آهو نمی‌شوی بدین جست‌وخیز، گوسِپند




Wednesday, November 21, 2018

هیچ‌کس دوست ندارد غم را مزه‌مزه کند، خوشی و حلوا را چرا

صبح، قبل ازین‌که بلند شوم بروم دوش بگیرم یک برش از آن کیک سیب و دارچین جادویی -سلام مرجان- بخورم با یک فنجان چای، گرمکن‌ خاکستری‌ام را بپوشم با کتانی‌های سبز و خاکستری، بروم ورزش، به عادت هر روز، هر روز از هر ماهِ سال، نیوز-بلر را -سلام دوباره- باز کردم به وبلاگ‌خوانی. دیدم خانم شین وبلاگش را آپدیت کرده. پستش را خواندم. چند وبلاگ دیگر را هم خواندم. دوباره پست خانم شین را خواندم. جمع کردم پا شدم دوش گرفتم یک برش از آن کیک جادویی سیب و دارچین بریدم برای خودم با یک فنجان چای، نشستم روی کاناپه‌ی نارنجی و خیره شدم به پنجره‌های تمام قد روبروم. به حیاط پاییزی و نور قشنگی که پهن شده بود روی زمین. دست به کتاب روی میز نزدم. به موبایلم هم. عصبانی بودم. چای می‌نوشیدم و خیره شده بودم به منظره‌ی پرنور پاییزی روبروم و عصبانی بودم. ورزش که رفتم، حین تمام حرکت‌ها و کشش‌ها، باز هم عصبانی بودم. مدام کسی داشت توی سرم حرف می‌زد. مدام کسی داشت قصه‌ی مادری که دخترش را ترک کرده می‌نوشت. مادرهایی که بچه‌هاشان را ترک می‌کنند، تمام مادری‌شان را باید از بیخ و بن برید انداخت دور؟

