آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Thursday, August 13, 2026 امروز دیدم عصبانیام. از خودم پرسیدم از چی عصبانیای؟ دیدم از دیروز عصبانیام. از اینکه یه موقعیتی پیش اومد تو کافه و من خوشم نیومد از رفتار دوستم، ولی بهش نگفتم. بهش نگفتم و الان عصبانیام. چرا بهش نگفتی؟ نمیدونم. میتونستم همون موقع بهش بگم این کارت اور ریاکت بود، ولی نگفتم چون همون موقع معذرت خواهی کرد و من طبق معمولم گفته بودم دتس اوکی. ولی دت واز نات اوکی. این خصلتم اخیراً خیلی داره به چشمم میاد. همیشه دوست دارم آدما اگه از چیزی دلخور میشن همون لحظه بهم بگن، که حلش کنیم، که نَمونه. که تبدیل به سکوت و قهر و توقع و خشم نشه. ولی توجهم جلب شد که علیرغم ادعام، خودم خیلی وقتا این کارو نمیکنم، و یههو یه جایی در سکوت خبری میذارم میرم. فکر کردم من آدم «از بامی که پریدیم، پریدیم»ام. لابد چون میذارم این خردهاصطکاکها جمع شه و جمع شه، و یههو با یه تلنگر کوچیک، سرریز شه. طرف مقابلم متحیر میمونه که وا، مگه چیکار کردم من! دقت کردم دیدم هر جا رفتهم، یا هر جا دیگه در معاشرت رو بستهم، جاهایی بوده که از قبل، از خیلی قبل داشته مو و گرد و خاک جمع میشده توی لولهی رابطه. دیدی یه هو مَکِش جارو قطع میشه؟ دلیلش این نیست که یههو یه گوله مو قورت داده. به مقدار همیشگی گرد و خاک و مو رفته توش و اینبار، دیگه نکشیده. دیگه قطع شده. چند تار آخر ظرفیتش رو تکمیل کرده و تق، خاموش شده. هر چندوقت یهبار گلوی رابطههات رو فوت کن توشون آیداجون. قبل از اینکه تق، خاموش شن. آفرین. |
|
Tuesday, August 11, 2026 میم تکست داد بیا لباس سکسی بپوشیم بریم بشینیم بار دم خونهت تکیلاشات بزنیم. خیره موندم به صفحهی موبایل و تایپ کردم خب. نوشت فلان ساعت دم خونهتم. نوشتم خب. در غیرسکسیترین وضعیت دنیا با پیژامه تو تخت بودم و پتو رو تا دماغم کشیده بودم بالا و فیلم میدیدم و گولهگوله اشک میریختم. واسه همین میم که تکست داد، چند ثانیه خیره موندم به صفحهی گوشی. میم یک ماهی میشه که با دوستپسرش بریکآپ کرده و حالش بده. وقتی این ساعت روز از منی که همیشه لینن گشاد تنمه و غیرسکسیپوشترین آدم دنیام همچین درخواستی میکنه، یعنی حالش بسیار بده و نباید بهش نه گفت. حتی اگه با پیژامه تو تخت باشی و گولهگوله اشک و فلان. به ساعت نگاه کردم دیدم همچین وقت زیادی هم ندارم. یه لباس از ته کمد کشیدم بیرون و یه بوت کوتاه مشکی براق پوشیدم و به موهام یه چیزی زدم که شبیه نامجوی درستکرده شد و یه مشت دستبند بستم دور دستم و به قیافهم خیره شدم تو آینه. نمیشناختمام. میم رسید دم خونه و گفت بیا پایین. یه کت جین روی لباس بیهمهچیزم پوشیدم رفتم پایین. میم گفت او مای گاد. گفتم اصلاً سخن نگو، نمیدونی چه فداکاریای به خرج دادم که الان با این قیافه اینجام. بار دم خونهم دو تا کوچه اونورتره. معمولا دنج و ساکته با موزیک ملایم. اما از وقتی تابستون شده بسیار شلوغه با موزیک هارد راک و پروجکشن و ویدئوهای سایکدلیک و این صحبتا. بهتر. ما که نمیخوایم حرف بزنیم که. صف طولانی بود. توی صف با دوروبریها از این گپهای کوتاه و بیمعنی زدیم. نوبتمون که شد یه ست شیشتایی تکیلاشات سفارش دادیم و رفتیم نشستیم پشت کانتر. دو تا پسر از بالا سرمون گفتن بکنش دوازده تا. میم دم گوشم گفت تازه هنوز کتهامونو در نیاوردیم. یکی دو ساعت بعدتر، از دستشویی برگشتم و نشستم سر میز. یکی از پسرا گفت اوه، تا حالا کسی بهت گفته پرژِن مریلین مونرو؟ گفتم اوهوم، اغلب همینو میگن. اومد جا بخوره، دید بعد از اینهمه شات چه کاریه، جاش غشغش خندید و خوشش اومد. میم گفت مست که میشی به زبان انگلیسی یه آدم دیگه میشیا. خندیدم. براش تعریف کردم هفتهی پیش به زبان فارسی یه پسره آی لیلی لیلی شاهین نجفی رو گذاشته بود و بهم گفت تا حالا کسی اینو اختصاصی واسهت گذاشته؟ گفتم آره بابا، هر کی به این آهنگ میرسه میگه واسه تو گذاشتم. مست هم نبودم. پسره همونو قهر کرد رفت که رفت. آیا اینجور وقتا باید سوییت و فیکطور خوشحال شیم و بال دربیاریم و یهجوری وانمود کنیم اولین باره همچین چیزی میشنویم؟ طرف واقعاً فیک بودن رو تشخیص نمیده؟ من اینجور وقتا هیچوقت نمیدونم باید راستشو بگم یا ازین دروغ الکیا که وای مرسی چشماتون قشنگ میبینه! ترن آف نیست خداییش؟ به میم گفتم ببین من انگلیسیم تموم شده، بریم؟ گفت بریم. پسره پشت دستمال کاغذی تلفنشو نوشت داد بهم. گرفتم که ضایعش نکرده باشم. بعد دیدم واقعاً امشب نایس بودن در توانم نیست. موقع خدافظی دستماله رو انداختم تو لیوان آب جلوش و یه چشمک ریزی بهش زدم و تپتپ زدم پشتش که یعنی دوود؛ و اومدیم بیرون. میم گفت میمردی ضایعش نمیکردی دیگه؟ میمردم. گوشیمو درآوردم دیدم یه اسمس دارم از داروخونه که داروت آماده شده بیا بگیر. میم میخواست با اوبرش منو برسونه، گفتم نزدیکه، پیاده میرم. گفت مطمئنی؟ مطمئن بودم. دکمههای کت جینمو بستم و حوالی یازده شب قدمزنان رفتم تا داروخونه. خانوم داروخونهای گفت اولین بارته اینو میخوری؟ گفتم آره. گفت حتماً قبلش غذای واقعی بخور، مخصوصاً امشب که اولین شبه. گفتم خب. اومدم بیرون و راه افتادم طرف خونه. این که داشتم با اون لباس و با اون دارو اون وقت شب قدمزنان برمیگشتم خونه و باد ملایمی میوزید و من حتی سردم هم نبود، خیلی حس عجیبی بود برام. یه جور اندوه دلچسب. یه جور «دیگه اینجوریاست»ِ شیک و قشنگ. یاد پریروزا افتادم که رفته بودم بستنیفروشی، دیدم یه طعم جدید آورده، بستنی سیاهدونه. دوستم گفت آخه کی ممکنه بین اینهمه طعم، بستنی سیاهدونه سفارش بده! پنج دقیقه بعد داشتیم راه میرفتیم و من داشتم بستنی سیاهدونه لیس میزدم. رنگش زغالی بود و طعم عجیبی داشت. طعم اندوهِ پولدار و موقر میداد بستنیه. حالا امشبم همین. راه رفتن تو پسکوچههای سرد ونکوور داشت بهم یه حس غمِ مبهمِ شیک و قشنگ میداد. رسیدم جلوی خونه دیدم گربهی سفید همسایه بیرونه. اومدم درو باز کنم برم تو که پابهپای من اومد و حالیم کرد درو نگه دار من اول برم تو. درو براش نگه داشتم رفت تو. اومدم سوار آسانسور بشم، دیدم داره یه جوری نگام میکنه که بیا این یکی درو هم باز کن برام انسان. درِ راهرو رو میگفت. در راهرو رو باز کردم براش و نگه داشتم تا بره تو. یه چند دقیقهای هم منتظر وایستادم ببینم امر دیگهای نداره؟ نداشت. یه نگاهی بهم انداخت که ردیفه، برو. برگشتم دم آسانسور و با خودم فکر کردم امشب مأموریت مهم زندگیم این بود که درو برای گربه باز کنم. امشب فقط این گربههه منو لازم داشت. اشکام گولهگوله اومدن پایین. |
|
