آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Saturday, December 2, 2006
بالاخره به طرز ارشميدس-وارانهای به اين کشف مهم نائل اومدم که ياه، يافتم! دتس هيم!
قصه از اونجا شروع شد که دقيقن از همون روز اول تو خانه هنرمندان، همين که چند قدم با الکس آقا راه رفتم، هی به مغزم فشار آوردم که من چرا دارم رفتار اين آقاهه رو به خاطر ميارم هی! بعدتر اون روز شنبهی قبل از کافه دهکده وقتی داشتيم کنار رودخونه راه میرفتيم، من هی داشتم فکر میکردم کدوم آقای به اين قدی بوده که قد الکس هی داره منو يادش ميندازه. اوضاع وقتی بدتر شد که يه سوال ازش پرسيدم، بعد در حالیکه دستاشو داشت میکرد تو جيب اورکتش، برگشت طرف من جوابمو بده، يه دستشو درآورد برد سمت ريشش، بعد با يه لبخند گل و گشاد گفت اوکی، بعد يه مکث قابل تامل کرد و با همون لبخد گشاده شروع کرد جواب دادن. بعد من داشتم از کنجکاوی میمردم که آخه اين بابا چرا اين همه اين جور کاراش آشناست. اول فکر کردم به خاطر شباهتش با مايکله، اما ديدم نه، مشکلات فراتر از اين حرفاست. دفههای بعد هر بار با اون لبخند هميشگیش اول يه اوکی میگفت و بعد يه مکث و بعد جواب، هی کنجکاوی من میخورد به در و ديوار. که آخه بابا، قاعدتن من بايد يه جا قبلنا يه آقای اين قدی با همون مدل لبخندای جوليا رابرتزی با همون مدل اوکی گفتنه و مکث آروم تو حرفا با همون مدل آب دهن قورت دادنهی حين لبخند ديده باشم که آرامش ازش نشت کنه! چرا پس داره يادم نمياد کی! که خلاصه بعد از دو هفته امروز ساعت هشت شب در حين اتو کشيدگی قيافهی لبخنده و ريشه و رديف دندونا باز اومده بود جلو چشمم که يه هو جواب رو يافتم! خودش بود:مراد! |
|
Comments:
Post a Comment
|