آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Friday, April 19, 2019
عصر جمعه است. دراز کشیدهام توی اتاقخواب، روی ملافههای قرمزم، با چای خوشرنگ توی فنجان جدیدی که دیروز خریدیم با هم، دارم سریال میبینم و کتاب میخوانم و صدای پرندهها حیاط را پر کرده است. مرد، سگ را برده بیرون از تهران، بگرداند. من، منتظر سردرد، دراز کشیدهام سریال میبینم و گاهی کتاب میخوانم. چشمم جین کتابخواندن اذیت میشود. دو سه هفتهایست که چشمم اذیت میشود و دیروز که رفتم دکتر، گفت پیرچشمیست. پریروزها هم مربیام گفت اینجور اختلالات هورمونی برای این سن و سال طبیعیست. هفتهی پیش هم آن یکی دکتر گفت اینجور میگرن معمولاً حوالی چهلسالگی عود میکند. دراز کشیدهام روی ملافههای قرمز، سریال میبینم و با چشمان پیر و معذب کتاب میخوانم و منتظر یکی از هزار حملهی میگرنام و آن بیرون بهار است و هزار نفر دارند به هزار زبان زندهی دنیا داد می زنند داری پیر میشوی.
تا دیروز ریشهی تمام دردها عصبی بود، از امروز؟ سن و سال. دیروز، از چشمپزشکی که برمیگشتیم، محمد را دیدیم. هممحلهای پولانسکیست و عاشق او. بغلمان کرد و گفت فصل حیاط خانهی من است. یکی از همین شبها بیایید پیش من. یکی از همین شبها هم ما قرار است بگوییم بیاید پیش ما، با سامان، و نیما. میخندیم، بساط کباب توی حیاط، و شراب. خوش میگذرد. میشود به دو تا حامدها هم بگوییم بیایند بشینیم فیلم ببینیم، و به کاوه، اگر این تعداد آدم را تاب بیاورد. همینها بساند برای این شبها. میخندیم. خوش میگذرد. دکتر گفته یک ماهی را باید لااقل تاب بیاورم تا قرصهای جدید اثر کنند. گفته اطرافیانت هم باید تحملت کنند. پرخاشگر و بیتمرکز و زودرنج میشوی. مدام دردداشتن همینجوریاش هم آدم را پرخاشگر و بیتمرکز و زودرنج میکند. حالا دو ماه و نیم میشود که مدام درد دارم. مدام و بیوقفه. |
|
Comments:
Post a Comment
|