دوران وبلاگنویسی و بعد از اون، یادمون داد یهجور دیگه به زندگی و به رابطه نگاه کنیم. شدیم یه قبیلهی کوچیک، که به واسطهی نوشتن و تجربهگرایی و از صف بیرون زدن و در همون لحظه از تمام اینها هم نوشتن، استانداردهای زندگیمون فرق کرد و بسیاری از مفاهیم رو برای خودمون بازتعریف کردیم. بهمون خیلی خوش گذشت، اما به همون نسبت هم طلسم شدیم. مخصوصاً منی که اومدم این سر دنیا، این طلسم رو به چشم میبینم مدام. اون سطح روابط، اینجا به اون شکل تعریف نمیشه. آدمها اغلب گرفتار الفبای رابطهن -با تمام خردهتوقعها و تعاریف کلیشهی سریسازیشده- و تا بری روی نگاهشون به مقولهی رابطه و ظرفیتها و جنبهشون کار کنی، یک قرن گذشته. عمری دگر بباید... اینه که دیگه اصلاً خودمو درگیر این حواشی نمیگنم. طرف یا از قبیلهی منه -که سخت پیدا میشه اینجا- یا هوش بالایی داره و میتونه زبان منو یاد بگیره و بفهمه. یا هم اینکه کلاً اون رابطه کار نمیکنه و میرم پی کارم. متوجه شدم دیگه حوصلهی برگزاری کلاسهای توجیهی و آموزشی ندارم. اینکه قهر نکن و به جاش بیا خواستهها و توقعاتت رو واضح بگو، این که آدمها به زمان احتیاج دارن تا حساسیتها و انتظارات همو بفهمن و یه شبه و یه ماهه نمیشه اینا رو فهمید، اینکه اگه تو از من خوشت میاد به این معنی نیست که منم به همون اندازه و به همون سرعت میتونه از تو خوشم بیاد، و اینکه بسته به موقعیت و تجربهی زیستهی هر آدم چه نوع انتظاری ازش داشته باشی و بتونی اون آدم رو در کانتکست* خودش ببینی. تمام اینا رو یا میدونی، یا اگه نمیدونی من معلمت نمیشم. Too old for the drama. *اومدم بنویسم بستر، دیدم بهتره ننویسم.
|
|
Monday, August 10, 2026 امروز وسط تایپ متن فارسی بودم که یههو جای ویرگول یادم رفت. هر چی فکر کردم یادم نیومد. چندتا دکمه رو هم زدم، نشد که نشد. با خودم فکر کردم اوه، دارم میشم مثل Still Alice. از پشت میز پا شدم یه دور زدم برگشتم پشت کامپیوتر. حافظهی دستم اومد سر جاش و خودش رفت روی شیفت هفت. آهِ تمام کسانی که یه عمر به نقطهویرگولشون گیر دادم منو گرفت. -سلام کیمیا- |
|
Sunday, August 9, 2026 روز عجیب و سختی رو گذروندم. با احساسات متفاوتی دست به گریبان بودم. انگار اون گل و لایهایی که اومده بالا، تصویر جدیدی جلوی روم گذاشته. مهندس پیغام داد بیا بریم اسکوامیش یا ویستلر، تو دریاچه شنا کنیم. نمیتونستم. گفتم عوضش میای بریم وایت راک، Dubai Chocolate Strawberries بخوریم؟ گفتم از صبح دارم از فکر اون توتفرنگیهای تر و تازهی آغشته به دوبای چاکلت درنمیام و واقعاً به لحاظ جسمی و روحی بهش نیازمندم. طفلی گمونم غافلگیر شد. نه نگفت اما. گفت میام هانی. مهندس هیچوقت نه نمیگه بهم. از اون رفیقای پایه و همراهه. قسمت سخت روزم که تموم شد، اومد دنبالم و راه افتادیم بریم یه شهر دیگه توتفرنگیِ آغشته بخوریم برگردیم -سلام کروسان بادام، سلام کتی-. به دختره که خونهش اونجاست هم پیغام دادم اگه برنامهای نداره بیاد کافه ببینیمش. آزاد بود. یه ساعتی تو کافه نشستیم و سپس رفتیم لب اسکله قدم زدیم و من هر چی دلم خواست خوردم -حتی ازین ساندویچ کثیف دکهایها- و یه کم حالم بهتر شد. یه روز سبک و ساده. برگشتنه تو جاده، حرف رابطه شد و پارتنر و این که دیگه تو سن ما و تو کشور غریب خیلی سخته آدمی رو پیدا کنی که با مختصات تو بخونه و اینا. مهندس گفت من که دیگه اهل رابطه نیستم، بیخیالش شدم. ترجیحم همین مدل زندگیایه که الان دارم. گفتم ا، یعنی اگه من بخوام حاضر نیستی با من بری/بیای تو رابطه؟ خیلی طبیعی و در لحظه و بیفکر، بیکه حتی نگاهشو از جاده برداره گفت معلومه که حاضرم. قند تو دلم آب شد. گفتم نمیترسی رفاقتمون از دست بره؟ گفت عوضش تا اون موقع که از دست نرفته، شک ندارم کلی خوش میگذره. يادم افتاد پریشبا پای تلفن میم گفته بود و تأکید هم کرده بود که آب دستته بذار زمین و با یه آدم امنت برو فلان دراگ-پارتی. گفته بودم دلت خوشه شمامها، آدم امن ندارم اینجا که. گفت لازم نیست باهاش تو رابطه باشی که خره. یه آدم آروم و نرم و مچور که خیالت راحت باشه هست و تو رو بلده و از عهدهی رتقوفتقت برمیاد و بغل امن داره. همون لحظه مهندس اومد تو ذهنم. فکر کردم تنها آدمی که همهی اینا رو با هم داره و میتونم جلوش به تمامی خودم باشم مهندسه. اون شب هیچی نگفتم بهش. امروز اما اونقدر در لحظه و بیمکث گفت، اونقدر آروم و مطمئن گفت که یاد اون شب خودم افتادم و قند تو دلم آب شد. |
|
Saturday, August 8, 2026 ال اومده بود برای ماساژ و اکیوپانچر. گفت اول سوزنها رو میزنم و بعد ماساژت میدم. سوزنها رو که زد، برق اتاق رو خاموش کرد و گفت چشمهات رو ببند و ذهنت رو خالی کن. نور کمرنگی از راهرو میتابید توی اتاق. چشمهام رو بستم و سعی کردم ذهنم رو خالی کنم. نشد. بیقرار بودم. گفتم بیقرارم، میشه جاش یه فیلمی چیزی ببینیم؟ گفت فیلم هم میبینیم. چهجوریه بیقراریت؟ گفتم نمیدونم. صلح رو گم کردهم. غمگین یا مضطرب یا نگران نیستمها. در صلح نیستم. گفت بیشتر توضیح بده. سختم بود. گفت بگو. گفتم احساس میکنم گم شدهم. دیگه پاهام رو زمین نیست انگار. Grounded نیستم. مناسب این جایی که هستم نیستم. اصلاً دیگه مناسب نیستم. لَق میزنم و جایی ندارم که اندازهش باشم. یه سوزن دیگه اضافه کرد به سوزنهای روی سرم. بعد دستش رو گذاشت بالای سینهی چپم. انگار که بهم برق وصل کرده باشن، همونجور که چشمام بسته بود، اشکهام اومد پایین. گفت بیشتر بگو. با صدای خونسرد و آروم بیشتر گفتم و بیشتر اشک ریختم. با اون یکی دستش یک حبهی درشت اشک رو نرسیده به گوشم پاک کرد و گفت چه خوبه که میتونی گریه کنی. تا حالا ندیده بودم گریه کنی. دست چپش رو عمیقتر فشار داد بالای سینهم. حرفهام عمیقتر شد. انگار شیرجه رفته بودم درون خودم و داشتم هر چی گِل و لای اون پایین بود رو میاوردم بالا. میاوردم رو سطح. گفت I hear you. گفتم خودت داری میگی یا ژپتوی (مخفف چت جیپیتی) درونته؟ گفت یو نو آی هیر یو. میدونستم میفهمه چی میگم. تا وقتی دستش روی سینهم بود حرف زدم. یه جاهایی ساکت میشدم. اما باز بیکه چیزی بپرسه شروع میکردم به حرف زدن. یه موج عجیب از زیر دستش شروع میشد و لابهلای تمام سوزنهای روی تنم منتشر میشد و گِل و لایهای اون پایین رو میاورد روی سطح. گفت وقتشه جلسات چهارشنبهی مدیتیشن رو بیای. گفتم با Nico؟ گفت آره. گفتم میام. نیم ساعت بعد دیدم نیکو اددم کرده تو یک گروه. تو گروه مدیتیشنش. ال بهش پیغام داده بود همون موقع. چندماه پیشا، یه روز صبح زود بیدار شدم غلت زدم اون طرف تخت، دیدم ال بیداره و داره به یه چیزی گوش میده. پرسیدم چی گوش میدی؟ تلفنشو گذاشت رو اسپیکر. یه دختره داشت حرف میزد و یه پسره، با یه صدای بم و خیلی شمرده، هرازگاهی ازش یه سؤال میپرسید و بحث رو هدایت میکرد. حرفای دختره که تموم شد، پسره شروع کرد به حرف زدن. صداش بم بود و انگلیسیش ساده و شمرده بود و حرفاش... آخ که حرفاش. چشمهام رو بستم و گوش دادم. نفهمیدم چهقدر زمان گذشت. یه جایی چشمها رو باز کردم و دیدم آفتاب زده بیرون. دیدم ال دستش رو لغزوند زیر سرم و آروم ازم پرسید خوبی؟ خوب بودم. گفتم چی شد؟ گفت به نظر میومد هیپنوتیزم شدی. هیپنوتیزم؟ یه فاز عجیبی رو تجربه کرده بودم. زمان و مکان رو به کل از دست داده بودم و رفته بودم توی عمق صدای پسره. گفتم این چی بود من گوش کردم؟ کی بود این پسره؟ گفت Nico. |
