آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Thursday, January 19, 2017
داشتم صبحانه درست میکردم که دیدم دارم زیر لب آواز میخوانم. لبخند محوی پیچید توی مغزم. ملافهها را که مرتب میکردم هم داشتم چیزی زیر لب زمزمه میکردم. لباسها را ریختم توی ماشین، دوش گرفتم، چند دقیقهای جلوی کمد لباسهایم ایستادم که چه بپوشم. خانه بوی مریم و نرگس و لیلیوم و شببو و تمام گلهای سفید این چند شب را میداد. تصمیمم عوض شد. کاپشن شلوار ورزشی پوشیدم با کتانیهای اسکچرز سفیدم، زدم بیرون، رفتم آرایشگاه دو کوچه بالاتر، و به آرزو گفتم موهایم را صاف کند. آرزو تعجب کرد که شما که هیچوقت براشینگ نمیکنین. گفتم اوهوم، جلسه دارم امروز و حوصله ندارم به موهام فکر کنم. موهایم را صاف کرد. نه به زیر، نه به رو، صافِ عمودی، یکجوری که سیخسیخهای کوپش کاملا معلوم بود. توی آینه از کارش راضی بودم و داشتم چیزی زیر لب زمزمه میکردم. برگشتم خانه. با آن موها فقط باید یک شومیز سادهی سفید میپوشیدم، با یقهی باز، دامن کوتاه مشکی، جورابشلواری و بوت و کیف و پالتوی بلند مشکی. لباس پوشیدم رفتم جلسه. تمام راه چیزی زیر لب زمزمه میکردم. جلسه که تمام شد، الف گفت جریان چیه امروز، چه عجیب شدی، کارِت عالی بود. گفتم اوهوم. گفت اوهوم جواب سوال من بود الان؟ لبخند محوی پیچید توی مغزم. حالم حال سالمون گریلشده بود با چند پر کاهو و سبزیجات بخارپز و یک لیوان درایمارتینی با زیتون شور. به سید که گفتم، نگاهم کرد خندید فقط. گفت حالا کجا بودی اینهمه رسمی؟ گفتم اوهوم. لباسهایم را درآوردم پیراهن چهارخانهی نارنجی-سورمهایاش را تنم کردم. برایم یک لیوان جینتونیک درست کرد، با نصف لیموی درسته. لپتاپم را باز کردم نشستم روی مبل جلوی شومینه. تا کامپیوتر روشن شود با سر انگشتانم روی لبهی کامپیوتر ریتم گرفته بودم. شام سفارش دادیم بشینیم آیرونمن ببینیم. گفتم آیرونمن؟! گفت اوهوم. زیر لب که چیزی زمزمه میکنم بیهوا، یعنی عاشقم.
|
|
Comments:
خیلی خوبه که هنوز مینویسین. مرسی
Post a Comment
|