آهو نمی‌شوی بدین جست‌وخیز، گوسِپند




Monday, May 6, 2013

حرف می‌زنیم. خون‌سرد و آرام. می‌گوید «یادته که بهت گفتم نترس، من رفاقت بلدم»، یادم مانده. راست  می‌گوید. رفیق است. نمی‌ترسم.

Labels:

..
  



Saturday, April 27, 2013

قبلنا حالم که خوب نبود، سر از شهر کتاب آرین در میاوردم. چرخیدن بین کتابا حالمو خوب می‌کرد. کتاب خریدن خوب‌تر. این روزا بس که بغل نشر چشمه‌م و کتابِ نخریده ندارم، خیلی که بخوام حواسمو پرت کنم می‌رم فیلم می‌خرم. می‌رم فیلم‌فروشی فرشته. دور تا دور سالن فیلم چیده تا سقف. رو میزش معمولن یه سینی چای داغ داره با یه جعبه مافین. همیشه داره یه موزیک خوب پخش می‌شه. و کیفیت چاپ و پرینت‌هاش اون‌قد خوبن که همیشه یه عالمه فیلم رو دوباره می‌خری، یه عالمه سی‌دی موزیک و الخ. 

برگشتنی، خیابونای خلوت و سرسبز فرشته تو عصر جمعه، منو صاف برد به دوران شیش‌هفت‌سالگی‌م. خاطرات خیابون‌های لندن. تصویره درست همون بود. همون عصری که هوا اشتباهی آفتابی بود، آفتاب ملایم و خنک، خیابون‌های خلوت، یه دپارتمان‌استور بزرگ، من و بابا و بابابزرگ. یادمه اونا نشسته بودن پشت یه میز به نوشیدن چای و قهوه، برای من آب‌پرتقال سفارش داده بودن، من داشتم بین رگال‌ها می‌چرخیدم که اولین بارونی زندگیم رو انتخاب کنم. مامانی در کار نبود و خرید اومدن با دو تا مرد که به جای آدم قاطعانه نظر نمی‌دادن برای من دستاورد بزرگی محسوب می‌شد. یه بارونی سبز انتخاب کردم، سبز سربازی‌طور، تودوزی کلاهش و تودوزی سر آستیناش بژ روشن بود، با خط‌های متقاطع سبز و نارنجی. یه شال‌گردن نرم پارچه‌ای هم داشت از همون ترکیب‌رنگ، که بیشتر از بارونیه دل منو برده بود. بارونی و شال رو برداشته بودم پیروزمندانه رفته بودم سر میز بابااینا، اونا خندیده بودن که این بزرگه برات، مث کارآگاها می‌شی، من اما تو عالم شیش سالگی‌م شک نداشتم اون بارونیه بهترین انتخاب دنیاست و بزرگم هم هست که باشه، بالاخره که اندازه‌م می‌شه. بابابزرگ خندیده بود و قربون‌صدقه‌م رفته بود و گفته بود همینو می‌خریم. برگشته بودیم خونه، بساط شام داشت آماده می‌شد و ونسا داشت پیانو می‌زد و من بارونی‌مو روی پیژامه‌ی خونه‌م تنم کرده بودم، شال‌مو آویزون انداخته بودم دور گردنم رفته بودم تو حیاط، سوار تاب شده بودم، تابِ روبروی پنجره‌ی قدی خونه، تاب خورده بودم و نیم‌رخ ونسا رو تماشا کرده بودم که داشت پیانو می‌زد. بابا اومده بود عکس گرفته بود ازم. از من و تاب و پیژامه و بارونی‌م که مارکش هنوز بهش آویزون بود. عکسه زیر شیشه‌ی میزمه الان، تو کتابخونه. بعدنا بابابزرگ یه مینی‌بارونی کوتاه‌تر برام خرید، سورمه‌ای-قرمز، که اندازه‌م بود. من اما تا روز آخری که لندن بودم، همون بارونی سبزه رو تنم کردم. تمام عکسای بچگی‌م، دقیقن تمام عکسای بچگی‌م ازون دوره یه دختره با موهای لَخت و فرق وسط، که توی یه بارونی گل و گشاد برا خودش خوش‌حاله. که انگار فقط همون یه بارونی رو داشته برا پوشیدن. 