|
Thursday, August 6, 2026 آقالطیف کیوان رو با ابرو نشون داد و گفت: تنها کسی که برات میمونه و واقعاً دوستت داره همینه. بقیهی این پسرایی که دور و برتن، همه فقط موقع خوشیها اینجان. من چندساله دارم میبینمشون. تنها کسی که وقت ناخوشیهات هم هست و واقعی دوستت داره همینه. آقالطیف بودای زندگی منه. از وقتی خیلی جوون بودم، پیشم کار کرده. تمام خونهها و تمام پارتنرها و دوستها و مهمونهام رو میشناسه. بعداً هم توی ایگرگ گاندی پیشم کار کرد هم توی ایگرگ ایرانشهر و هم هیتو. تقریباً یه عمر. یه وقتایی که میشینه به چای خوردن، یه جملات کوتاهی میگه که پشتش یه عالمه شناخت خوابیده و یه عالمه wisdom. اونقدری که تو زندگیم رو آقالطیف حساب کردهم، وقتای سختی و ناخوشی، رو مامان بابام حساب نکردهم. از اون شب خیلی سال میگذره. خیلی سال. ونکوور. یه بار مریض که بودم، مرجان برام یه بستهی بزرگ آورد داد دم در و رفت. یه شیشه شیر و یه شیشه آبمیوهی طبیعی و باقالیپلو با ماهیچه و میوه و دارو و ویتامین سی. یه بار دیگه، مژده با اوبر برام آبگوشت فرستاد، آبگوشت بدون رب مخصوص مریض، با ترشی و سبزیخوردن و نون سنگک. یه بار هم همین آخریا، که تازه خوب شده بودم، سولماز مهمونی داشت خونهش، من که رفتم دیدم علیرضا داره چند سیخ جیگر کباب میکنه چون که کمخونی. یه بار هم یادمه میم برام چند پرس غذای ایرانی داغ آورد گذاشت دم در رفت، با یه جور ویتامین مخصوص، که غذای آماده داشته باشم و از تخت بیرون نیام. یه بار هم که ته چاه افسردگی بودم، ته ته چاه، پدرام گفته بود میام دنبالت بریم لب آب. گفته بودم نمیام و دیگه جواب نداده بودم. اما اومد و اونقدر اصرار کرد تا آخر سر به اجبار رفتم پایین. رفتیم لب آب. و همون روز، شنا کردن تو اقیانوس، عین یه توت منو نجات داد. و توی دارکترین لحظهی بیماری اخیرم، کامیار بیکه حرف زده باشیم حتی، برام یه اسکرینشات فرستاد. بعد از اسکرینشاتش، زولپیدم خوردم و تخت خوابیدم. یکی یه جای دنیا حواسش بهم بود. اگه واقعاً دربارهی کسی care کنی و برات مهم باشه، بدون اینکه خودش بهت بگه یا ازت بخواد، ازش مراقبت میکنی. بقیهی پیغامها و تعارفها لقلقهی زبونه فقط. |
|
وسطهای راه رفتن میفهمم بدنم هنوز دلش میخواهد راه نرود. همان را برمیگردم خانه. حتی دوبه شک میمانم پیاده برگردم یا اوبر بگیرم. از خانه دورم. راه را برای خودم نصف میکنم. نصف تا کافه آتلیه و نصف از کافه تا خانه. به قدر یک قهوه مینشینم تا بتوانم راه بروم باز. به خانه که میرسم کتری را پر میکنم دکمهاش را میزنم و تا آب جوش بیاید دو برش نان پروتئینی میگذارم برشته شود. یک دوش سهدقیقهای میگیرم و برمیگردم توی آشپزخانه. پنیر کاتج را هل میدهم آنورتر و از پشتش پنیر خامهای را و گردو را از یخچال میآورم بیرون. و بلوبری، یک کاسهی پر بلوبری. یک تیبگ زنجفیل و لیمو میاندازم توی لیوان و پنیر خامهای را میمالانم روی نان. سرم دارد گیج میرود و دلم خرما میخواهد. بدنم اصلاً دلش نمیخواهد برگردیم به زندگی عادی. تست پنیر و گردو و کاسهی توت آبی و لیوان چای و خرما و یک مشت