آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Friday, February 15, 2013
منتظر پنجشنبه مانده بودم تمام آن چند روز. عین کودک مریضی که مانده باشد خانه تا خوب شود و جایزهاش رفتن به پارک باشد، همین پارکِ دمِ خانه. عصر اما، خواندن چند خط پیغام خوشیِ پارک را از کلهام پراند، مثل کودکی که مریض بوده و چند روز در خانه مانده و خوب شده و باز هم مانده در خانه. مارگزیدهای که منم، اینجور وقتها راه رفتنِ کلاغطورِ خودش را هم یادش میرود. دیگر نمیداند با دستها و پاها و نگاهِ گریزان و خندهی مصنوعیاش چه کند. اخمهایم رفته بود توی هم و با خودم فکر میکردم من از حاشیه برگشتهام، حاشیه از من اما دارد برنمیگردد انگار.
امروز جمعه است. گالریگردی را گذاشتم برای وسط هفته. پریدم رفتم نمایشگاه دکوراسیون، همین نزدیکی، و برگشتم خانه؛ بیکه سر از کافه و شام و شبنشینی درآورم. مثل تمام روزهای اخمدار، چند جور غذا پختم و کارهای مانده را با دور تند انجام دادم و آبپرتقال گرفتم و یکی دو تا مقاله خواندم. حالا هم نشستهام سر مشقهام. دلم میخواهد فاصله بگیرم به گمانم. یک حلقه هُلاهوپ بندازم دور کمرم کسی نزدیکتر نشود از فاصلهی نیممتری. راه دیگری بلد نیستم. Labels: Dear anonymous, یادداشتهای روزانه |
اینکه دقیقا منم !