دیروز، موقع برگشتن از فیلم‌فروشی، تو خیابونای خلوت فرشته، یاد دوران خوش لندن افتاده بودم و بارونی‌م.

بعد رفته بودیم آلمان. قرار بود من پیش بابابزرگ بمونم برای زندگی و بابا برگرده لندن. خوش‌حال‌ترین آدم دنیا بودم. یادمه تو هتل اما، بابا یه‌هو اعلام کرد باید برگردیم ایران. من گریه کرده بودم که می‌خوام بمونم همین‌جا، پیش بابابزرگ‌اینا. حاضر نبودم برگردم خونه. بابا اما لباسامو از تو چمدون بابابزرگ جدا کرده بود چیده بود تو چمدون خودش. باید برمی‌گشتیم ایران. من گریه‌م بود. دلیل‌شون به نظرم احمقانه بود و به من ربطی نداشت. ایران جنگ شده بود و مامان حامله بود.

خدافظی کردم و سر ظفر پیاده شدم.

بارونیه اندازه‌م شد بعدن. تو ایران. تابستون بود.

Labels:

..
  



Wednesday, March 6, 2013

اگه ریشه‌ی همه‌چیز رو در نهایت ارجاع بدیم به هورمون‌ها، هورمون‌های عزیز، به تازگی یه دسته هورمون در خودم کشف کرده‌م که عصب‌شون وصله به سنسورهای بویایی-نرمایی-گویایی-رفاقتی-لمسی-آدمِ شخصی-آخخخ-کلن. این یه دسته که به نظرم خیلی در اقلیت و خیلی زیرزمینی‌ان، این‌قدر مناسب و به اندازه‌ن و اون‌قدر یه جاهای بی‌ربطی یه‌هو پرچمو به دست می‌گیرن که اصن آدم انگشت به دهان باقی می‌مونه، ای داااادگویان حتا.

Labels:

..
  



Monday, March 4, 2013

The cost is great, the price is high 
Take all you know, and say goodbye 
Your innocence, inexperience 
Mean nothing now

"Blue Cafe"

Labels:

..
  



Sunday, March 3, 2013

نیم‌ساعتِ تمام تو اون عالم بچگی زل زده بودم به سقف و گردنم درد گرفته بود و اشک تو چشام جمع شده بود بی‌که گریه کنم و دماغمو چین داده بودم هی که یعنی من قوی‌ام و گریه‌م نمی‌گیره وُ، وُ دستم نمی‌رسید. 

از بدجایی شروع کردم به تعریف کردن. درست‌ترش اینه که عصر تابستون بود. داشتم برای خودم طول استخرو زیرآبی می رفتم که بابابزرگ شلنگو گرفته بود روم که شنا بسه، بیا بریم پارک. تا از استخر بپرم بیرون و حوله‌پیچ برم توخونه با کف پاهای خیس و مامان غر بزنه یه دمپایی پات کن جای پاهات می‌مونه کف سالن و بپرم رو تختم تا خشک شم و بعد هول هول پاشم لباس بپوشم، بابابزرگ باغچه‌ی حیاط رو آب داده بود و قدم زده بودیم تا پارک قیطریه. پارک قیطریه امپراتوری دوران خوش بچگی‌م بود. بابابزرگ؟ بابابزرگ با کلاه شاپو و چوب سیگار عاجش، امپراتور بلامنازع خاطرات کودکی من. با گلنار و صنم بازی کرده بودیم و بستنی خورده بودیم. اون روزا پارک قیطریه هنوز اون سرسره‌ی طولانی و پیچاپیچش رو داشت و گلنار و صنم هنوز خونه‌شون قیطریه بود، روشنایی غربی. برگشتنا، بلال خریده بودیم وُ، بلال خریده بودیم وُ یه بادکنک گنده‌ی قرمز هیدروژنی، ازینا که اگه نخش رها شه می‌چسبه به سقف، خیلی گرد و خیلی براق و خیلی قرمز. تا خونه کیف کرده بودم از داشتنش. تا شب که بابابزرگ‌اینا بخوان برگردن خونه‌شون، هزاربار بادکنکه چسبیده بود به سقف و هزار بار بابابزرگ اومده بود داده بودش دستم، هزار بار. آخر سر نخشو برام بسته بود به پشتی صندلی، که هی نکشونمش تا اتاقم، دم به دقیقه. 