یاد تمام روزهای گذشته افتادم. روزهای تلخی که حالا دیگر به سختی به یاد می‌آرم‌شان. اما جایی، کنج دفتری وسط پست‌های وبلاگی جایی، رد پاشان هست. می‌دانم که هست. روزهایی که آن‌قدر تلخ‌اند آن‌قدر دورند که نمی‌خواهم بگردم دنبال‌شان. که اصلا دلم می‌خواهد تمام آن روزها و آن دفترها و آن هزار وبلاگ مخفی را بسوزانم به جای تمام‌شان با عصبانیت بنویسم حق ندارید مادر بودن مادری که کودکش را، فرزندش را گذاشته و رفته را ببرید زیر علامت سوال. دلم می‌خواهد برای بار هزارم بنویسم اگر یک چیز و فقط یک چیز از سینمای اصغر فرهادی یاد گرفته باشیم، این بوده که آدم‌ها را این‌همه ساده و کلیشه، قضاوت نکنیم. آدم‌ها، غم‌ها را چال می‌کنند کنج دلی، کمدی، دفتری وبلاگی جایی، و خوشی‌های نازک و ترد و شکننده‌شان را، ولو اندک، می‌گذارند روی میز، می‌گذارند سر طاقچه، می‌گذارند جلوی چشم. عیار مادرها، عیار «مادری» به ماندن به پای فرزند نیست. به ماندن نیست. گاهی رفتن، از هزار بار ماندن سخت‌تر است. آدم اما می‌رود که روانش را و روان‌ فرزندانش را نجات دهد. یا ندهد اصلا حتا. کی گفته مادرها باید قهرمان باشند و زورو باشند و سوپر هیروهای فداکار زندگی فرزندان‌شان باشند تا بشود بهشان گفت «مادر». کی می‌تواند بگوید مادری که رفتن را انتخاب می‌کند، مادرتر است یا نیست؟ جسورتر نیست یا شجاع‌تر؟ کی سوختن و ساختن شد محک «مادر خوب». کی خوشی کردن و زندگی شخصی خود را داشتن شد کفر ابلیس برای مقام «شامخ» مادری. هاه. مقام شامخ مادری. هنوز هیچ‌کس نیست که «مادری» را از دست خودش، از دست مادرها، از دست زن‌ها، از دست آدم‌ها نجات دهد. کسی نیست که بنویسد مادر، قبل از مادر بودن آدم بوده. کسی نمی‌نویسد از تمام اس‌ام‌اس‌ها و ایمیل‌هایی که من و دخترک و پسرکم رد و بدل کردیم بعد از ترک خانه، بعد ازین‌که من در را بستم پشت سرم آمدم بیرون و یک کوه غم را سال‌ها با خودم حمل کردم توی قلبم، توی تنم، کشاندمش با خودم همه‌جا. کسی تعریف نمی‌کند اگر من آن تصمیم را نگرفته بودم، اگر مانده بودم، اگر نزده بودم بیرون، اگر زندگی‌ خودم را نکرده بودم اگر زندگی خودم را نساخته بودم اگر رها نکرده بودم که بتوانم دوباره بایستم و بسازم، حالا، امروز، به جای این دو جفت چشم درشت سرخوش براق، صورت‌هایی زرد و نگاه‌هایی بی‌رمق توی اینستاگرامم می‌درخشید لابد. کجا خوشی‌نگاری شد رذیلت؟ برای کی باید توضیح داد که چه‌ بهایی پرداخته‌ایم ما، من و دخترک و پسرک، تا بشود من بنشینم این‌جا، امروز، روبروی این پنجره‌های پرنور تمام‌قد. به کجا باید شکایت کنم از تمام حرف و حدیث‌ها و کنایه‌هایی که تمام این سال‌ها، زنان دور و برم، از مادر و خاله و عمه گرفته تا خانم شین، نثارم کرده‌اند. «مادرِ بد». مادری که نمانده، مادری نکرده، رفته دنبال زندگی خودش. حالا که برگشته، حق ندارد بگوید «بدون دخترم هرگز». کی اجازه می‌دهد خط‌کش دست بگیرید و کپشن‌های آدم‌ها را با متر و معیار خودتان بسنجید. اینستاگرام، ثبتِ لحظه، نقل به مضمون، ناقض ناخوشی نیست. ناقض تمام درها و بیماری‌ها و کدورت‌ها و زشتی‌ها و شلختگی‌ها نیست. ایسنتاگرام اما، ثبت لحظه‌ای در لخظه، خیلی وقت‌ها می‌شود دفتر خاطرات. از تمام لحظه‌های کوچک و قشنگی که ساخته‌ایم. که داریم. از حالا به بعد قیمتش را هم بنویسیم پایش؟

آن سال سیاه، در را که بستم، از خانه که زدم بیرون، دنیا روی سرم آوار شد. دنیا روی سرم آوار شده بود و دنیا را روی سر دختر و پسرم آوار کرده بودم. کی بود که بیاید دستم را بگیرد بگوید نترس، تو تنها مادری نیستی که در را بسته‌ای زده‌ای بیرون. کی آمد بگوید نترس، دنیا تمام نمی‌شود. آن روز، آن روز و تمام  روزهای بعدش، دنبای برای من و برای ما تمام شده بود. اما همین دنیای مجازی، همین خرده لحظه‌های خوش زندگی، ولو اندک، ولو گذرا، کم‌کم آرامم کرد. کم‌کم یادم داد بایستم و بگذارم بچه‌ها تماشایم کنند. بچه‌ها ایستادنم را و زندگی کردنم را و خندیدنم را ببینند. هنوز کامنت‌های پست‌های ایسنتاگرامم را یادم مانده، حرف‌هایی که مامان می‌زد، چند رهگذر غریبه که بعدها فهمیدم غریبه نبودند، و دیگران را. که بچه‌ها را رها کرده‌ای رفته‌ای، عکس از خوش‌گذرانی‌ هم می‌گذاری. آن و ناله‌های مخصوص مامان. لعن و نفرین‌هایش. خسته شدنش و لایک خالی زدنش. همه را یادم مانده. بچه‌ها اما یاد گرفتند زندگی کنند. یاد گرفتند می‌شود دوباره از وسط ویرانه‌ها، کم‌کم شروع کرد به ساختن. هزار سال از مادر بودن من  گذشته و به اندازه‌ی هزار سال درشت شنیده‌ام بابت «مادر»ی که بوده‌ام. حالا اما، حالا که همه‌چیز گذشته، که همه‌چیز را دوباره و چندباره، تنهایی، سه‌تایی، با چنگ و دندان ساخته‌ایم و تسلیم مادرهای کلیشه‌ی عادت‌هامان نشده‌ایم، کسی نمی‌آید مدال افتخار بدهد بهمان. هنوز مامان می‌گوید «من واقعا نمی‌دونم چه جوری شانس آورد بچه‌هات این‌قدر خوب بار اومدن». شانس؟ هنوز نمی‌فهمم کسی را که پست می‌نویسد درباره‌ی زنی که «هر کاری دلش می‌خواسته کرده» و حالا چطور به خودش حق می‌دهد کپشن مادرانه بنویسد. هاه. یکی بیاید ما زن‌ها را از دست ما زن‌ها نجات بدهد.


