آهو نمی‌شوی بدین جست‌وخیز، گوسِپند




Saturday, November 16, 2019

از یادداشت‌های قدیمی

تفلسف به ساعت پنجِ صبح

از همان بار اولی که مرد را دیدم، از لایف‌استایل‌اش خوشم آمده بود. دیتیل‌های خوبی داشت، خودش، رفتارش، وسایل‌اش، کلا. آن‌قدر خوب، که حواسم رفته بود پی‌اش. چند ماه بعد، دوست بودیم با هم. معاشرت‌طور. حالا رفیقیم، آن سال اما تازه داشتیم معاشرت می‌کردیم با هم. شب‌ها می‌نشستیم به شام و پیکی ودکا و فیلم و سریال و الخ. خانه‌ی خوبی داشت مرد. خوب که نه، جذاب. از آن خانه‌ها که خیلی خوب چیده شده، هر گوشه‌اش پر از دیتیل‌های دیدنی‌ست، امبیانس دارد کلا. خانه‌ی مرد شده بود کنج شخصی من. فضایی بود که مرا از خودم و دور و برم جدا می‌کرد به کل. حرف‌ها و آدم‌ها و معاشرت‌ها و اتفاق‌های آن خانه هیچ ‌هم‌پوشانی با دنیای من نداشت. مرد از یک جایی به بعد تصمیم گرفت دیگر وبلاگم را نخواند. همان خرده‌هم‌پوشانی هم که بود، رفت. خیلی خوب بود این تفکیک دنیاها. 

خانه‌ی مرد نیمه‌تاریک بود همیشه. نورهای نارنجی گاه‌به‌گاه، چند نقطه، این‌جا و آن‌جا، چراغ‌های آمپلی‌فایر، نور مانیتور، آباژور کنار کاناپه و آن یکی آباژور توی اتاق‌خواب، همین‌ها. وارد خانه که می‌شدی، همه‌چیز نیمه‌تاریک بود، موزیک مطبوعی پخش می‌شد، و مرد، با همان لبخند جاودانه‌اش، مثل همیشه، خوش‌رو و منتظر. یک‌جور پَکِ مطبوع نیمه‌تاریک. یک پیک ودکا را با همان پیک فلزی همیشگی پیمانه می‌کرد می‌ریخت توی لیوان، یخ، و دو جور آب‌میوه، از هر کدام یک پیک، ترکیب همیشگی. خوب جواب می‌داد هم. سال اول، حین آن معاشرت‌های آرام، هر بار گوشه‌ای از خانه را کشف می‌کردم من. سیگارپیچ قدیمی، فلان تابلوی توی توالت، زیرسیگاری کار فلان آرتیست، از این‌جور چیزها. تاریکی خانه، مرا مجذوب تماشای آن کرده بود. صدای موزیک از جایی می‌آمد که نمی‌دیدم کجاست. گاهی که فیلم نمی‌دیدیم، پرده می‌‌رفت بالا، و تا خوابم نبرده بود محو دیوار مقابلم می‌شدم که پر بود از تابلوهای مختلف. هر بار ترکیب‌شان فرق می‌کرد هم. ترکیب ملافه‌ها و آن دو تا پتوی گرم و سبک و لیوان‌های پای تخت. چیدمان کتاب‌ها و لباس‌ها و حوله‌های توی حمام و الخ. آن سال جذابیت خانه تمام نشد. 

گفته بود «سیزن جدید کلیفورنیکیشن گرفتم برات، بیا». چند سیزن قبل را با هم دیده بودیم. خوش گذشته بود. بعد از یکی دو سال معاشرت، دیگر می‌دانستم چه جوری خوش می‌گذرد با او. گفته بود سیزن جدید کلیفورنیکیشن گرفتم برات، بیا. رفته بودم. تا بشینیم سریال ببینیم، کلی حرف زده بودیم شام خورده بودیم حرف زده بودیم با چند هزار پیک ودکا، یادم نیست. یادم است حال خوبی داشتیم. خیلی. یادم است چند سوال پرسیده بود ازم، از آن سوال‌های هم‌پوشانی‌دار. من؟ تعجب کرده بودم. آن‌قدر گیج بودم که فرداش هیچ یادم نمی‌آمد دقیقا چی پرسیده بود و دقیقا‌تر چی جواب داده بودم. فقط یادم مانده بود که تلویحا گفته بودم نه. خواسته بودم رابطه‌مان همان‌جور که هست بماند. گمانم گفته بود خب. یادم مانده مهربان بود، و آندرستندیگ، خیلی.