 خسته و کم‌خواب، انگار بعد از شنا و پارک و پیاده‌روی طولانی، نشسته بودم روی مبل قرمزه، تا چای کمی سرد شه. مرد نشسته بود روی صندلی، پشت به من، سرش توی مانیتور کامپیوتر؛ هرازگاهی تکیه می‌داد عقب و نیم‌چرخی و دوباره وورد، دوباره کامپیوتر، بی‌که حواسش به حضور من باشه. سه قدم فاصله داشتیم همه‌ش، سه قدم فقط. 

 صبح بیدار شده بودم و اولین چیزی که گشته بودم دنبالش بادکنکم بود. چسبیده بود به سقف. رفته بودم چرخ زده بودم تو خونه. هیشکی نبود. بابابزرگ‌اینا برگشته بودن خونه‌شون و مامان و بابا رفته بودن سر کار. صبحانه و میوه‌م روی ميز بود. تنها بودم. مث تمام بقیه‌ی روزهای تابستونِ اون سال. برگشته بودم تو اتاقم و سعی کرده بودم دستم برسه به نخ بادکنک. نشده بود. نمي‌رسید. سه اینچ فاصله داشتیم فقط. نمی‌شد اما.  

 نیم‌ساعتِ تمام تو اون عالم بچگی زل زده بودم به سقف و گردنم درد گرفته بود و اشک تو چشام جمع شده بود بی‌که گریه کنم و دماغمو چین داده بودم هی که یعنی من قوی‌ام و گریه‌م نمی‌گیره وُ، وُ دستم نمی‌رسید. نمی شد.

Labels:

..
  



Friday, February 15, 2013

منتظر پنج‌شنبه مانده بودم تمام آن چند روز. عین کودک مریضی که مانده باشد خانه تا خوب شود و جایزه‌اش رفتن به پارک باشد، همین پارکِ دمِ خانه. عصر اما، خواندن چند خط پیغام خوشیِ پارک را از کله‌ام پراند، مثل کودکی که مریض بوده و چند روز در خانه مانده و خوب شده و باز هم مانده در خانه. مارگزیده‌ای که منم، این‌جور وقت‌ها راه رفتنِ کلاغ‌طورِ خودش را هم یادش می‌رود. دیگر نمی‌داند با دست‌ها و پاها و نگاهِ گریزان و خنده‌ی مصنوعی‌اش چه کند. اخم‌هایم رفته بود توی هم و با خودم فکر می‌کردم من از حاشیه برگشته‌ام، حاشیه از من اما دارد برنمی‌گردد انگار.

امروز جمعه است. گالری‌گردی را گذاشتم برای وسط هفته. پریدم رفتم نمایشگاه دکوراسیون، همین نزدیکی، و برگشتم خانه؛ بی‌که سر از کافه و شام و شب‌نشینی درآورم. مثل تمام روزهای اخم‌دار، چند جور غذا پختم و کارهای مانده را با دور تند انجام دادم و آب‌پرتقال گرفتم و یکی دو تا مقاله خواندم. حالا هم نشسته‌ام سر مشق‌هام.

دلم می‌خواهد فاصله بگیرم به گمانم. یک حلقه هُلاهوپ بندازم دور کمرم کسی نزدیک‌تر نشود از فاصله‌ی نیم‌متری. راه دیگری بلد نیستم.

Labels: ,

..
  



Monday, February 11, 2013

آدمِ پروسه‌ام من. لااقل تا حالا فکر می‌کردم آدمِ پروسه‌ام. آدمِ خوردن غذای ژاپنی به شیوه‌ی ژاپنی‌ها، نه چلوکباب طور. اصلاً من شیفته‌ی فرهنگ ژاپن مانده‌ام، مخصوصاً آن‌جا که به نوشیدن و خوردن می‌رسد. فرهنگ چای‌شان را بگیر تعمیم بده به باقی قضایا. در ژاپن غذا خوردن هدفِ ماجرا نیست. هیچ‌وقت ظرف یک‌ربع غذا را نمی‌بلعی میز را ترک کنی بروی پی کارَت. غذا خوردن به آیین می‌ماند در این سرزمین. دنگ و فنگ و ابزار و مخلفات مخصوص به خود دارد. میزهای غذاخوری ژاپنی برای سه چهار یاعت دور میز نشستن طراحی می‌شوند. ظرف‌ها کوچک، خُرد خُرد، متعدد، متنوع، و طولانی. به هر چیز نُک می‌زنی، کمی از این کمی از آن. حوصله می‌کنی تا طعم‌ها هم‌نشین خودشان را پیدا کنند در دهانت. به ذائقه‌ات فرصت می‌دهی آرام آرام خو بگیرد با ضیافتِ پیش رو. کمی از این، قدری از آن. 

