آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Saturday, November 21, 2020 چطور موجودي است آدمیزاد، كه گاه جان ميدهد اما حرف نميزند! چه چیز از ابهامات این هستي است كه گاهي مينشیند روي لبها و سكته ميدهد به هرچه باید گفته شود؟! چطور ميشود كه عمري ميدود تا بهدست بیاورد و به نزدیك دستاورد كه رسید، مكث ميكند و برميگردد و پاهاي آشولاش از دویدن را تنها در خودش جمع ميكند! چیست این دست پنهان كه تو را روي مسیر رفته و رسیده، نگه ميدارد و لبهاي باز شده بهگفتن را آرام ميبندد. نیروي این حس كجاست كه اینقدر بيرحم و عظیم است، تواناش از كجا ميآید كه تنها مجبورت ميكند خفه شوي و انبار كني و انبار كني و انبار كني. سیندخت نیمه غایبام امروز كه تمام عمر دوید تا ثریا را ببیند و وقتي دید تنها كاري كه كرد پوست گرفتن چند میوه بود و لبخند. نگفت كه چقدر دلش پرواز ميكرده از عشق، كه چه از دست داده، چه ساخته و چه ریخته تا این لحظه. لال شدم! سیندخت لالشدهام روي كیبرد كه هرچه پرسید از شوخي و جدي، نگفتم و ننوشتم و قورت دادم. دیدم چه فایدهاي دارد. وقتي شنیدن، حس كردن نیست، چه فایدهاي دارد ... از دروازهي سیماني كه ميرفت تو، لحظهاي چشمش را بست. و بعد همهچیز دوباره همان بود كه بود؛ همهي رفت و آمدهاي همیشگي، كیف و كلاسرها و گفت و گوي بي پایان راجع به همهچیز و خوشخیالي یا امید كودكانه به كارهایي كه ميشد كرد. شاید چون آن جهان مدام گردندهي بیرون به ظاهر قابل تغییر بود. اما روزي بالاخره آدم ميفهمد كه چه قدر سخت و خود گردان است. گرچه شاید هیچوقت نفهمد كه چرا و چگونه! (مراسم معارفه - حسین سناپور) از وبلاگ خانم کنار کارما Labels: UnderlineD |
|
Comments:
Post a Comment
|