چند ساعت گذشته بود و من هیچ یادم نمی‌آمد کلیفورنیکیشن دیدیم یا نه. گیجِ خوبی بودم برای خودم. دستم را دراز کردم پایین تخت، بطری آب را برداشتم سر کشیدم. می‌دانستم همیشه یک بطری آب، همین‌جاست، همین پایین تخت، طرفِ من. هیچ‌وقت نمی‌فهمیدم مرد کی این بطری را می‌گذارد برایم. مثل همان‌که هیچ‌وقت نفهمیدم کی لباس‌هایم را برمی‌دارد می‌گذارد کنار لباس‌های خودش، روی نرده‌ها. همیشه بیدار شده بودم، دست دراز کرده بودم آب برداشته بودم سرکشیده بودم، بعد پتو را زده بودم کنار، رفته بودم لباس پوشیده بودم، آمده بودم مرد را بوسیده بودم آرام، گاهی همان‌جور که خواب بود از روی پتو، و هوا هنوز روشن نشده برگشته بودم خانه، مثل همیشه. چند ساعت گذشته بود و من هیچ یادم نمی‌آمد کلیفورنیکیشن دیدیم یا نه. گیجِ خوبی بودم برای خودم. دستم را دراز کردم پایین تخت، بطری آب را برداشتم سر کشیدم. پتو را زدم کنار بلند شوم بروم سراغ لباس‌ها، که دستش را حلقه کرد دورم از پشت، کشاندَم طرف خودش. پشت گردنم را بوسید گفت نرو. بوسیدمش که «داره صبح می‌شه، دیرتر برم می‌خورم به ترافیک اول صبح، همت و صدر هم که مصیبته». مرا کشیدتر طرف خودش. گفت «نرو اصن، کلا نرو، بمون». فرداش که فکر کرده بودم، یک چیزهایی از حرف‌هامان یادم آمده بود. جزئیات بیشتر را هم هیچ‌وقت روم نشد بپرسم ازش. آن موقع اما گفتم «باید برم، می‌دونی که». گفت «آره می‌دونم. نرو اما، بمون». ندیده بودم تا قبل از آن شب، که جز به شوخی و خنده، این‌جور جدی بگوید بمان. مرا کشاند طرف خودش و سفت در آغوشم گرفت. صورتش را چسباند به گردنم. گفت بمان. دیگر چیزی نگفتم. پتوی کنار زده را دوباره کشید روم. ماندم. 

یادم نیست کی خواب‌مان برد. یادم است اما بیدار که شدم، حوالی ظهر بود. مرد خواب بود. عمیق. من خوب خوابیده بودم و سیر-خواب به صبحانه فکر کرده بودم. فکر کرده بودم بلند شوم صبحانه درست کنم برایش، بیاورم توی تخت. دست دراز کردم بطری پای تخت را برداشتم. آب نداشت. پتو را زدم کنار. رفتم سراغ لباس‌ها. پیراهن مرد را تنم کردم رفتم طرف آشپزخانه به هوای آب. حوالی ظهر بود. آفتاب، به سختی خودش را از لابه‌لای پرده‌‌کرکره‌های چوبی کشانده بود تو. خانه، نیمه‌‌روشن بود. برای اولین بار، می‌شد تمام خانه را توی نور دید. یادم رفت بروم توی آشپزخانه. دراز کشیدم روی کاناپه، به تماشای خانه. نیم‌ساعت بعد، مرد داشت املت درست می‌کرد. کرکره‌ها را باز کرده بود و نور مطبوعی پهن شده بود کف خانه. بوی قهوه پیچیده بود توی سالن. من دراز کشیده بودم روی کاناپه و مرد را تماشا می‌کردم که گوچه قاچ می‌کند، که پرتقال قاچ می‌کند، که تخم‌مرغ می‌شکاند توی کاسه. خانه، کاریزمایش را از دست داده بود.