چلوکباب اما برعکس است. گرسنه و حریص مانده‌ای تا چلو و کباب و کره و گوجه بیاید سر میز. چلو را آغشته می‌کنی به کره، کمی هم آبِ کباب، گوجه را می‌لِهانی کنار چلوی توی بشقاب، نمک و کمی فلفل و لابد سماق، کباب را پهن می‌کنی روی همه‌ی این‌ها و لقمه لقمه می‌روی تا ته. بیست دقیقه فوقش، بیست و هشت یا سی و نه دقیقه نهایتاً. 

من؟ آدم پروسه‌ام. لااقل تا حالا فکر می‌کردم آدم پروسه‌ام. دوست دارم نُک زدن را، بازی‌بازی کردن دو قدم جلو آمدن یک قدم پس رفتن کمی از این قدری از آن، طولانی و آرام، تا قلقِ ذائقه دستت بیاید این وسط. هیجانِ یک لقمه‌ی جدید، قاشقی سوپ رقیق، دو برگ کلم باریک‌خردشده، کمی ترشی، یک پر زنجفیل. یک‌جوری که طول بکشد نشستن‌ات پشت میز، پای غذا، با نیشِ باز، سرخوش.

یک جایی همین‌تو هم نوشته بودم زمانی، آدمِ تانترا ام من. به مرز هیجان و هوس‌زدگی رسیدن تا سرحدِ مرگ، و نرسیدن، ول کردن. دوباره برگشتن، تشنه و هوس‌زده و سودایی. آخخخخخ از لذت نهایت‌اش اما، آخخخخخ.

حالا اما، نمی‌دانم چی به سر پروسه‌پرستی‌ام آمده. چه یک‌هو نتیجه‌گرا شده‌ام، چلوکباب‌طور. هی می‌خواهم همين اول بدانم ته‌ش چی می‌شود، خیالم راحت باشد یا نه. نکند فلان؟ نکند بهمان؟ عین همین شب‌های هم‌فیلم‌بینی که بیست دقیقه مانده به ته فیلم از رضا بپرسم چی می‌شه آخرش، بخندد فقط. شده‌ام از این آدم‌ها که برای تعطیلات یک خانه کرایه کنند، کلبه‌ی کاونتری‌طور، رنگی و هيجان‌انگیز؛ بعد ساعت‌ها پاي اینترنت بچرخند تمام عکس‌ها و زوایای خانه را نگاه کنند ببینند قرار است کجا برسند، با چه فضایی مواجه شوند، از ملافه‌ها گرفته تا منوی غذا و برنامه‌ی گردش روز و همه چی. لذت ندانستن، مواجهه با هیجان جدید، خوب یا بد، را می‌گیرند از خودشان.

حالا منِ پروسه‌پرستِ ژاپنی‌پسند خیلی چلوکباب‌طور همین فصل اول کتاب هی می‌خواهم ورق بزنم صفحاتِ آخر را، بگردم دنبال یکی دو اسم ببینم تا ته ماجرا فلانی هست یا نه، این یکی چی، زنده می‌ماند یا یک بلایی می‌آید سرش میانه‌ی قصه. دارم دستی دستی لذت خواندن کتاب را می‌گیرم از خودم، فارغ از پایان‌بندی. چرا خب؟

به درستی‌که گاهی وقت‌ها در زندگانی باید چشید، باید برگشت پشت میزِ ژاپنی، بی‌دغدغه و سرخوش، با همین کاسه‌کاسه‌های کوچک و براقِ امروز. چنين گفت زرتشت.

Labels:

..
  



Sunday, February 10, 2013

آن‌گونه که مست می‌شود چشمانت..

