آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Friday, November 30, 2007
هرکی بايد شعر ِ زندگی خودشو داشته باشه..
پسماندههای هزارتوی خیانت هنوز ولم نمیکند! دارم فکر میکنم کسی دربارهی حقِ خیانت ننوشت. حقی که انگار وجود دارد خیلی جاها. تو بگو. تو که رفتی جایی که حق دارند آدمها. برای همهچی. آنجا حقِ خیانت اعتبار دارد؟ یا چیزی است که آدم خودش به خودش میدهد. از جایی نمیگیرد. [+] ××××× سابينا میگويد: «خيانت از صف خارج شدن است.» حالا فقط همين يک جمله يادم مانده. حوصلهاش را هم ندارم کتاب را در بياورم و بگردم لابهلای خطکشيدههام جمله را پيدا کنم ببينم قبل و بعدش چه بوده. فقط میدانم اين جمله بعد از اينهمه سال هنوز به خاطرم مانده و هنوزم موافقمش. تا همين شش هفت سال پيشها آدم صفر و يکی بودم. آدم محضی که ياد گرفته بود تمام خطها را رعايت کند، مخصوصن قرمزهاشان را. سخت هم نبود، کاری هم نداشت. هه، چه احساس غرور و رضايتی هم میکردم حتا! تا نمیدانم پای وبلاگ بود که به زندگیام باز شد يا عشق، که کم کم تعريفهام تغيير کرد. کم کم باورهای چندين و چند سالهام رنگ عوض کرد و جايش را به تعاريف جديدی داد که تا يکی دو سال قبلش فکرشان را هم نمیکردم. اول فکر کردم لابد آب نمیديدهام و اينها. اما همهمان خوب میدانيم هيچ تغييری يک شبه پيش نمیآيد. زندگیِ بين خطوط تمام آن سالهای قبل، ثمرهاش اين بود که به تجربه، ارزش خطها و ناخطها و قاعدهها و عرفها و ارزشها و ضد ارزشها را بفهمم. که به گوشت و پوست حس کنم کدامشان ارزش است و کدامشان ناارزش. گفتن هم ندارد که هيچوقت ارزشهای من و آدمهای دور و برم يکی نشد ديگر. اما تجربه يادم داد بفهمم حد زندگی کردن ميان چارچوبها و خط قرمزها و قانونها تا کجاست. که بفهمم زندگی آنجايی زندگی میشود که بلد باشی خط قرمزهايت را خودت بکشی دورت، باانصاف اما. میدانی؟ اصلن فکر میکنم خط قرمز مال دنيای آدم بزرگهاست. آدم بزرگهايی که بايد مجبورشان کنی تا پشت چراغ قرمز بايستند، بايد جريمهشان کنی تا پشت فرمان کمربند ببندند، بايد... زندگی يادم داد آدمها همهشان معلم اخلاقاند، مريدان افلاطون! و بعد يادم داد روزها که بروند، ديگر برنمیگردند، هر قدر هم که التماسشان کنی. دير فهميدمها، دير؛ اما بالاخره فهميدم. اين شد که يک روز پاکت آرزوهام را و شعارهام را از ميان تلی از گرد و غبار ساليان، بيرون کشيدم و آويزانشان کردم جلوی چشمهام. زندگی يکبار بيشتر اتفاق نمیافتاد، و من همين يکبار را مانده بودم پشت چراغ قرمزهای ممتد و طولانیش. چراغ سبز زندگی هم که سوخته بود از اساس و ما بیخبر! غنچههای گل سرخ را کنون که میتوانی برچين زمان سالخورده در گذر است و گلی که امروز لبخند میزند فردا خواهد مرد هه، همه را از ياد بردهبودم تمام آن سالها. سالهای سرد و خاکستری. يادم نيست عشق بود، يا وبلاگ؛ که خانهتکانیم کرد. منِ قانونزدهی چارچوبمدار اخلاقگرای مطلق، دست به غبارروبی زدم. غبارروبی از حسها و رؤياهای خاکگرفتهی تمام آن سالها. راست میگويد عليرضا، اگر گير بدهم به کاری، تا تهش را میروم. تا ته زندگی را رفتم. با تمام جرأت و جسارت داشته و نداشتهام. همهی اعتماد به نفسم را جمع کردم و زندهگی را زندگی کردم. هه، شهامتی میخواستها! آخر دلخواستههای من همه بيرون خط قرمزها بود، و من سالها وسط خطوط جا مانده بودم. حالا که پايم را گذاشته بودم اينور خط، آدم بزرگها اسمش را میگذاشتند «خيانت». نمیديدند تمام آن سالهای قبل را که به خودم خيانت کرده بودم، نمیديدند! هيچوقت از جنگيدن نترسيدهام، هيچوقت. از راه خود رفتن را و تنها ماندن هم. جنگيدم، راه خود را رفتم، تنها ماندم، خم شدم، زمين خوردم.. اما باز بلند شدم و راه رفتم و راه خودم را رفتم. بايد «از دست دادن» را ياد بگيری «به دست آوردن» را و مهمتر از همه «رفتن» را.. .. و مسافر هميشه حامل ترانهایست.. ترانهی زندگیم را از ياد برده بودم. دم را غنيمت شمردم.. خط قرمزهام را خودم کشيدم.. و ديگر هرگز به خودم خيانت نکردم. تعريف امروز من از خيانت کمی سادهتر است. ياد گرفتهام به طرز فکر و سليقهی آدمهای دور و برم احترام بگذارم. اما آنجاها که فکرهامان و سليقههامان و قانونهامان با هم نمیخواند، راه خودم را بروم بیآنکه از اين کارم ارزش بسازم يا به آدمهای حقيقی و حقوقی زندگیم توهين کنم يا حريمشان را ناديده بگيرم. به آدمهام احترام میگذارم، محبت میکنم، دوستشان دارم يا ندارم، وظايفم را در قبالشان به جا میآورم، میگذارم دوستم داشته باشند يا نداشته باشند، تا جايی که میتوانم دلخواهشان را فراهم میکنم و به ميلشان راه میآيم؛ اما به خاطرشان ديگر هرگز و هرگز و هرگز در حق خودم خيانت نمیکنم. |
بعدم اینکه هن هرچی یه پستایی مثل این رو میخونم، مطمئنتر میشم که تو باید عمو مارسلو بخونی. کلی فامیلین آخه! الکی که ما اسم شما رو نذاشتیم خانوم پروست
ایول
ایول
هر كسي بايد موزيك خاص خودشو داشته باشه!