***               

زن، دوست صمیمی مرد بود. مرد دیگر، رفیق چندین و چند ساله‌ام. نمی‌دانم چی شد که با زن دوست شدم. به نظرم شخصیت جالبی داشت. از آن‌ها بود که از معاشرت‌اش لذت می‌بردم. ادا و بدجنسی‌ نداشت. مرد، خبر معاشرت من و زن را که شنید، قیافه‌اش رفت توی هم. احساس کردم هم‌چین هم خوشش نیامده که ما داریم با هم معاشرت می‌کنیم. عجیب بود برایم. بعدترها، این اتفاق برایم در مورد مردهای دیگری هم افتاد. خوش‌شان نمی‌آمد با دوست صمیمی‌شان معاشرت کنم من. عجیب بود برایم. خوش‌نیامدن‌شان از جنس حسادت نبود. چیزی بود که من بلد نبودم‌اش. 

***

حالا با مرد دوست صمیمی و چندساله‌ایم. حالا خانه‌اش که می‌روم، بیشتر از تماشا، حرف داریم که بزنیم با هم. خاطره‌ی مشترک حتا. حالا این‌جوری‌ست که موقع تماشای خانه‌ی نیمه‌تاریک، حواسم می‌رود پی فلان خودنویس یا مجسمه‌ی جدید که تا هفته‌ی پیش این‌جا نبوده، یا بالای شومینه که حسابی گردگیری شده، یا فلان پانچوی جدید چهارخانه روی پشتی کاناپه. خانه هنوز کنج دنج شخصی من است. خانه؟ 

***

چند وقت پیش نشسته بودم به تماشای سیزن آخر کلیفورنیکیشن. یاد خاطره‌ام افتاده بودم با مرد. یاد خانه‌، یاد فردا ظهر، و کاریزمایی که یک‌باره با تابیدن نور از میان رفته بود. اسرار خانه برایم هویدا شده بود. حین کلیفورنیکیشن، یاد خاطره‌ام افتادم از معاشرت‌ام با زن، و مرد، همان مردِ دیگر،  که چه خوشش نیامده بود. ناگهان نور تابید روی مغزم. با معاشرت من و زن، نور تابیده بود روی من، به مثابه خانه، و مرد، همان مردِ دیگر، لابد فکر کرده بود با تاباندن این منبع نور روی خودم، دیگر کاریزمای زن اثیری‌اش را از بین برده‌ام. خانه‌ی نیمه‌تاریک، زن اثیری، مرد جذاب قلم‌به‌دست خوش‌معاشرت، همه کاریزمای‌شان به منبع نوری وصل است، ولاغیر. به زاویه‌ی منبع نور، در واقع. هاله‌ی نیمه‌تاریک و نیمه‌مرموز پیرامون اشیا، پیرامون آدم‌هاست که جذاب می‌کندشان. که قوه‌ی تخیل ما را فعال نگاه می‌دارد. که تکه‌ای از آن را، از او را می‌بینیم در روشن-تاریک رابطه، و باقی را تخیل می‌کنیم. همان‌جور که دوست داریم تخیل می‌کنیم. و چون همه‌اش را ندیده‌ایم، و چون کسی جز من او را ندیده، با همان تخیل و با همان آب‌وتاب و با همان اغراق، باز-تعریف‌اش می‌کنیم. گاهی حتا ته دل‌مان امید این را داریم که آن خانه، که آن زن، همیشه پنهان بماند و فقط به واسطه‌ی «من» باز-تعریف شود. همین‌جوری‌هاست شاید، که وقتی خانه را، زن را، فردا ظهر، بی‌واسطه‌ی نگاه ستایش‌گر مرد، این‌جور از نزدیک، زیر نور یک‌دست می‌بینیم، هاله‌ی اسرار دورش به کلی فرو می‌ریزد. کاریزما از بین می‌رود. گاهی حتا با خود فکر می‌کنیم «این بود آرمان‌های ما؟». همین‌جوری‌هاست شاید که گاهی اوقات‌مان تلخ می‌شود از نور ظهر، از معاشرت آن دو زن، از آن نوشته‌ی افشاگر توی فلان وبلاگ ناشناس. نوری تابیده، مستقیم، بی‌واسطه، و چیزی فروریخته، چیزی از بین رفته.