دور می‌ایستد مرد. به زعمِ من دور. انگار بخواهد بگوید دوستیم فقط، مثل بقیه. گاهی اما، مست که می‌شود چشمانش، می‌آید حلقه می‌شود دورم، انگار فرق داشته باشیم با بقیه. جدی نمی‌گیرم‌اش. هستم و می‌روم و می‌چرخم و گاهی نوازشی چیزی، انگار که بقیه. دیرتر می‌شود شب. منگ و گیجم. دراز می‌کشم به روی شکم، روی قالی، نزدیک شعله‌ی آبی شومینه. سرم گیج می‌رود، مطبوع، چشم‌هایم را می‌بندم. رفقا می‌گویند و می‌خندند دور هم. بدن مرد می‌آید دراز می‌کشد روی تنم، سرش را می‌گذارد حوالی گردنم، دست‌هایم را می‌گیرد توی دست‌هاش، می‌ماند همان‌جا. با خودم می‌گویم حالاهاست که بلند شود برود. نمی‌رود. سنگین‌تر می‌شود. انگار خوابش برده باشد. سنگین و داغ.

Labels:

..
  



Saturday, February 2, 2013

موقع خداحافظی مرد خندید که «نترس، من آدمِ رفیق‌نگه‌داری‌ام». واقعی و مهربون بود لحنش، خیلی.
دروغ چرا، من اما می‌ترسم هنوز.

Labels:

..
  



Wednesday, January 30, 2013

خیلی بدیهی و نچرال سیو از درفت می‌شن این روزام. دلم برای زدنِ دکمه‌ی پابلیش، بی‌فکر و بی‌ادیت و بی‌حساب‌کتاب تنگ شده. داریم در دوران سانسور به سر می‌بریم، حتا من دوست عزیز.

Labels:

..
  



Sunday, January 27, 2013

یه روزی هم لطفن علائم اختصاری و آیکون‌های یاهو رو از تو اس‌ام‌اس و ای‌میل جمع کنن جاش همون کلمات رو جایگزین کنن. زندگی نمی‌ذارن واسه آدم این آیکون‌های معنازدایی‌شده، یه مشت پرانتز و ستاره که آدم نمی‌دونه جدی بگیرتشون، نگیرتشون، کلن بگیرتشون، نگیرتشون یا چی. اه۳.

Labels:

..
  



Saturday, January 26, 2013

خطی نازک از شعف
نازک
بی‌که به جایی بند باشد

گفته بودم که شاید دوام نیاورد تا فردا..

Labels:

..
  



Saturday, January 19, 2013

ما، ما آدم‌های امروز، هر کدام توابعی هستیم به نامِ افِ ایکس، مجموعه‌ای از گذشته و تروماهای گذشته‌مان، به همراه اتفاقات اخیر زندگی‌‌مان و واکنشی که در قبال آن اتفاقات نشان داده‌ایم. این روزها، آدم‌ها را فارغ از وضعیتِ امروز، فارغ از ایکس و ایگرگ و زِد بودن‌شان، افِ ایکس‌طور تماشا می‌کنم.

مرد، از آن زاویه که من نشسته بودم و نگاهش می‌کردم، هنوز شاید همان ایکس بود، دور و غریب. افِ ایکس‌اش اما، از آن زاویه که من نشسته بودم و نگاهش می‌کردم برایم آشنا بود، به غایت، و قابل احترام. فکر می‌کردم چه دوست دارم این آدم را، مردی را که امروزش حاصلِ تابع پیچیده‌ای‌ست که می‌دانم حل کردنش آسان نیست، اصلاً آسان نیست.

سلسله رفتارهای متقابل --- جانگوی رهاشده

Labels: ,

..
  



Monday, January 14, 2013

کتاب‌ها جلویم بازند که یعنی دارم درس می‌خوانم، دارم درس نمی‌خوانم اما. خیره مانده‌ام به صفحه‌ی کتاب و دارم فکر می‌کنم بگویم بیاید این‌جا. کتاب را ورق می‌زنم و فکر می‌کنم «که چی بشه اون‌وقت؟».

Labels: ,

..
  



Sunday, January 13, 2013

مرد داشت از لذتِ خوانده شدن می‌گفت، خوانده شدنِ خودش، لابه‌لای متن. از رد ملایم نازکی که گذاشته بر تنِ متن، بی‌که نامی. از شعفِ بودن در نوشته‌ی زن، در معرضِ دیدِ همگان، انگار که در آغوشش.