قرص را برمیدارم میآیم توی اتاق. برمیگردم توی تخت. در لپتاپ را باز میکنم و مینشینم به خواندن پست رضا. یاد قدیمهای وبلاگستان میافتم که آدمها هر روز مینوشتند. پستهای طولانی و شخصی. یادم میآید شبها بعد از خواباندن بچهها، میرفتم توی کتابخانه، در را میبستم مینشستم پشت میزم و تا مودم دایل آپ بتواند وصل شود، چه انتظار و هیجانی میدوید زیر پوستم. کامیار یک عکس سهتایی میفرستد از تهران: از خودش با مهرداد و رضا. از عزیزترین آدمهای زندگیام، توی یک قاب. مینویسد جات خالی:* جایم خالی است. |
|
Wednesday, August 5, 2026 نگاه کرد توی چشمهای مرد و ليوانش را تا ته سر کشيد. دست مرد را گرفت بلندش کرد از روی صندلیِ تراس و بُردش تو. مرد بیکه اعتراضی کند ردِ حرکت زن را اطاعت کرد. زن لیوان را گذاشت روی میز و از میان یقهی بازِ پیراهن مرد -خیلی باز- دست انداخت بندِ دور گردناش را گرفت بُردَش توی اتاق. مرد -بیمقاومت- سایهی زن را دنبال کرد. زن چانهاش را داد بالا و زیر گردنش را از میان یقهی خیلی بازِ پیراهن جوری بوسید که دراز بکشانَدَش روی تخت، طاقباز. قرارمان به بوسيدن نبود. میدانم. اين را من و تو خوب میدانيم. زن اما -آنشب- هيچ چيز نمیدانست. من ايستاده بودم کنار پنجره و مرد را میديدم که چه منتظر دراز کشيده و زن را دو به شک تماشا میکند. ايستاده بودم کنار پنجره و زن را میديدم که چه آرام و سبُکسر برهنه میشود میلغزد روی مرد -هوسران و بیشتاب- و روی تناش پرسه میزند، انگار که تمام شب را پیشِ رو دارد. زن را میديدم که هيچ به خاطر نمیآورَد نمیخواهد که به خاطر بياورد میدیدماش که نرم و خودخواه، بیکه مرد را به خاطر بیاورد، کامروايی میکند. زن را میديدم که هوسبازانه شراب از میان لبانش سَر میرود میانِ تناش میلغزد روی تن مرد که به هيچچيز به هيچ به هیچ به هیچچيز فکر نمیکند جز تو. من ايستاده بودم آنجا و تناش را میديدم در آغوش مردی که نمیدانست تو نيست، میدانست و نمیدانست و حيرتزده تن سپرده بود به تنِ زن که سرخوشانه هوسبافی میکرد انگار که دارد پسِ حافظهی تناش تو را به یاد میاورد و تو را از یاد میبَرَد. من ايستاده بودم آنجا و حواسم بود که زن لحظهای از تو خالی نشده لحظهای از تو خالی نيست و نمیشود که خالی شود ديگر. میدیدماش که چهجور مرد را به خاطر نمیآورد که تب دارد که تو را تب دارد که تبِ تو را با مرد فرو مینِشانَد. حواسم بود که لِزَت میبَرد زن، لذتی که ديگر «ذال» ندارد هيچ، که وامدار شراب است و هوس و آن گلوگاه ناپیدای پيچاپيچ -که اصلاً بعد از تو تمام طعمهای دنيا به بيهودهگی میزنند، به بیتعمی. من ايستاده بودم کنار پنجره، تو ايستاده بودی کنارم، زن مرا به یاد نمیآورد وُ تو را به یاد نمیآورد وُ میدانست در آغوش تو نيست میدانست تنِ مرد تن تو نيست میدانست تو را ايستانده آنجا که نگاهش کنی که ببينی تناش چه هوس میکند دیگری را در اين حضور مدام ما، در اين غلظت مواج سنگين، که آمده تا خلوتترين تاريکترين اتاقِ زندگیاش. که چههمه فرق میکند تاريکی با تاريکی. دراز میکشم روی تخت، ميان ملافههای گيج، آرام و برهنه و مست. دست میکشم روی بستری که خالیست از تو و از مرد و از من و از زنی که آنجا ایستاده؛ کنار پنجره. حواست هست که چه قربانی میکنی مرد را که چه بدکارهای میسازی از من؟«چرا اینهمه فرق میكند تاریكی با تاریكی؟ چرا تاریكی تهِ گور فرق میكند با تاریكی اتاق؟ فرق میكند با تاریكی تهِ چاه؟ فرق میكند با تاریكی زهدان؟ وقتی دایی، با آن دو حفرهی خالی چشمها توی صورتش، برگشت طرف درخت انجیر وسط حیاط. طوری برگشت كه انگار میبیند. طوری برگشت كه من ترسیدم. تو بگو، «نایی». چرا تاریكی ازل فرق میكند با تاریكی ابد؟ چرا تاریكی پشت چشمهام سوزن سوزن میشود، نایی؟ تو كه از ستارهی دیگری آمدهای... تو بگو...»* *رضا قاسمی --- چاه بابِل