***

حالا اما با مرد دوست صمیمی و چندساله‌ایم. حالا خانه‌اش که می‌روم، بیشتر از تماشا، حرف داریم که بزنیم با هم. خاطره‌ی مشترک حتا. حالا این‌جوری‌ست که موقع تماشای خانه‌ی نیمه‌تاریک، حواسم می‌رود پی فلان خودنویس یا مجسمه‌ی جدید که تا هفته‌ی پیش این‌جا نبوده، یا بالای شومینه که حسابی گردگیری شده، یا فلان پانچوی جدید چهارخانه روی پشتی کاناپه. خانه هنوز کنج دنج شخصی من است. خانه؟ 



Comments: Post a Comment

Archive:
February 2002  March 2002  April 2002  May 2002  June 2002  July 2002  August 2002  September 2002  October 2002  November 2002  December 2002  January 2003  February 2003  March 2003  April 2003  May 2003  June 2003  July 2003  August 2003  September 2003  October 2003  November 2003  December 2003  January 2004  February 2004  March 2004  April 2004  May 2004  June 2004  July 2004  August 2004  September 2004  October 2004  November 2004  December 2004  January 2005  February 2005  March 2005  April 2005  May 2005  June 2005  July 2005  August 2005  September 2005  October 2005  November 2005  December 2005  January 2006  February 2006  March 2006  April 2006  May 2006  June 2006  July 2006  August 2006  September 2006  October 2006  November 2006  December 2006  January 2007  February 2007  March 2007  April 2007  May 2007  June 2007  July 2007  August 2007  September 2007  October 2007  November 2007  December 2007  January 2008  February 2008  March 2008  April 2008  May 2008  June 2008  July 2008  August 2008  September 2008  October 2008  November 2008  December 2008  January 2009  February 2009  March 2009  April 2009  May 2009  June 2009  July 2009  August 2009  September 2009  October 2009  November 2009  December 2009  January 2010  February 2010  March 2010  April 2010  May 2010  June 2010  July 2010  August 2010  September 2010  October 2010  November 2010  December 2010  January 2011  February 2011  March 2011  April 2011  May 2011  June 2011  July 2011  August 2011  September 2011  October 2011  November 2011  December 2011  January 2012  February 2012  March 2012  April 2012  May 2012  June 2012  July 2012  August 2012  September 2012  October 2012  November 2012  December 2012  January 2013  February 2013  March 2013  April 2013  May 2013  June 2013  July 2013  August 2013  September 2013  October 2013  November 2013  December 2013  January 2014  February 2014  March 2014  April 2014  May 2014  June 2014  July 2014  August 2014  September 2014  October 2014  November 2014  December 2014  January 2015  February 2015  March 2015  April 2015  May 2015  June 2015  July 2015  August 2015  September 2015  October 2015  November 2015  December 2015  January 2016  February 2016  March 2016  April 2016  May 2016  June 2016  July 2016  August 2016  September 2016  October 2016  November 2016  December 2016  January 2017  February 2017  March 2017  April 2017  May 2017  June 2017  July 2017  August 2017  September 2017  October 2017  November 2017  December 2017  January 2018  February 2018  March 2018  April 2018  May 2018  June 2018  July 2018  August 2018  September 2018  October 2018  November 2018  December 2018  January 2019  February 2019  March 2019  April 2019  May 2019  June 2019  July 2019  August 2019  September 2019  October 2019  November 2019  December 2019  February 2020  March 2020  April 2020  May 2020  June 2020  July 2020  August 2020  September 2020  October 2020  November 2020  December 2020  January 2021  February 2021  March 2021  April 2021  May 2021  June 2021  July 2021  August 2021  September 2021  October 2021  November 2021  December 2021  January 2022  February 2022  March 2022  April 2022  May 2022  July 2022  August 2022  September 2022  June 2024  July 2024  August 2024  October 2024  May 2025  August 2025  September 2025  October 2025  November 2025  December 2025