Comments:
چقدر نثرش نثر شما نیست.
 
چقدر نثرش نثر شما نیست.
 
وقتی پدرم در بیست و یک سالگی من، که دانشگاه تهران درس نخواندن مادر و ما بچه هارا رها کرد و رفت همه زندگی ما بهم ریخت.
حالا چهل ساله شده م . دربیشت سال غیبت پدرم تمام آن بچه ها که همه میگفتند بچه های بی پدر و بی سرپرست پخترهاشان فاحشه و پسرهاشون معتاد میشوند، اسیر زندگی و فلاکت فرزندان مودند و درهربار دیدن مادرم میگویند شانس آوردی بچه هایت موفق شدند، دوتا وکیل و بک بازرگان و همه تحصیل کرده.
چند ماه است پدرم برگشته پیش ما ی چه ها، که حالا همه بزرگ شدیم. کم کم از اطراف میشنوم که خیلیها شماتت کرده اند و خیلی ها حرف زده اند و خیلی ها گفتند رفتی خوشگذرانی و بچه ها و زندگی را رها کردی و ...
اما باید حقیقتی اعتراف کنم
ما بچه ها و مادرم روزهای سختی گذراندیم، از اینکه در زندگی پدرم چه گذشت اطلاعی ندارم، اما زندگی با کمبود یا نبود امکانات راحت تراز زندگی در حال تماشای سوختن آدم های کنار دستت است.
یعنی آدمهای زندگیتان باشند اما هر لحظه شما نظاره گر سوختن آنها باشید .
 
مادرهایی که شهامت رفتن دارند و زندگی کردن را یاد بچه هایشان می دهند هزار بار مادر ترند از مادرهایی که پشت ترس از بی پشت و پناهی پنهان می شوند و مهر به خاطر بچه هایم را به سینه می کوبند. آنها هزار بار از خودشان رفته اند و فقط جسدشان را برای بچه ها باقی می گذارند. مادرهایی که بی عزت نفس زندگی کردن را یاد بچه ها می دهند.
مادرهایی که می مانند و سوختن را یاد می دهند هیچ وقت معنی زندگی نمی دهند و بچه هایی که با این مادرها زندگی می کنند می شوند یکی مثل من که فکر می کنند رفتن همیشه راه بهتری است و سعی می کنند ساختن را زیر سوال ببرند و بروند و بروند و بروند.
تجربه نشان داده فاصله ی عاطفی ما با مادرهایمان که ماندن از سر ترس هزار کیلیومتر بیشتر از مادرهایی است که رفتند و جسارت را یاد دادند.
 
