آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Sunday, November 16, 2025 در دورهی «بحران؛ جغرافیای نزدیکی»، رفتیم سراغ فیلمهایی که روابط زوجها، به واسطهی نزدیکشدن ناگهانی، به واسطهی تنهاموندن دونفره در فضای محدود –اتاق هتل، ماشین در سفر جادهای، ویلا– دچار بحران میشه. که چهجوری این نزدیکیای که به واسطهی معماری فضا اتفاق میفته، تنشهای پنهان رابطه رو میکشه بیرون. خیلیامون بارها تجربهش کردیم؛ نه؟ نکتهی جذاب و مشترک همهشون اما میدونی چیه؟ دعوا سر درست و نادرست نیست، سر واقعیت و آبرو نیست، سر حقیقت و دروغ هم نیست. دعوا سر روایته. سر اینه که روایتِ چه کسی برنده میشه. سر اینه که من، توی کدوم روایت از خودم حس بهتری دارم. بحران لزوماً از فقدان گفتوگو نمیاد، خیلی وقتا از انکار احساسات ایجاد میشه؛ از دستبردن در اصل روایت. در فیلم فورس ماژور، مرد به سادگی انکار میکنه که وقتی بهمن اومد، از ترس فرار کرده. به جای اینکه اعتراض و روایت زن رو به رسمیت بشناسه و معذرت بخواد، ترسش رو به کل انکار میکنه، چون نمیخواد تصویر اقتدار مردانهش شکسته بشه. ترجیح میده رابطهش رو دچار تنش کنه، اما اون تصویر «مرد مقتدر»ش خدشهدار نشه. فیلم این سؤال رو مطرح میکنه که وقتی پای غریزه میاد وسط، وقتی «غریزه» کنترل رو از ما میگیره، آیا ما هنوز در قبال رفتارمون مسؤولیم؟ زن فیلم، مرد رو به خاطر رفتار غریزیش سرزنش نمیکنه. به خاطر انکار واقعه سرزنشش میکنه، و به خاطر اینکه روایت زن رو به رسمیت نمیشناسه. برای مرد، بحران اونجایی اتفاق میفته که تصویرش میشکنه، تصویر مرد قوی کنترلگر. تا اینجا هنوز بحران بزرگ نیست. کجا اما اون گسست اتفاق میفته؟ اونجا که مرد، توانایی مواجهه با تصویر خودش رو نداره. اونجا که از تصویر خودش دچار شرم میشه. شرم ناشی از انکار، و سپس شرم ناشی از اعتراف. اینجاست که آدم فکر میکنه اون اتفاق، اون گذشته، مال کیه و چه کسی حق داره معناش کنه؟ چه کسی حق داره جعلش کنه یا به عمد توش دست ببره؟ پ.ن. یاد این پست افتادم که چند وقت پیش نوشته بودم: «جنونِ ادراک» |
|
Comments:
Post a Comment
|