارگاه تراورس در کویر مرکزی بودیم، نیمه شبها که برمیگشتم و همکارانم از درد و خستگی از هوش میرفتند، کتابهای کنکور را میخواندم و با خوابی بسیار کوتاه، دوباره سر کار میرفتم. مصاحبه بخشهای دیگری هم داشت. یادم هست که یک صفحهی کامل متن مصاحبه شده بود. این تنها متن مصاحبهای نبوده که نوشتهام. زمانی هم که برخی از شغلهایم را به دلایل واهی و شخصی (مثلاً اینکه تو در کار پررنگتر از ما دیده میشوی و این خوب نیست) ترک کردم (در واقع ترک داده شدم)، همین وضعیت را داشتم. باز مصاحبهای نوشتم که ده سال بعد، میخواهم آن ماجرا را برای رسانهای تعریف کنم. در آن مصاحبه اشاره کرده بودم که من کارآفرین نبودم و به کارآفرینی هم هیچ علاقهای نداشتم. عشقم کارمندی بود. دوست داشتم حقوقم را بگیرم و بقیهی وقتم مال خودم باشد. به نظرم اینکه بخشی از روز خود را بفروشی و بقیهی روزت مال خودت باشد، بهتر از این بود که کسب و کار خودت را داشته باشی، اما شبانهروزت مال دیگران باشد. اما از آقای ….. و خانم …… ممنونم که شرایطی ایجاد کردند که من دنبال کار کردن برای خودم بروم و امروز، با وجودی که حتی میل دیدن آنها را ندارم، از آنها ممنونم که مرا به این مسیر هدایت کردند. آن شبها، اصلاً مثل الان نبود. چون مستقل از نرخ دلار، توان خریدن و خوردن غذا هم نداشتم و این بعد از دورانی بود که اتفاقاً به گشادهدستی مالی هم عادت کرده بودم. واقعاً هم ناراحت بودم که کار با حقوق مشخص را از دست دادهام. اما چارهای نبود (و میدانید که انسان اگر چارهای نداشته باشد، در وسط اقیانوس از دست نهنگ به نخل هم پناه میبرد). فِروس مُرد و نماند تا از توصیهی ارزشمندش تشکر کنم و یک آموختهی مهم را هم به او بگویم. آن را اینجا مینویسم. اگر چه نیست که بخواند: توصیهی او را – که نمیدانم خودش چقدر باور داشت – با ایمان مطلق انجام دادم و به این نتیجه رسیدم که معمولاً شرایط چنان پیش میرود که پس از گذشت دهسال از هر یک از این مصاحبهها، حتی وقتی رسانهها حاضر به مصاحبه با تو هستند، تو دیگر جایگاهت را در حدی نمیبینی که پای مصاحبه با آنها بنشینی. جالب اینکه حتی آقای ….. و خانم ….. اخیراً پیشنهاد دادند شامی را با هم بخوریم. کلی گشتم و کاغذم را پیدا کردم و گفتم بروم و با نشان دادن کاغذ از آنها تشکر کنم و به گذشته بخندیم. اما حس کردم، دیگر شرایطی نیست که با آنها سر یک میز بنشینم و امتیاز زیادی برایشان محسوب میشود (خودافشاییِ مطلق). آخرین اعتراف هم اینکه: برای این روزها هم مصاحبهای را نوشتهام که امیدوارم ده سال بعد (اگر زنده بودم) باز هم جایگاه و شرایطی داشته باشم که از انتشار آن منصرف شوم. نکتهی یک: بسیاری از دستاوردهای بزرگان ما در سراسر تاریخ جهان، متعلق به دورانی بوده که مردم دیگر در کنار آنها با مشکلاتی مشابه آنها دست و پنجه نرم میکردهاند و دائماً میپرسیدهاند: فردا چه خواهد شد. نکتهی دوم: اگر ما روزی از سر فقر و بدبختی یکدیگر را بخوریم، بیش از آنکه خوراک مسئولان شویم یا مسئولان خوراک ما شوند، من و شما هستیم که یکدیگر را خواهیم خورد. این را منطق، آمار، تجربه و تاریخ تأیید میکند. بنابراین، شاید مهمترین اولویت این است که به هم بیشتر رحم کنیم. این کار را در قیمتگذاری، در الگوی فروش، در سبک برخورد با یکدیگر میتوان تمرین کرد و مورد توجه قرار داد. نکتهی سه: اگر وقت داشتید، لطفاً به حرف من به عنوان یک دوست گوش کنید و به جای دیدن خبرهای سیاسی و اقتصادی، وقتی را به دیدن مستند Hunt (شکار) اختصاص دهید. گاهی اوقات، ما به خاطر اینکه جای کوچکمان را در دنیای بزرگ فراموش میکنیم و جهان بزرگ اطراف را کوچکتر از عالم درون خود میبینیم، به اضطراب و نگرانیمان دامن زده میشود. مطلب کامل: Labels: UnderlineD |
...
برای تلطیف فضای ملتهبی که بی دلیل در پیرامون ما؛ آشفتگی به فرد فرد اهالی جامعه منتقل می کند.
قرص روی تو شفای همه بیماری ها!
عطر پیراهن تو رونق عطاری ها!
گره روسری ات عامل اصلی رکود!
قیمت سکه ی مهرت فی بازاری ها!
قندِ پهلوی تو وقتی که نباشد با چای
قانعم من به همان قهوه ی قاجاری ها
از سر زلف غزل تا ته پرچین خیال
به هوای تو شده غارت تاتاری ها
وصف گیسوی تو در شعر نباشد کافیست
تا ابد خانه کند گوشه ی انباری ها
گشته قد قامت من، محو قد و قامت تو
ای قیامت ِ قیامت قید دینداری ها "
کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ"
دست بردار از این دست خود آزاری ها
محمد فرامرزی