رابطه‌های بی‌نام، خود را از دیدِ انظار پنهان می‌کنند. همیشه چیزی هست که باید دیگران ندانند. لذت باهم‌بودگی، همیشه در خلوت اتفاق می‌افتد. پای جمع که به میان می‌آید اما، همه رفیقیم روی صندلی‌های تکی، جدا از هم.

حضور مرد بود یا ویلون‌سل باخ، نمی‌دانم؛ یاد تمام شب‌ها و آدم‌هایی افتادم که یک وقتی، یک جایی نشسته بودیم کنار هم، روی زمین، و از فقدانِ تسکین ناپذیر این حسِ قوی و کام‌جویانه گفته بودیم در رابطه‌های بی‌نام، بی‌حرف.

اتاقی از آنِ دیگران --- ویرجینیا گلف

Labels: ,

..
  




تو می‌خندی
حواست نیست..

Labels:

..
  


Archive:
February 2002  March 2002  April 2002  May 2002  June 2002  July 2002  August 2002  September 2002  October 2002  November 2002  December 2002  January 2003  February 2003  March 2003  April 2003  May 2003  June 2003  July 2003  August 2003  September 2003  October 2003  November 2003  December 2003  January 2004  February 2004  March 2004  April 2004  May 2004  June 2004  July 2004  August 2004  September 2004  October 2004  November 2004  December 2004  January 2005  February 2005  March 2005  April 2005  May 2005  June 2005  July 2005  August 2005  September 2005  October 2005  November 2005  December 2005  January 2006  February 2006  March 2006  April 2006  May 2006  June 2006  July 2006  August 2006  September 2006  October 2006  November 2006  December 2006  January 2007  February 2007  March 2007  April 2007  May 2007  June 2007  July 2007  August 2007  September 2007  October 2007  November 2007  December 2007  January 2008  February 2008  March 2008  April 2008  May 2008  June 2008  July 2008  August 2008  September 2008  October 2008  November 2008  December 2008  January 2009  February 2009  March 2009  April 2009  May 2009  June 2009  July 2009  August 2009  September 2009  October 2009  November 2009  December 2009  January 2010  February 2010  March 2010  April 2010  May 2010  June 2010  July 2010  August 2010  September 2010  October 2010  November 2010  December 2010  January 2011  February 2011  March 2011  April 2011  May 2011  June 2011  July 2011  August 2011  September 2011  October 2011  November 2011  December 2011  January 2012  February 2012  March 2012  April 2012  May 2012  June 2012  July 2012  August 2012  September 2012  October 2012  November 2012  December 2012  January 2013  February 2013  March 2013  April 2013  May 2013  June 2013  July 2013  August 2013  September 2013  October 2013  November 2013  December 2013  January 2014  February 2014  March 2014  April 2014  May 2014  June 2014  July 2014  August 2014  September 2014  October 2014  November 2014  December 2014  January 2015  February 2015  March 2015  April 2015  May 2015  June 2015  July 2015  August 2015  September 2015  October 2015  November 2015  December 2015  January 2016  February 2016  March 2016  April 2016  May 2016  June 2016  July 2016  August 2016  September 2016  October 2016  November 2016  December 2016  January 2017  February 2017  March 2017  April 2017  May 2017  June 2017  July 2017  August 2017  September 2017  October 2017  November 2017  December 2017  January 2018  February 2018  March 2018  April 2018  May 2018  June 2018  July 2018  August 2018  September 2018  October 2018  November 2018  December 2018  January 2019  February 2019  March 2019  April 2019  May 2019  June 2019  July 2019  August 2019  September 2019  October 2019  November 2019  December 2019  February 2020  March 2020  April 2020  May 2020  June 2020  July 2020  August 2020  September 2020  October 2020  November 2020  December 2020  January 2021  February 2021  March 2021  April 2021  May 2021  June 2021  July 2021  August 2021  September 2021  October 2021  November 2021  December 2021  January 2022  February 2022  March 2022  April 2022  May 2022  July 2022  August 2022  September 2022  June 2024  July 2024  August 2024  October 2024  May 2025  August 2025  September 2025  October 2025  November 2025  December 2025