آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Wednesday, October 5, 2016
روزهای آخر سفر ورشو ایمیلی از یاکوب دریافت کردم. نوشته بود برایت روغن گیاهی آوردهام از تبت، مخصوص دیسک. تا اروپایی دو سه روزی بیا اینجا. میرویم ماهیگیری. پانوشت زده بود ماشین قرمز دوست داری یا اِیتیوی؟
یاکوب بالابلند است و ورزیده و آفتابسوخته. مهندس سازه است. شرکت فروش و نصب سازههای پیشساخته دارد در آتن. معمولا اما چهار پنج ماه از سال را در سانتورینی سپری میکند. عاشق نجاریست و ماهیگیری. چشمان آبیتیره دارد و کمحرف است. خانهاش در سانتورینی ویلایی کوچک است، رو به دریا، ساحل کاماری. کافهی مورد علاقهاش متاکسیماس، جاییست وسطهای دِهِ پیرگوس، که فقط آدمهای محلی راهش را بلدند. نوشیدنی مورد علاقهاش؟ ودکای داغ محلی با عسل.
از گیت خروجی که آمدم بیرون، دیدمش. ایستاده بود پشت نردهها، با همان لبخند دائمی. سخت در آغوشم کشید، انگار رفیقی قدیمی. چمدانم را گرفت و گفت برایت گوشت سرخشده درست کردهام با گوجهی مخصوص و شراب محلی. برایش شکلات دستساز آورده بودم با علف و پنیر هلندی. فکر کردم از حالا به بعد سالی دو بار میآیم یونان. شاید تابستان یکی دو ماهی بمانم حتا. پرسیدم میمانیم سانتورینی؟ گفت اینبار هم میمانیم سانتورینی. اواخر آگوست سال بعد که آمدی میبرمت میکونوس. قریهی مردمان خوشبخت --- سیلویا پرینت Labels: Jacob, las comillas |
|
Comments:
Post a Comment
|