|
|
Tuesday, August 4, 2026 کامیار، دندان عقل سمتِ چپِ من است؛ دندان عقل سمت چپ، ردیف پایین. |
|
و کامیار -آن وقتها- نوشته بود: |
|
Monday, August 3, 2026
نوروظی برایم نوشت:
دِرایساکت، یا حفرهی خشک، حالتی است که در آن جای خالی دندان کشیدهشده درد میکند. علیالقاعده، بعد از کشیدن دندان، تشکیل لختهی خونی روی لثه، باعث بسته شدن فضای روی استخوان و عصب میشود. اما گاهی به دلایل مختلف، این حفره بسته نمیشود، و جای خالی دندان، فرد را روزها و هفتهها آزار میدهد. اینجا نقطهی آغاز یکی از سختترین دردهای دهانی است. هرچه جای خالی دندان عمیقتر، درد بیشتر. خوردن مسکن، پانسمان زخم لثه و کارهای دیگر، اندکی از این درد را تسکین میدهند، اما تنها چیزی که این درد جانکاه را برای همیشه از بین میبرد، گذر زمان است. زمان از روی هرچیزی عبور میکند، و همهچیزی را با خود به سمت فراموشی میکشد. درایساکت، یکجور سوگواری عظیم دهان است در فقدان دندان از دسترفته. تقدیم به گالری ایگرگ و آیدا
|
|
Sunday, August 2, 2026 دندان عقلم را پریروزها جراحی کردم. نه که من جراحی کرده باشم، دکتر جراحی کرد و گفت چون ته دهان است زیاد مصرفی ندارد و جراحی هم درد و خونریزی خاصی ندارد، فقط بعدش مراقبت لازم دارد. دندان مذکور تهِ ته بود. دست دکتر تا آرنج رفته بود توی دهانم و درست همان موقع سؤال هم میپرسید. جراحی درد و خونریزی خاصی نداشت اما مراقبتش درد خاصی داشت. کلاً مراقبت درد دارد. مراقبت کردن یک جور درد دارد، نکردن یک جور دیگر.
یکی از همین روزهای بعد از جراحی، دوستم بغلم کرد و مرا به خود چسباند و سرم را روی شانهاش فشار داد. قدش بلند بود و زورش زیاد بود و چانهام را شدیدتر از حد معمول نگه داشت روی شانهی سمت راستش و زیادتر از حد معمول فشارم داد به استخوان ترقوهاش. آخ. پرسید که چی شده و شنید که دندانم درد میکند و پرسید کدام دندانم درد میکند و چرا. گفتم آخرین دندان ردیف پایین، آن تهها؛ تازگیها کشیده شده. گفت دندانی که کشیدهای و دیگر نیست و دیگر نداریاش، درد میکند؟ جای خالی چیزی که دیگر نداشتم، درد میکرد. دندانی که دیگر نبود، درد میکرد؛ دندانی که آن تهها بود و حتی زیاد هم ندیده بودماش. ولی میدانستم هست و حالا که نبود، میدیدم چه کار مهمی داشته میکرده برایم، هر روز، حینِ جویدن. مدتهاست جای خالی چیزهایی که ندارم درد میکند. جای خالی چیزهایی که تا بودند، نمیدانستم نداشتنشان اینهمه درد دارد و اینهمه جویدنِ زندگیام را مختل میکند. |
|
