آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Tuesday, April 23, 2019
امروز سومین روزیه که درد ندارم. بعد از فاکین دو ماه درد بیوقفه، امروز سومین روزیه که سردرد ندارم و هنوز باورم نمیشه و هنوز تمام روز دست و دلم خواهد لرزید که نکنه درد دوباره برگرده.
دکتر تشخیص داد که میگرن دارم و گفت باید تمام داروهایی که میخوردم رو قطع کنم و داروهایی که خودش میده رو امتحان کنم. گفت دو هفته طول میکشن تا داروها اثر کنن و یک ماه طول میکشه تا جا بیفتن، و؟ و اما هفتهی اول، هفته ی اولی که باید داروهای قبلی رو قطع کنم و داروهای جدیدرو جایگزین کنم سختترین دورهست، چون مدام درد خواهم داشت و باید تحمل کنم. هفتهی گذشته همین هفته ی کذایی بود. دقیقاً مث هفتهی اول بعد از بریکآپ بود. پر از درد و خونریزی، با کوچکترین تلنگری دلت میخواست برگردی سراغ همون رابطهای که میدونستی موقتاً خوبه، اما به محض اینکه اون چند ساعت بگذره باز آش همون آش و کاسه همون کاسه. هفتهی سیاهی بود رسماً. بدی سردرد اینه که باهاش نه میتونی کتاب بخونی، نه فیلم ببینی، نه تو اینترنت وقت بگذرونی نه هیج کار بیهودهی دیگه (در مقایسه با کمردرد). ساعتها صورتم رو میذاشتم رو بالش برقی و اشک میریختم و گاهی هیچی خوبم نمیکرد. نه مسکن، نه علف، نه گرما، نه سکوت، نه خواب. یه درد جهنمی بود رسماً.
حالا یه هفته از شروع داروهای جدید گذشته، و امروز سومین روزیه که بدون سردرد از خواب بیدار شدهم. هنوز ترس سردرد گرفتن در طول روز باهامه، میترسم فعالیتهای روتین روزانهمو از سر بگیرم، حداقل کار و ورزش رو انجام میدم، اینترنت رو کم کردهم و کتاب و فیلم رو هم همینجور. بیشتر پادکست گوش میدم و هی ته ذهنم منتظرم ببینم سرم درد میگیره یا نه. این هیچ کاری نکردنه و این ترسه خودش اگه قرار بود ادامه پیدا کنه صاف منجر به افسردگی میشد. نمیفهمم آدما چهجوری بیکه کار کنن میتونن انرژی دارن برای زندگی. صبح تا شبشون رو چه جوری سپری میکنن؟ چه جوری احساس بیهودگی نمیکنن؟
بلی، بعد از ماهها، دو روز و نیمه که درد ندارم و زندگی برام تازگی داره.
|
|
Comments:
Post a Comment
|