خیلی کلی گویی و شعار گونه. اونی که میدونه میتونه کمکی کنه اما میزاره میره، اونی که با یه تصور غیر واقعی از خودش، شریکش یا رابطه اشون، تصور میکته که میتونه بهترین رو واسه بچه اش مهیا کنه، یا از روی خودخواهی بچه دار میشه، یا واسه چند لحظه خوشی یکی دیگ رو ۷۰-۸۰ سال گرفتار کنه بیخود کرده لقب مادری یا پدری را یدک بکشه. با این تفسیر شما هر کسی به صرف تولید اسپرم یا حمل جنین، بی توجه به مسولیتهایی که باید قبل و بعدش بپذیره پدر یا مادر میشه. اتفاقا پدر یا مادر دقیقا بار همون گذشتها و مسولیت پذیری رابا خودش داره. حتما باید از یک رابطه بد خارج شد اما در مورد بچه ها ، اگر میدونیم که اونها با ما بهترن باید با چنگ و دندون جنگید تا گرفتشون یا اگه میدونیم‌ با همسر قبلی بهترن بگذاریم با اون باشن. (که کمتر کسی این انصاف در قضاوت داره) ،
 
Post a Comment

Archive:
February 2002  March 2002  April 2002  May 2002  June 2002  July 2002  August 2002  September 2002  October 2002  November 2002  December 2002  January 2003  February 2003  March 2003  April 2003  May 2003  June 2003  July 2003  August 2003  September 2003  October 2003  November 2003  December 2003  January 2004  February 2004  March 2004  April 2004  May 2004  June 2004  July 2004  August 2004  September 2004  October 2004  November 2004  December 2004  January 2005  February 2005  March 2005  April 2005  May 2005  June 2005  July 2005  August 2005  September 2005  October 2005  November 2005  December 2005  January 2006  February 2006  March 2006  April 2006  May 2006  June 2006  July 2006  August 2006  September 2006  October 2006  November 2006  December 2006  January 2007  February 2007  March 2007  April 2007  May 2007  June 2007  July 2007  August 2007  September 2007  October 2007  November 2007  December 2007  January 2008  February 2008  March 2008  April 2008  May 2008  June 2008  July 2008  August 2008  September 2008  October 2008  November 2008  December 2008  January 2009  February 2009  March 2009  April 2009  May 2009  June 2009  July 2009  August 2009  September 2009  October 2009  November 2009  December 2009  January 2010  February 2010  March 2010  April 2010  May 2010  June 2010  July 2010  August 2010  September 2010  October 2010  November 2010  December 2010  January 2011  February 2011  March 2011  April 2011  May 2011  June 2011  July 2011  August 2011  September 2011  October 2011  November 2011  December 2011  January 2012  February 2012  March 2012  April 2012  May 2012  June 2012  July 2012  August 2012  September 2012  October 2012  November 2012  December 2012  January 2013  February 2013  March 2013  April 2013  May 2013  June 2013  July 2013  August 2013  September 2013  October 2013  November 2013  December 2013  January 2014  February 2014  March 2014  April 2014  May 2014  June 2014  July 2014  August 2014  September 2014  October 2014  November 2014  December 2014  January 2015  February 2015  March 2015  April 2015  May 2015  June 2015  July 2015  August 2015  September 2015  October 2015  November 2015  December 2015  January 2016  February 2016  March 2016  April 2016  May 2016  June 2016  July 2016  August 2016  September 2016  October 2016  November 2016  December 2016  January 2017  February 2017  March 2017  April 2017  May 2017  June 2017  July 2017  August 2017  September 2017  October 2017  November 2017  December 2017  January 2018  February 2018  March 2018  April 2018  May 2018  June 2018  July 2018  August 2018  September 2018  October 2018  November 2018  December 2018  January 2019  February 2019  March 2019  April 2019  May 2019  June 2019  July 2019  August 2019  September 2019  October 2019  November 2019  December 2019  February 2020  March 2020  April 2020  May 2020  June 2020  July 2020  August 2020  September 2020  October 2020  November 2020  December 2020  January 2021  February 2021  March 2021  April 2021  May 2021  June 2021  July 2021  August 2021  September 2021  October 2021  November 2021  December 2021  January 2022  February 2022  March 2022  April 2022  May 2022  July 2022  August 2022  September 2022  June 2024  July 2024  August 2024  October 2024  May 2025  August 2025  September 2025  October 2025  November 2025  December 2025