Saturday, August 1, 2026 اینجا (کانادا) با یه پدیدهای مواجه شدم که قبلاً بهش بَر نخورده بودم. من همیشه به عنوان یه زن قوی و مستقل و دامنینت شناخته شدهم. و همه من رو توی این نقش پذیرفتهن. یه جاهایی اما، یه وقتایی که خسته و شکننده و آسیبپذیرم، دلم میخواد از اون نقش بیام بیرون. دلم میخواد اون آدم لوسه باشم که با توجه بمبارانش میکنن و اون لحظه -اون جایی که احتیاج داره اون زن قویه نباشه- ازش مراقبت میکنن. زمام امور رو در دست میگیرن و من میرم میشینم رو صندلی کمکراننده. حتی صندلی عقب. اینجا اما، اغلب مردها -با تقریب بالایی- در شخصیترین و خصوصیترین لحظهها، دقیقاً از من انتظار دارن همچنان نقش اون زن قوی و بااعتمادبهنفس و دامیننت رو بازی کنم. نه فقط توی تختخواب، که در سایر نواحی زندگی هم. از تصمیمهای کوچیک مثل شام کجا بریم و چی بخوریم گرفته، تا تصمیمهای کمی بزرگتر. اون تصویر و تجربهای که من از «مرد» دارم، اینجا به محض اینکه دستت میخوره بهشون، عین اسکرین سیور محو میشه و دوباره خودت میمونی و خودت. فکر کنم همینه که اینقدر سریع، همه دلمو میزنن. هنوز ندیدم کسی رو که زورش از من زیادتر باشه و بتونه منو تحت تأثیر قرار بده. الان که دارم اینا رو مینویسم، میبینم اصن همینجوری شد که اون سال عاشق آقای الف شدم. عاشق همینش شدم که واقعاً -به زعم من- زورش از من بیشتر بود. خودش هم اینو خوب میدونست. که اصلاً همینجوری شد که تا یه جایی کوتاه اومدم توی اون رابطهی سمی. و حتی الان که فکرشو میکنم، حدس میزنم وقتی اون آدم واقعی شد، وقتی اومد ونکوور، درست لحظهای که احساس کرد ممکنه اون تصویرش تو ذهن من مخدوش شه و تَرَکهاش رو ببینم از نزدیک، جا زد. درحالی که من از همون اول، تصویر اون پسربچهای که پشت اون مرد قدرتمند قایم شده بود رو تشخیص داده بودم. و از قضا میدونستم من -شخصیت من- خیلی به درد اون پسربچه میخوره. و قشنگ حاضر بکنم هر کاری براش بکنم که اون پسربچه از پشت اون مرد بیاد بیرون و به خودش مجال ابراز وجود بده. نذاشت اما. اینقدر دوستش داشتم که دلم میخواست بذاره ازش مراقبت کنم. از همین جمله دارم میفهمم که چهقدر دوستداشتنمش واقعی و خالص بود. اینجا اما اغلب مردها از من انتظار دارن همهجا اون زن قوی و دامیننت باشم. همه اغلب زورشون از من کمتره و این به شدت خستهم میکنه و تا حد مرگ حوصلهمو سر میبره. All work and no play makes Jack a dull boy All work and no play makes Jack a dull boy All work and no play makes Jack a dull boy All work and no play makes Jack a dull boy All work and no play makes Jack a dull boy All work and no play makes Jack a dull boy All work and no play makes Jack a dull boy All work and no play makes Jack a dull boy All work and no play makes Jack a dull boy All work and no play makes Jack a dull boy |
|
یک جعبه شکلات زیاد-دلاری خریدم. چند بسته شکلات تلخ مختلف دارم تو خونه، ولی به لحاظ روحی احتیاج داشتم یه شکلات سوئیسی شیرین و واقعی و متنوع و خوشمزه برای خودم جایزه بخرم؛ به مثابه بغل. به مثابه تأمین سوخت مورد نیاز برای خردهروحیههایی که تو این مدت کوتاه از دست دادم. به نظرم شکلات تلخ یک خیانته در حق شکلات مخصوصی که آدم موقع پریود بهش احتیاج داره. و اصلاً داره خستهم میکنه این موج، این که که چهجوری یک مدل تفکر (شما بخونید بیزینس)، داره دونهدونه خوشیهای رایج رو ممنوع اعلام میکنه و جایگزینهای تلخ و هلثی و مقوایی میده به خوردمون. من غلام لذتهای خالص و واقعیام بابا. پینوشت: و؟ و تمام این هفته پس ذهنم مدام پر از این فکر بود، و هست، که همین الان، اگه دوست پیغمبرم نبود، همین نوشتهی کوتاه چهقدر میتونست فرق داشته باشه. و شک ندارم به لحاظ داشتنِ دوستهای واقعی، آدمهایی از آنِ خود، یکی از خوشبختترین آدمای دنیام. |